تبليغاتX
سرزمین آریایی - ما چند نفر بودیم؟!!
مطالب و اشعار پارسی
 

ما چند نفر بودیم؟!!

 

ما ده نفر بودیم …

یکی مان در جنگی که به او تحمیل شده بود گلوله خورد به استخوان دنبالچه اش و وقتی داشت می مرد گفت :
« آخه آدم تو گلوله خوردن هم باید اینقدر بد شانسی بیاورد . » یک استخوان دنبالچه مصنوعی هم برایش پیدا نکردیم و مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما نه نفر بودیم …

یکی مان وقتی داشت از روی بدبختی و بی کاری لای کیسه زباله مردم دنبال سماور نیکلای و اسکناس 75 دلاری توسط عناصر ضد ضد انقلابی خفتگیر شد . او چون مبالغ معتنابهی بچه پررو بود برایش ابد بریدند . ابد با اینکه طولانی است اما در عین حال هم بسیار کوتاه است . توی زندان از بس فرمول های مختلف را امتحان کرد توانست از همجوشانی گاز اکسیژن و بال ... و قند مشروب اعلاء درست کند . شراب را با شربت سکنجبینی که با چای درست کرده بود خورد . اسمش رفت توی کتاب کاشفان اما اجل مهلتش نداد.به آرزویش نرسید.او
 می خواست از دمپایی و همچنین دی اکسید منگنز عرق سگی بسازد . وقتی مرد سگها بی آنکه عرق بخورند پارس می کردند اما تلویزیون پارس این چیزها را که نشان نمی داد . بردیم دفنش کردیم .

ما هشت نفر بودیم …

یک مان سوسک شد . یعنی از بس درباره مقاومت سوسکها در طول تاریخ و آسیب شناسی آن کتاب خواند و اطلاعات جمع کرد و در سمینارهای مختلف در داخل و خارج در این باره سخنرانی کرد که بالاخره فهمید سوسکها برخلاف دایناسورها چقدر سگجانند . در عین حال فهمید که دایناسورها بسیار سوسول و مکش مرگ من بودند و به همین دلیل هم خیلی زود منقرض شدند اما این سوسکها بودند که از عصر پارینه سنگی تا امروز با وجود تمام تو سری هایی که خوردند همچنان مانده اند . در ماندن آنها رازی بود . او همه این رازهای سیاه را آموخت اما یک شب که خیلی سوسک شده بود زنی با دمپایی به سر او زد . البته او با ضربه دمپایی نمرد بلکه جیغ زن او را کشت . بردیم دفنش کردیم .

ما هفت نفر بودیم …

یکی مان نشست پای ماهواره . یکی در ماهواره آمد و گفت : « بروید رژیمتان را عوض کنید » . آمد توی خیابان . باید رژیم جدیدی انتخاب می کرد . دید بهترین رژیم ، رژیم لاغری است . رفت توی یکی از همین موسسات لاغری. یک یاروی خیلی چاق گفت : « تو عزیز دلمی . من در طول چند روز تو را تبدیل به خط می کنم . برو هر چی هم دوست داری به حساب من نخور!!» رفت و بهترین رژیم را انتخاب کرد . آنقدر خورد و خورد تا تبدیل به خط شد و یک روز که سر خط ایستاده بود ، یک اتوبوس خط واحد او را زیر گرفت . خب او هیچی اش نشد . خط مرد . اتوبوس را بردیم دفنش کردیم .

ما شش نفر بودیم …

یکی مان یک روز گم شد . آقا هر چی زیر فرش و توی قندان و کمد بچه و اگزوز ماشین و زیر پوست نارنگی و زیر عبای پدربزرگ را گشتیم پیدا نشد که نشد . یک روز جسدش را در جیبمان پیدا کردیم . وقتی جیبهایش را گشتیم کارت شناسایی ماردبزرگش را در پیدا کردیم . احتمالا جو مادربزرگ مرحومش او را گرفته بود . بردیم دفنش کردیم .

ما پنج نفر بودیم …

یکی مان موهایش را بلند کرد . خیلی بلند . مثل یال اسب !! هر کس او را از پشت می دید صدایش می زد : « نرگس !» و هر کس او را از جلو می دید و نگاهی به سبیلهایش می انداخت می گفت : « چطوری چنگیز !» . دوگانگی او از همین جا شروع شد . یک روز از خودش پرسید واقعا من چنگیزم یا نرگس ؟؟ او فهمید که تفکیک نا پذیر است . موهایش را کوتاه کرد اما چنگیز نشد . سبیلش را زد امام نرگس نشد . یک روز صحبت از ازدواج شد . به مادرش گفت : « من هنوز نمی دانم با موجودی ازدواج کنم که نرگسش بیشتر باشد و چنگیزش کمتر و یا اینکه چنگیزش کمتر باشد و نرگسش بیشتر . مادر شاخ درآورد ولی نمی دانم چرا او افتاد و مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما چهارنفر بودیم …

یکی مان از انتخابات دلزده شد و گفت : « بهترین راه این است که ما رئیس جمهور نداشته باشیم و هر کس در درون خودش یک رئیس جمهور داشته باشد . » این کار را هم کرد . می دانید او عوض اینکه مغزش را رئیس جمهور کند چه عضوی را به این سمت برگزید ؟ […. ]ش را !! حالا خودتان حدس بزنید که این مملکت به چه فسادی کشیده می شود . کسری بودجه آورد . اقتصاد به هم ریخت و در نهایت هم انقلاب از نوع مخملی . اعدامش کردند . بردیم دفنش کردیم .

ما سه نفر بودیم …

یکی مان یک روز تصادف کرد . یک BMW آخرین مدل زد بهش . مال یکی از همین آقا زاده ها . افتخار بزرگی است نه ؟! هر دوی آنها دچار تورفتگی های شدیدی شدند . آقازاده از ماشینش پیاده شد . دهانش را گذاشت لب اگزوز ماشین و محکم فوت کرد . تمام تو رفتگی های ماشین بیرون آمد . عین اولش شد . آمد بالای سر رفیق ما . دنبال یک اگزوز می گشد . پیدا هم کرد . امام به دلیل رعایت شئونات از آن استفاده نکرد . رفت سوار پاترول شد و رفت . رفیق ما هم به دلیل رعایت همان شئونات مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما دو نفر بودیم …

یکی مان برای اینکه بتواند خودش باشد آنقدر خودش را گریم کرد که یک روز زیر خرواری از پورد و سرخاب و ماتیک و لاک غرق شد . بردیم دفنش کردیم .

ما یک نفر بودیم …

من خوابم می آید . لعنت به کسی که به اندازه ده نفر روی ما حساب کرد ...

-------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی از چاه می نگری

             آسمان ، به اندازه کف دست

             کائنات ، پنج _ شش ستاره

             هوا ، تاریک

             و زندگی ، سرد و یخ زده است .

وقتی از چاه می نگری

             چهار طرفت دیوار نمور

             دلت نم دار

             و چشمانت خیس

 

دیگر از این زندگی چه می ماند ؟

 

 

از ته چاه بیرون بیاو چشم دلت را از چاه بیرون بکش

زندگی زیباست

نگاه کن به رنگ گلها   بلندای کوه   آهنگ رودخانه ها عروسی صبحگاهی پرندگاه

و آسمان که ستارگانش    چون خوشه های انگور رسیده به هم آمیخته

انسانم    باید کائنات را در آغوش کشم.

-------------------------------------------------------------------------------------------

یه روزی یه پیر مرد که اتفاقا سالها سابقه معلمی داشت بهم گفت : می دونی فرق روزگار با آموزگار چیه ؟ گغتم : نه . گفت : معلما اول درس می دن بعد امتحان می گیرن ولی روزگار اول امتحان می گیره بعد درس می ده .

 

نوشته محمد رحمانی

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 1:9  توسط مریم |