تبليغاتX
سرزمین آریایی - هر چه هست
مطالب و اشعار پارسی
 

 

"هر چه هست"

 

نگاهی به پشت سرت بیندازغریبه!

 

تمامی پل ها را شکسته ای

 

تو که می گفتی تا بهار آینده

 

هیچ درختی این سوی آب

 

به خواب وخاموشی نمی اندیشد

 

پس چرا این همه قا صدک پر سوخته را فرستادم و

 

هیچ نشانی از پرندگان آذر ماه نیامد؟

 

حتمآ هنوز هم داری برای عرو سک هایت قصه می گویی:

 

قصه ی دیو و هول ولای دره

 

قصه ی نا تمام نوشدارو

 

و شاید قصه ی مرد اندوهگینی که

 

پسینی رفت و دیگر باز نیامد

 

هر چه هست من دیگر از هیچ ابر بی بارانی منت نمی کشم.

 

این باران اگر آمدنی بود

 

تا حالا آمده بود

 

دهان خشک این گندمزار در گلوی من می سوزد

 

ریشه اش درپاهای من سست می شود

 

آن وقت تو سنگ بهار را به سینه میزنی غریبه؟

 

خدا کند چشمان تو آن شب دروغ گفته باشند

 

هر چه هست

 

دیگر من از هیچ ابر بی بارانی منت نمی کشم.

 

 

سعید محمد حسنی(شاعر بهبهانی)

 

از کتاب: ((هی شب می پرد توی حرفهایم))

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 15:26  توسط مریم |