تبليغاتX
سرزمین آریایی
مطالب و اشعار پارسی
 

آخرین راز شاد زیستن

پیرو قلب خود باشید

 

زیستن و آموختن

 

" فقط با رفتن به اعماق است که می توان گنجینه های حیات را باز یافت آنجا که پایتان می لغزد گنجتان نهفته است.

همان غاری که از وترد شدن به آن واهمه دارید می تواند سرچشمه آن گنجی باشد که به دنبالش می گشته اید."

                                                                                  (ژوزف کمبل)

 زندگی نباید همیشه با درد و رنج آمیخته باشد با این حال درد و رنج هنوز هم دلیل اصلی تغییر کردن ماست.

به عبارت دیگر تا وقتی درد نداشته باشیم می توانیم تظاهر کنیم: "من کاملا خوب هستم"

اما وقتی وقایع، ازار دهنده می شوند و به عنوان مثال وقتی احساس تنهایی مان شدت می گیرد یا وقتی ترس ، تمام وجودمان را پر می کندآن وقت است که آسیب پذیر می شویم و دیگر پاسخی برای خود نداریم، پس دست از تظاهر بر می داریم.درد و رنج انسان را به جدی بودن ترغیب می کند.

همیشه وقتی صحبت از درد و رنج دیگران باشدبه آسانی می توانیم فلسفی با قضیه برخورد کنیم . به جیم نگاه می کنیم و می گوییم: ورشکستگی درس بزرگی برای او بودمری را می بینیم و می گوییم:" جدایی او باعث شد روی پای خودش بایستد" بنابرایم ما همیشه قبول داریم که مبارزات زندگی ، دیگران را قوی تر و آبدیده تر ساخته است.اما وقتی نوبت به خود ما می رسد؟آنقدرها با اشتیاق به قضیه نگاه نمی کنیم، ما می گوییم: "خدای من چرا این؟ نمی توانستی یک مبارزه آسانتر برای من ترتیب دهی! متاسفانه مبارزات واقعی ،هرگز آسان نیستند.

                                                                   

                                                                          مولف : اندرو میتوس

                                                                         مترجم: وحید افضلی راد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 16:51  توسط مریم | 
 

داستان کوتاه : قصه های من و ما تی تی

 

((انگار کسی شکلاتم را نخورده است!))

 

دیروزها که من بزرگ شده بودم، مثل آدم بزرگ ها می خواندم و می نوشتم ،گه گاه گیره های لباسم را محکم می کردمو مثل آدم بزرگ ها خودم را گرفتارمناسبات بزرگ شدن کرده بودم ، ما تی تی از را ه رسید با آن چهره همیشه خندان و آن لب همیشه قصه گو ،شوخ و شیرین و پر انرژی. ما هم که سالها بود بزرگ شده بودیم و بچگی نکرده بودیمتازه یادمان افتاد که همبازی نداریم، ماتی تی هم خواست که همبازیمان شودو این بود که من و ماتی تی همبازی شدیم

 تا اینکه چند وقت پیش از کنار کوچه باغ زندگی که رد می شدم به کوچه باغ بچگی رسیدم کمی آنطرفتر توی خیابانبالا شهری ها کودکی را دیدم که کمی قد کشیده بود و چند سانتی هم به عرض بدنش اضافه شده بود، چند وقت پیش هم گویا موهایش را کوتاه کرده بود ،البته موهای بلند بیشتر به قیافه کج و کوله اش می آمد، حداقل اش این بود که از آن کج و کولگی بیرونش می آورد.(راستی این طرف ها نباشد که با چوبدستی نازنینش بر فرق سر ما می کوبد)اما خوب گویا این روزها بچه خوبی شده بود و به توصیه بزرگتر ها گوش داده بود و مو هایش را مدل موی آدم بزرگ ها چیده بود.از کنارش که رد می شدم به رسم دوستی و مهربانی روزهای کودکی سلام کردم اما این ماتی تی قصه ما رویش را برگردانده بود سمت دیوار، من باد بادک هایم را آورده بودم که با هم هوا کنیم اما فقط چپ چپ نگایم می کرد و دندان قورچه می رفت بی آنکه حرفی بزند، از ماتی تی خواستم برای مراسم شکلات خوری عروسک هایمان کنار کوچه باغ بچگی ها جشن بگیریم، این بار که رفتم در خانه شان اینقدر اف اف را فشار دادم که دیگر شکلات خوری از یادم رفت و به استا مینیفون خوردن افتادم، ماتی تی هم با آن قیافه لجبازش پشت در ایستاده بود تا من بروم و اسباب بازی اش را بردارد و برود با آدم بزرگ ها بازی کند. ما هم که رفتیم و گاه و بی گاه یادمان افتاد سراغ ما تی تی با معرفت خودمان را بگیریم. هرز بار که آمدیم چنان زد توی ذوقمان که یادمان نیامد چرا آمدیم.

 

خلاصه این روزها ماتی تی دوباره بزرگ شده و حتی وقتی با دندانهایش ناخن هایش را می جود و سر و صورتش را به علامت قهر کج و کوله می کند، وقتی لج می کند و ادعای آدمهای گرفتار را در می آورد،من هنوز بیخبر از همه جا نمی دانم چه بلایی سر همبازی مهربانم آمده است.این روزها بازی نمی کنم ، چند هفته ای است برای هوا کردن باد بادکها سر پشت بام خانه مان نرفته ام. شکلات هایم را جمع کرده ام تا وقتی ما تی تی آمد آمد با هم بخوریم. چند وقتی است که بستنی نخورده ام تا ما تی تی لجباز و قتی دو باره مهربان شد به یک بستنی دعوتم کند، البته می ترسم سکته کندچون ما تی تی این روزها پو لهایش را جمع می کند. یکی از دوستانم می گفت شاید ما تی تی این روزها همبازی جدید پیدا کرده است که سراغت را نمی گیرد، ما که نمی دانیم ، خدا می داند، ماتی تی که حرفی نمی زند فقط دهانش را کج می کند. خلاصه ما هم که این روزها دلمان شکسته است و همبازی نداریم ادای آدم بزرگ ها را در می آوریم که همیشه طوری رفتار می کنند که انگار کسی شکلاتشان را نخورده است.

 

نوشته مریم((دیانا))

                                                                             خرداد۸۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:28  توسط مریم | 
 

 

سمند خودرو ملی

 

ایران امروز از لحاظ طبقات در آمدی به دو طبقه پردرآمد و کم درآمد یا به عبارتی دو طبقه

ثروتمند و فقیر تقسیم شده که البته این اختلاف طبقاتی از ویژگیهای کشورهای جهان سوم و

کشورهای در حال توسعه است. امروزه بیشتر اقشار پردرآمد جامعه به راحتی می توانند دارای

هر خودرویی باشند اما اقشار کم درآمد چطور؟

دوستان تعریف شما از خودرو ملی چیست؟

به نظر من خودرو ملی در واقع خودرویی است که به راحتی در دسترس اقشار متوسط و کم درآمد

جامعه قرار بگیرد. فکر می کنید که در ایران امروز ما که بیشتر مردم در دسته متوسط و کم درآمد

قرار می گیرند،چند درصد افراد این طبقه از خودرو ملی استفاده می کنند؟

از طرف دیگر خودرو ملی ،خودرویی است که بیشتر قطعات و در مواردی همه قطعات ساخت کشور

مربوطه باشد.آیا در ایران چنین خودرویی وجود دارد؟

بنظر شما علت نامگذاری سمند به عنوان خودرو ملی چه بوده است؟

نوشته مریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 1:54  توسط مریم | 
 

خط فقر

 

در خبر اخیری که توسط خبرگزاری موج منتشر شد بازرس کانون عالی کارفرمایی ایران

خط فقر را در ماه 500000 تومان اعلام کردند. خط فقر در طی سالهای اخیر حودود

 240000 تومان اعلام شده بود که به تازگی این مبلغ تصحیح شد. این در حالی است که اکثر

 مردم مظلوم و بی پناه ایران زیر خط فقر بسر می برند.علاوه  بر اکثریت قشر کارمند و کارگر

 جامعه که از طبقات محروم می باشند، امروزه بیشتر افراد باسواد و دارای تحصیلات دانشگاهی

بیکارند یا در مشاغلی به فعالیت می پردازند که هیچ ربطی به رشته تحصیلی آنها ندارد و در

و در صورتی که بتوانند کاری متناسب با رشته تحصیلی خود احراز کنند باز هم اغلب با حقوق

و مزایای بسیار کم و ناچیز به فعالیت می پردازند. در واقع بیشتر قشر باسواد ودانای جامعه ما

تبدیل به نیروی کار ارزان شده است. در زمانهای گذشته که نیروی کار در جامعه ما بسیار کم

و مزایای کار بالا بود،گارگر از کشورهایی چون فلیپین به ایران صادر می شد اما اکنون........

..................

 

چه کسی پاسخگوی مشکلات این جامعه است؟

 

نوشته مریم

 

 

بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران:

خط فقر در كلان شهرهاي كشور 500 هزارتومان بايد محاسبه شود

 

موج- بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران اعلام كرد: ?براساس آمار وزارت صنايع طرح‌هاي ارايه شده توسط بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده از بهمن ماه سال گذشته توسط بانك‌هاي كشور مصوب نشده است.?    محمدرضا هاتفي مينايي، بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران با حمايت از طرح ارايهء تسهيلات به بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده اظهار كرد: ?طرح ارايهء تسهيلات به بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده اگر به درستي هدايت شود موجب كاهش نرخ بيكاري در كشور مي‌شود.?

بازرس كانون عالي كار فرمايي ايران با بيان اين مطلب كه ?طي دوسال گذشته در كشور اشتغال پايدار ايجاد شده است? افزود: ?با ارايهء تسهيلات به بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده پيش بيني مي‌شود كه نرخ بيكاري تا پايان برنامهء چهارم توسعه به _5/6 درصد برسد.?

هاتفي; دليل عدم تصويب طرح بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده را توسط بانك‌هاي كشور; كاهش نرخ بهرهء بانكي عنوان كرد و يادآورشد: ?با بركناري رييس كل بانك مركزي كشور ما اميدوار هستيم، مشكلات موجود بر سر راه بنگاه‌هاي اقتصادي مرتفع شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 19:37  توسط مریم | 
 

ما چند نفر بودیم؟!!

 

ما ده نفر بودیم …

یکی مان در جنگی که به او تحمیل شده بود گلوله خورد به استخوان دنبالچه اش و وقتی داشت می مرد گفت :
« آخه آدم تو گلوله خوردن هم باید اینقدر بد شانسی بیاورد . » یک استخوان دنبالچه مصنوعی هم برایش پیدا نکردیم و مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما نه نفر بودیم …

یکی مان وقتی داشت از روی بدبختی و بی کاری لای کیسه زباله مردم دنبال سماور نیکلای و اسکناس 75 دلاری توسط عناصر ضد ضد انقلابی خفتگیر شد . او چون مبالغ معتنابهی بچه پررو بود برایش ابد بریدند . ابد با اینکه طولانی است اما در عین حال هم بسیار کوتاه است . توی زندان از بس فرمول های مختلف را امتحان کرد توانست از همجوشانی گاز اکسیژن و بال ... و قند مشروب اعلاء درست کند . شراب را با شربت سکنجبینی که با چای درست کرده بود خورد . اسمش رفت توی کتاب کاشفان اما اجل مهلتش نداد.به آرزویش نرسید.او
 می خواست از دمپایی و همچنین دی اکسید منگنز عرق سگی بسازد . وقتی مرد سگها بی آنکه عرق بخورند پارس می کردند اما تلویزیون پارس این چیزها را که نشان نمی داد . بردیم دفنش کردیم .

ما هشت نفر بودیم …

یک مان سوسک شد . یعنی از بس درباره مقاومت سوسکها در طول تاریخ و آسیب شناسی آن کتاب خواند و اطلاعات جمع کرد و در سمینارهای مختلف در داخل و خارج در این باره سخنرانی کرد که بالاخره فهمید سوسکها برخلاف دایناسورها چقدر سگجانند . در عین حال فهمید که دایناسورها بسیار سوسول و مکش مرگ من بودند و به همین دلیل هم خیلی زود منقرض شدند اما این سوسکها بودند که از عصر پارینه سنگی تا امروز با وجود تمام تو سری هایی که خوردند همچنان مانده اند . در ماندن آنها رازی بود . او همه این رازهای سیاه را آموخت اما یک شب که خیلی سوسک شده بود زنی با دمپایی به سر او زد . البته او با ضربه دمپایی نمرد بلکه جیغ زن او را کشت . بردیم دفنش کردیم .

ما هفت نفر بودیم …

یکی مان نشست پای ماهواره . یکی در ماهواره آمد و گفت : « بروید رژیمتان را عوض کنید » . آمد توی خیابان . باید رژیم جدیدی انتخاب می کرد . دید بهترین رژیم ، رژیم لاغری است . رفت توی یکی از همین موسسات لاغری. یک یاروی خیلی چاق گفت : « تو عزیز دلمی . من در طول چند روز تو را تبدیل به خط می کنم . برو هر چی هم دوست داری به حساب من نخور!!» رفت و بهترین رژیم را انتخاب کرد . آنقدر خورد و خورد تا تبدیل به خط شد و یک روز که سر خط ایستاده بود ، یک اتوبوس خط واحد او را زیر گرفت . خب او هیچی اش نشد . خط مرد . اتوبوس را بردیم دفنش کردیم .

ما شش نفر بودیم …

یکی مان یک روز گم شد . آقا هر چی زیر فرش و توی قندان و کمد بچه و اگزوز ماشین و زیر پوست نارنگی و زیر عبای پدربزرگ را گشتیم پیدا نشد که نشد . یک روز جسدش را در جیبمان پیدا کردیم . وقتی جیبهایش را گشتیم کارت شناسایی ماردبزرگش را در پیدا کردیم . احتمالا جو مادربزرگ مرحومش او را گرفته بود . بردیم دفنش کردیم .

ما پنج نفر بودیم …

یکی مان موهایش را بلند کرد . خیلی بلند . مثل یال اسب !! هر کس او را از پشت می دید صدایش می زد : « نرگس !» و هر کس او را از جلو می دید و نگاهی به سبیلهایش می انداخت می گفت : « چطوری چنگیز !» . دوگانگی او از همین جا شروع شد . یک روز از خودش پرسید واقعا من چنگیزم یا نرگس ؟؟ او فهمید که تفکیک نا پذیر است . موهایش را کوتاه کرد اما چنگیز نشد . سبیلش را زد امام نرگس نشد . یک روز صحبت از ازدواج شد . به مادرش گفت : « من هنوز نمی دانم با موجودی ازدواج کنم که نرگسش بیشتر باشد و چنگیزش کمتر و یا اینکه چنگیزش کمتر باشد و نرگسش بیشتر . مادر شاخ درآورد ولی نمی دانم چرا او افتاد و مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما چهارنفر بودیم …

یکی مان از انتخابات دلزده شد و گفت : « بهترین راه این است که ما رئیس جمهور نداشته باشیم و هر کس در درون خودش یک رئیس جمهور داشته باشد . » این کار را هم کرد . می دانید او عوض اینکه مغزش را رئیس جمهور کند چه عضوی را به این سمت برگزید ؟ […. ]ش را !! حالا خودتان حدس بزنید که این مملکت به چه فسادی کشیده می شود . کسری بودجه آورد . اقتصاد به هم ریخت و در نهایت هم انقلاب از نوع مخملی . اعدامش کردند . بردیم دفنش کردیم .

ما سه نفر بودیم …

یکی مان یک روز تصادف کرد . یک BMW آخرین مدل زد بهش . مال یکی از همین آقا زاده ها . افتخار بزرگی است نه ؟! هر دوی آنها دچار تورفتگی های شدیدی شدند . آقازاده از ماشینش پیاده شد . دهانش را گذاشت لب اگزوز ماشین و محکم فوت کرد . تمام تو رفتگی های ماشین بیرون آمد . عین اولش شد . آمد بالای سر رفیق ما . دنبال یک اگزوز می گشد . پیدا هم کرد . امام به دلیل رعایت شئونات از آن استفاده نکرد . رفت سوار پاترول شد و رفت . رفیق ما هم به دلیل رعایت همان شئونات مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما دو نفر بودیم …

یکی مان برای اینکه بتواند خودش باشد آنقدر خودش را گریم کرد که یک روز زیر خرواری از پورد و سرخاب و ماتیک و لاک غرق شد . بردیم دفنش کردیم .

ما یک نفر بودیم …

من خوابم می آید . لعنت به کسی که به اندازه ده نفر روی ما حساب کرد ...

-------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی از چاه می نگری

             آسمان ، به اندازه کف دست

             کائنات ، پنج _ شش ستاره

             هوا ، تاریک

             و زندگی ، سرد و یخ زده است .

وقتی از چاه می نگری

             چهار طرفت دیوار نمور

             دلت نم دار

             و چشمانت خیس

 

دیگر از این زندگی چه می ماند ؟

 

 

از ته چاه بیرون بیاو چشم دلت را از چاه بیرون بکش

زندگی زیباست

نگاه کن به رنگ گلها   بلندای کوه   آهنگ رودخانه ها عروسی صبحگاهی پرندگاه

و آسمان که ستارگانش    چون خوشه های انگور رسیده به هم آمیخته

انسانم    باید کائنات را در آغوش کشم.

-------------------------------------------------------------------------------------------

یه روزی یه پیر مرد که اتفاقا سالها سابقه معلمی داشت بهم گفت : می دونی فرق روزگار با آموزگار چیه ؟ گغتم : نه . گفت : معلما اول درس می دن بعد امتحان می گیرن ولی روزگار اول امتحان می گیره بعد درس می ده .

 

نوشته محمد رحمانی

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 1:9  توسط مریم | 
 

امروز، روز زن است


يک گزارش از تهران / از دختر وطنم، ايران

روبوت عزیز! منم، انسان!

اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسان‌ها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدن‌های كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود!

IMG_7598-1.jpg
اینجا، چهارراه ولیعصر است. امروز، روز اقتدار حكومت است. امروز، اقتدار را نمایش دادند در انبوه خیابان‌های بسته شده با الگانس‌های روبوت‌ها!
روبوت عزیز!
آن هنگام كه سنگینی باتومت را بر من فرود آوردی، آن هنگام كه مرا درسرمای جوی پر از آب ـ به گمانت ـ بر جای نشاندی، حتا آن هنگام كه در هجوم باتومت، به سختی خود را از آب بیرون كشیدم... مرا كینه ای از تو در دل نبود. تو فقط یك روبوت هستی! یك روبوت! گمانت هم، وهمی بیش نخواهد بود. مرا حتا كینه‌ای از برنامه‌نویست هم در دل نیست؛ كه آدمی را قدر و منزلت بیش از این است. من، انسانم! و این چیزی است كه تو را هیچگاه توان دركش نخواهد بود!
امروز، 8 مارس است؛ روز جهانی زن! امروز، دوستانم را با خود بردند: كشان كشان، خونین، كبود! امروز، لباس شخصی‌ها،چفیه‌به‌گردن، با حمایت روبوت‌ها، خاطره كبود روزمان را بر عمق جسم و جانمان حك كردند.

*‌‌ * * * * * *
با لباس ها و كفش‌هایی خیس و سنگین از آب جوی، با دوستانم به راه می‌افتیم، پیاده. یكی دست بر بازوی كبود، دیگری حیرت‌زده از این وقاحت و...
خیابان‌ها مملو از الگانس‌های پلیس، نیروهایشان و لباس شخصی‌هاست: همه بی‌سیم به‌دست. از سرما بدنم بی حس شده بود. گفتم چقدر دلم می‌خواهد پاهایم را در آب جوش بگذارم. یكی گفت: اگر می‌ماندی، پاهایت را در آب جوش هم می‌گذاشتند. بر صورت‌ها لبخند تلخی نقش می‌بندد. آقایی با نگاه به آن‌همه نیروی امنیتی از یكی از آنها پرسید:
 - چه خبر شده؟ این همه نیرو در خیابان چه می‌كنند؟
-  خبری نیست. سلامتی رهبر!
- یعنی برای سلامتی رهبر این‌همه نیرو در خیابان‌ها ریخته؟
-
سوار تاكسی كه می‌شوم از راننده می‌خواهم شیشه را بالا بكشد. با تعجب نگاهم می‌كند:
- خانم! یعنی شما تو این هوا سرده ته؟
- شما هم اگر سر تا پا خیس و باتوم خورده بودید، مثل من سردتون بود. (برایش تعریف می كنم)
- خانم عزیز! مگه سرت درد می‌كنه؟! اینها یك‌سری روبوت استخدام كرده‌اند كه هر فرمانی رو بدون فكر اجرا می‌كنند. تو كه تحصیل كرده‌ای! روبوت را كه بهتر از من می‌شناسی!... خدا، باعث و بانیش رو لعنت كنه! یه زمانی تو این مملكت شرافت معنی داشت!...
امروز، روز زن است. اینجا ایران است، صدای جمهوری اسلامی!

نام نویسنده ذکر نشده است.

http://maroufi.malakut.org/

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 22:29  توسط مریم | 
 

 آبی

اگر شما هم مثل من علاقه زیادی به رنگ آبی دارید و دوست دارید تقریبا همه ی چیزهای مربوط به شما آبی باشند؛یعنی در یک کلام رنگ مورد علاقه تان آبی ست مطلب زیر را بخوانید.

«در کیمیا گری حالتی است که وحدت اندیشه اش(Unio Mentalis) می خوانند.می گویند لحظه ای است که در آن اندیشه و خیال، اندیشه و اندیشمند، روایت و راوی، جهان مشهود و معقول، عالم اشیا و عالم تصورات؛ مرزهایی در هم تنیده می یابند.گفته اند که آبی رنگ این حالت است.

خیال آبی خیالی اندوه زده است.در غرب آبی را رنگ روح و روانی غم زده،پر اضطراب و اندیشمنددانسته اند.گرته ای از سیاهی بر پیشانی دارد و در عین حال رگه های سفیدی نیز در آن نقش به جا گذاشته اند.

آبی رنگ آب هم هست و آب و دریا هر دو نشانی از ناکجا آباد و پالودگی اند.آبی رنگ آسمان است و آسمان جولانگاه کسانی است که "جرات پرواز دارند" و پرواز را همیشه به خاطر می سپارند.

نزد کسانی که به تاسی از کیمیا گری سنگ ها را شفا بخش می دانند سنگ آبی ممد و موید اندیشه است،جرات و جسارت می آورد.زخم های دیرینه را التیام می بخشد.سنگ هرمس که روایتی دیگر از جام مقدس(Grail) است- جام مقدس خود نماد نرینگی و خردمندی است- در آغاز سرخ بود و به تدریج از بیرون زرد و از درون آبی رنگ شد.هندی ها و ایرانیان و مصریان باستان همه رنگ آبی را معجزه سا می دانستند.می گفتند بلا را دور می کند و رد را شفا می بخشد.

آبی را رنگ کشف و شهود دانسته اند.حتی گفته اند که نفس درون هر کس که جنسیت بر نمی تابد و دو جنسی*(Androgenous)است. آبی رنگ است.می گویند در اساطیر بابل مادر هستی جامی داشت که در آن خونی آبی رنگ موج می زد.

در عین حال آبی رنگ خرد زنانه است.آبی رنگ مریم مسیح است و بکارت و پالودگی اش را بشارت می دهد.بعید بتوان در قرون وسطی تصویری از مریم یافت که در آن ردایی آبی به تن نداشته باشد.یونگ که بیش از هر کس در روزگار ما در جهت آشتی نرینگی و مادینگی(Anima and animus) تلاش نظری کرد،آبی را مکمل اجتناب ناپذیر هستی می داند...رنگ بارگاه خداوند در کتاب مقدس آبی است**. و در شاهنامه هم نه تنها تخت پادشاهی رنگی آبی گونه دارد بلکه لباس سوگ هم آبی است.»***

مطالب زیر را هم از کتاب"نگاهی به سپهری" نوشته دکتر"سیروس شمیسا" که کتاب بسیار ارزشمندی در نقد و شرح و نشانه شناسی اشعار سهراب است و خواندنش را به علاقه مندان شعر سهراب پیشنهاد می کنم.

"و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی ست" _ از منظومه صدای پای آب _

آبی از رنگ های سبک نو است.رنگی ملایم و شاعرانه.شاملو می گوید:

"آی عشق، آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست"

آبی صاف و آشکار بودن،بی غل و غش بودن را هم به ذهن متبادر می کند.آسمان آبی،صاف و بی ابر است... در فرهنگ سمبل ها (ص 54) آمده است:"آبی منسوب به خدای خدایان ژوپیتر (مشتری) و همسرش ژونو (Juno) است.رمز احساسات مذهبی،عصمت و تقدس است."

سپهری"آبی" را از همه رنگ ها بیشتر دوست دارد.کتاب "اتاق آبی" که بعد از مرگ سهراب منتشر شد،نوشته لطیفی است در ستایش رنگ آبی که اینک جملاتی از آن نقل می شود:

"ته باغ ما...یک اتاق بود. آبی بود.اسمش اتاق آبی بود...اتاق آبی خالی افتاده بود.هیچ کس در فکرش نبود.این mysterium magnum پشت درختان باغ کودکی من قایم شده بود.اما برای من پیدا بود.نیرویی تاریک مرا به اتاق آبی برد.گاه میان بازی،اتاق آبی صدایم می زد..می رفتم تا میان اتاق آبی بمانم و گوش بدهم.چیزی در من شنیده می شد.مثل صدای آب که خواب شما بشنود...اما صدایی که از اتاق آبی مرا می خواند،از آبی اتاق بلند می شد.آبی بود که صدا می زد.این رنگ در زندگی ام دویده بود.میان حرف و سکوتم بود.در هر مکثم تابش آبی بود.فکرم که بالا می گرفت آبی می شد.آبی آشنا بود.من کنار کویر بودم.و بالای سرم آبی فراوان بود...روی کاشی ها،آبی دیده بودم..مادرم ملافه ها را آبی می کرد...

در مصر قدیم هم آبی نشانه حکمت بود...آبی هم جوار دانایی است.در زمینه تمثیل مذهبی رنگ،آبی که رنگ آسمان است برای جشن های فرشتگان پذیرفته شد.پی یر اکوس روان پزشک یونانی از هاله انرژی (Aura) اطراف تن آدم عکس گرفت و هاله یی آبی دید. رایشن باخ اتریشی رنگ هوای روشن گرد بدن را با حال و مشرب و سیرت انسان وابسته می بیند.در عشق آبی است... رنگ آبی تمثیل وحدت ازلی است."****

** استفاده فراتر از معمول رنگ آبی و آبی فیروزه ای (که ترکیبی از آبی و سبز-از اندیشه اسلامی- است!) در بناها و معماری ایرانی اعم از مساجد و آرامگاه ها و خانه های قدیمی و آب نماها و ... خود اشاره و یا نشانه ای از اهمیت رنگ آبی در فرهنگ ایرانی-اسلامی است.به عبارتی این ترکیب و اختلاط فرهنگ در فرهنگ و معماری ایرانی مشهود است.امری که در معماری دیگر کشور های شرقی(چین و ژاپن و اساسا آسیای شرقی قرمز)و کشور های عربی-اسلامی دیده نمی شود.

*** تجدد و تجدد ستیزی در ایران - دکتر عباس میلانی - نشر اختران - 1380- ص 249

**** نگاهی به سپهری - دکتر سیروس شمیسا - انتشارات مروارید -1370 -ص 103

http://www.otagheabi.com

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 17:25  توسط مریم | 
 

 

گروه متخصص و محققي در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچه ها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود

معني عشق چيست؟

وقتي کسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي کنه احساس مي کني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده. بيلي - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. زبکا - 8 ساله

عشق موقعيکه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادکلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. کريستي - 6 ساله

عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست مي کنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دني - 7 ساله

عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته اي به لبت مياره . تري - 4 ساله

عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. اميلي - 8 ساله

عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني. بابي - 7 ساله

اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني. نيکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره مي گي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن. تامي - 6 ساله

موقع تکنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي که منو نگاه مي کردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها کسي بود که اين کار رو مي کرد. من ديگه نترسيدم. کيندي 8 - ساله

مامانم منو بيشتر از هر کس ديگه اي دوست داره چون هيچ کس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا. الين - 5 ساله

عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. کريس - 7 ساله

عشق وقتيه که سگت مي پره بغلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. مري آن- 4 ساله

مي دونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. لورن - 4 ساله

وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستاره هاي کوچولويي خارج مي شن. کارل - 7 ساله

دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. مارک - 6 ساله

و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي که هدفش پيدا کردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه:
همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يک مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه کردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بغلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه که چي کار کردي؟ ميگه که هيچي من فقط کمکش کردم تا راحت تر گريه کنه

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:15  توسط مریم | 
 

جرالدین دخترم!

از تو دورم اما یک لحظه تصویر تو از مقابل دیدگانم دور نمی شود تو کجایی؟

در پاریس روی صحنه تئاترپرشکوه شانزلیزه

در نقش ستاره باش

بدرخش

اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهائی که

که برایت فرستاده اندتو را فرصت هوشیاری داد در گوشه ای

بنشین ونامه ام را بخوان

پدرت با تو حرف می زند

شاید شبی

درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تورا فریب دهد

آن شب این الماس ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود

وسقوط توحتمی است

روزی که چهره زیبای شاهزا ده ایتو را گول زند آن روز تو بند بازی ناشی

ندخواهی بود و بند باران ناشی همیشه سقوط می کن

بند بازان ناشی همیشه سقوط میکنند

از این رو دل به زر و زیور مبند

بزرگترین الماس این جهان آفتاب است

که خوشبختانه بر گردن همه میدرخشد

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ،

با او یکدل باش

دخترم

هیچ چیز وهیچ کس را در این جهان نمیتوان شایسته این

نمی توان یافت که دختری ناخن پای خود را

به خاطرش عریان کند

برهنگی بیماریه عصر ماست

به گمان من تن عريان تو باید مال کسی باشد

که روح عریانش را دوست بداری

با این پیام نامه ام را به پایان میرسانم

انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و

بی عاطفه بودن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 3:0  توسط مریم | 
 

با سلام خدمت تمام دوستان خوب

من پیش از این در وبلاگ دل بارانی می نو شتم و حالا به وبلاگ سرزمین آریایی اومدم

تا شروع خوبی رو که داشتم ادامه بدم.با سپاس از تمام دوستانی که همیشه نسبت به

من لطف داشتندو با نظرات و انتقادات خودشون منو یاری میکردند.

شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 0:17  توسط مریم |