تبليغاتX
سرزمین آریایی
مطالب و اشعار پارسی
 

آزادی

 

سلام رویای بی پایان

امروز برای تو می نویسم

توکه سالهاست ناپیدایی

و من در آرزوی دیدنت دلتنگم

 

رویایی من!

روزهای آبی من

روزهای سبز این دخترکان و پسرکان پابرهنه

کی فرا می رسد؟

من سالهاست انتظار آمدنت را می کشم

شاید روزی که اولین سلول وجودم شکل گرفت

 

نمی دانم!شاید خودخواهی باشد

تورا از آن خود دانستن

زیرا تو آبی بی انتهای همه رودهای همواره ای

وبه قول شاملو:

((من به انتظارت خواهم ماند

حتی روزی که دیگر نباشم))

 

نوشته مریم(دیانا)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 23:49  توسط مریم | 
 

نغمه های من

 

همیشه شعرت را خواهم خواند

زیرا نغمه های من است

همیشه آواز هایت را خواهم شنید

زیرا در وجودم جاری است

سیل سیال اندیشه های سبزت

در روح آبی من جریان دارد

موج شعر تو

در زلال روشن ذهنم جاری است

مثل آب،باران و آیینه

تو ای طرح جاری آوازهای روان

صدایم کن

و بگذار از عمق صدایت

آبی روشن فردا را ببینم

 

نوشته مریم

 تقدیم به نویسنده

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 23:10  توسط مریم | 
 

معما

در گذر از سالهای رفته

تو ای تنها مانده در جمعی روشن

در عین پیچیدگی ساده ای

مثل عبور عابری تنها در شبی بارانی

از کوچه های سرد و خالی

کمی آنطرفتر

چشمانی انتظار حضور سبزت را دارد

و تو باز میروی با هم و تنها

 

معمای قرن!

مهربانی ات را به او ارزانی کن

او که با تو و بی تو تنهاست

او که تا صبح برای کودکت لالایی گفت

و روشنی بخش کلبه توست

دستان گرمش را پذیرا باش

و بخند به زندگی

و لبخندت را ارزانی کن

به یاس های منتظر

به کودکان تنها و قاصدک های بی عبور

و حتی برای شادی دیوانگان و سگ های و لگردبخند

آنوقت خواهی دید

زندگی هم برای تو لباس رقص می پوشد

میرقصد و می خندد

 

مریم(دیانا)

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:51  توسط مریم | 
 

 

بادهای همواره

 

ای بادهای همواره!

مرا بسوی خود فرا خوانید

من اینجا گم شده ام

و طرحی تاریک وجودم را فرا گرفته

در ناپیدای خود بدنبال نوری ابدی هستم

ای نور پنهان!

در کجای وجودم جستجویت کنم

در آبی های روشن ذهنم

یا در دشت سبز خیال؟

 

نوشته مریم

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 12:3  توسط مریم | 
 

کوچه های تنهایی

 

در عبور از کوچه های تنهایی
کوچه های بی عابر خالی
گاه نور امید در چشمانی می بینی
که سالها بی نور است

در ته کوچه های تنهایی من

رویایی شیرین یک پرواز است

که دیر یا زود همچو آواز پرستوی مهاجر

مرا به روشنی خواهد برد
و زیر باران در شب
باز هم من به تنهایی
از کوچه های خالی عبور می کنم
واحساس شیرین زندگی را با خود
همراهی می کنم........

 نوشته مریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:49  توسط مریم | 
 

من تنها ترين قاصدک اين برکه ام

و در آرزوي زلال آبي بي انتهاي رودهاي بي پايان

آنقدر بي وزنم که ميان بودن و نبودن مانده ام

آنقدر سنگينم که هيچ طوفاني مرا به هوا نمي برد

قاصدک تنها!

دلتنگيت را به باد بده

سکوتت را فرياد بزن

ترانه هايت را بخوان

حتي اگر کسي ديگر به تو گوش فرا نمي دهد

وقت سکوت نيست

وقت هم آوازي من و تو است

 

نوشته مریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 23:11  توسط مریم | 
 

ستاره خاموش

 

ای خاموش بی انتها

به من بگو به دنبال چه می گردی؟

 خاموشی و خندان

دلتنگ و خرسند

دز سکوتت حرفهایی است که نا گفته می ماند.

در این عصر فولاد و آهن

 پوچی مردم پوچ گرا

عصر خدایان دروغی

درزمانی که هر کس به دنبال خویش است.

تو خویشت را کجا جا گذاشتی؟

آیا چیزی هست که خاموشت کرده؟

شاید تو از اول پر نور نبودی

شاید خاموشیت دلیل نبودن است.!

شاید تو در بودنت گم شده ای

کجای ای قصه تو گم شدی که دیگر خود را نیافتی؟

 

                                                                                                   تقدیم به ستاره خاموش

  

از نوشته های مریم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 23:1  توسط مریم | 
 

دوست

 

توای دوست!ای آشنای امروز!

با تو مهربان خواهم ماند.

به خاطر مهربانیت

صفایت را در تاریکی یک شب بی انتها خواهم دید.

 

ای سپید خندان

تو شاد خواهی ماند.

زیرا شادی را به دیگران ارزانی می داری.

در صمیمیت دستانت

روشنی همیاری است.

و طلوع چشمانت

امید به فردای روشن

 

ای تویی که به فکر شب های خاموش دیگرانی

ای تویی که به فکر آزادگی شاپرکی

زیباترین خوبی ها ارزانی تو باد.

  تقدیم به دو ست

از نوشته های مریم

                                                                                      

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:0  توسط مریم | 

 


North

Where icicles hung the blossoms swing

but in my heart there is no spring

You were my spring my summer too

It's always winter without you

the flocks head north and the lilacs bloom

At night they scent my moonlit room

You were my spring my summer too

I'm going north to look for you

Like a widblown bird my heart goes forth,

sent by the spring to the shinig north

you are my spring , my summer too,

and I won't rest till find you


شمال

جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند

ولی در قلب من بهاری نیست

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

بی تو ، همیشه زمستان است

گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند

شب ها ،یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

من به شمال می روم و تا تو را جستجو کنم

مانند پرنده ای بر بال باد، قلب من پیش می رود

بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد

تو بهار من هستی ، تابستان من هم

و من آرام نمی گیرم تا تو را بیابم

 

جوان چاندروز بایز


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 17:23  توسط مریم | 
 

 

"هر چه هست"

 

نگاهی به پشت سرت بیندازغریبه!

 

تمامی پل ها را شکسته ای

 

تو که می گفتی تا بهار آینده

 

هیچ درختی این سوی آب

 

به خواب وخاموشی نمی اندیشد

 

پس چرا این همه قا صدک پر سوخته را فرستادم و

 

هیچ نشانی از پرندگان آذر ماه نیامد؟

 

حتمآ هنوز هم داری برای عرو سک هایت قصه می گویی:

 

قصه ی دیو و هول ولای دره

 

قصه ی نا تمام نوشدارو

 

و شاید قصه ی مرد اندوهگینی که

 

پسینی رفت و دیگر باز نیامد

 

هر چه هست من دیگر از هیچ ابر بی بارانی منت نمی کشم.

 

این باران اگر آمدنی بود

 

تا حالا آمده بود

 

دهان خشک این گندمزار در گلوی من می سوزد

 

ریشه اش درپاهای من سست می شود

 

آن وقت تو سنگ بهار را به سینه میزنی غریبه؟

 

خدا کند چشمان تو آن شب دروغ گفته باشند

 

هر چه هست

 

دیگر من از هیچ ابر بی بارانی منت نمی کشم.

 

 

سعید محمد حسنی(شاعر بهبهانی)

 

از کتاب: ((هی شب می پرد توی حرفهایم))

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 15:26  توسط مریم | 

 

كوچه

ALLEY

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

Without you i passed that alley once in a moonlight night.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

Iwas all eyes and looked for you in a daze.
شوق ديدار تو لب ريز شد از جام وجودم

Desire for your visit overflowed the chalice of my being.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

I became the same intense lover as i was.
در نهانخانه ي جانم گل باغ تو درخشيد

In closet of my soul, flower of your memory shone.
باغ صد خاطره خنديد

Garden of hundred reminiscences laughed.
عطرصد خاطره پيچيد

Fragrance of a hundred reminiscences was wafted .

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

I remembered that we had passed that alley together some night.
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

We winged and flitted about in that pleasant privacy.
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

We sat on the edge of that brook for a time.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

You ;with all mysteries of the world poured in your black eye.
من همه محو تماشاي نگاهت

I ;utterly mused upon watching your look.
آسمان صاف و شب آرام

The sky, clear and the night quiet.
بخت خندان و زمان رام

Fortune,smiling and time tame.
خوشة ماه فرو ريخته در آب

The cluster of moon,fallen down into the water.
شاخه ها دست براورده به مهتاب

Branches,with the hands lifted to the moonlight.
شب و صحرا و گل و سنگ

Night.field,flower and stone
همه دل داده به آواز شباهنگ

All were fascinated by the nightingales song.
يادم آمد تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن

I remembered: you had told me

Shun this love
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

Have a look at this waterfor some moments.
آب آينة عشق گذران است

What mirrors the transient love.
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

Although your look is anxious about a look today,
باش فردا كه دلت با دگران است

Be!tomorrow your heart will be captured by others.
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

To forget love,travel from here for a time!
با تو گفتم : حذر از عشق ندانم

Itold you: shunning love?

سفر از پيش تو هرگز

نتوانم ، نتوانم

i cannot. travelling from beside you?

Never!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

The first day when my heart winged in desire fore you,
چون كبوتر لب بام تو نشستم

Ialighted on the edge of your roof like a dove.
تو به من سنگ زدي من نگسستم ، نرميدم

You pelt me with stone but i didnt turn away from you ,i didnt break up.
باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم

Iconsoled myself with the thought that you were hunter

And i was a musk-deer of the plain.
تا بدام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم

In order to be trapped by you,i searched and searched every where.
حذر از عشق ندانم ، نتوانم

Idont know how to shun love .

سفر از پيش تو هرگز

نتوانم ، نتوانم
Icant travel from beside you ,i cant.

اشكي از شاخه فرو ريخت

A tear-drop dropped down from the bough.
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت

The bird of night gave a groan and got away.
اشك در چشم تو لرزيد

The tear trembled in your eye.
ماه بر عشق تو خنديد

The moon laughted at your love.
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

Iremember that i no longer heard your response .

پاي در دامن اندوه كشيدم

And squatted down sadly.
نگسستم ، نرميدم

I didnt break up and didnt turn away from you.
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

That night and also others merged into the darkness of grief.
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

You didnt even ask for your annoyed lover anymore.
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

You dont even pass that alley anymore.
بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

But without you,in what a state i passed that alley !

 

فریدون مشیری

Translated by raha.sahra

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 23:23  توسط مریم | 
 

Wish you were here

So,so you think you can tell

Heaven from hell,

Blue skies from pain,

Can you tell a green filed from a cold steel rail?

A smile from a veil?

Do you think you can tell?

And did they get you trade

Yourheroes for ghosts?

Hot ashes for trees?

Hot air for a cool breeze?

Cold comfort for change?

And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage?

How I wish, how I wish were here.

We were just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year.

Running over the same old ground, what have we found? The same old fears.

Wish you were here.

 

کاش ا ینجا بودی

خب پس فکر می کنی که می توانی تشخیص بدهی

بهشت را از دو زخ

آسمانهای آبی را از درد

می توانی تشخیص دهی کشتزارهای سبز را از خط آ هنی سرد؟

لبخندی را از نقاب

راستی فکر می کنی می توانی تشخیص دهی!

وآ یا تو را وادار نکردند قهرمانانت را با ارواح معامله کنی

خاکستر داغ را با درختان؟

هوای گرم را با نسیم خنک؟

آسایش سرد را با تغییر؟

آیا نقش سیاهی لشکر را در جنگ با نقش مهم در یک قفس معا وضه کردی؟

کاشکی اینجا بودی،چقدر دلم می خواهد اینجا بودی.

ما دو روح گمگشته ایم که سالهای سال است در تنگ ماهی شنا می کنیم

بر همان زمین قدیم و آشنا راه می رویم،چه یافته ایم؟

همان ترسهای قدیم را.

کاشکی اینجا بودی.

(پینک فلوید)

نظر  نویسنده وبلاگ

شعر" کاش اینجا بودی " سروده ای زیبا با مضمون سیاسی اجتماعی انتقادی است که در فضای حاکم بر جامعه انگلستان توسط سید بارت/ راجر واترز سروده شده است و توسط گروه پینک فلوید اجرا شده است و نوع برخورد انسان را در روبرو شدن با فشارهای ناعادلانه ی تفکر غالب بر جامعه به تصویر کشیده است . 

شعر را آغاز نموده  شاعر با پرسیدن این سوال که خب پس فکر میکنی میتوانی تشخیص دهی،

است. این پرسش حالت کنایه(Irony )دارد و به این موضوع اشاره دارد که توانایی تشخیص بین موارد کاملا متضاد از بین رفته و یا گرفته شده است.

توجه شود که در این قسمت بهشت و اسمان ابی را میتوان نماد آسایش ودوزخ و درد را نماد سختی دانست ونیز به همین ترتیب لبخند را نماد صداقت ، حقیقت و نقاب را نماد فریب و تظاهر فرض کرد.مشخصا در این بخش شاعر شخصی را مورد خطاب قرار میدهد که تا قسمت نهایی شعر هویت وی مبهم خواهد ماند

در قسمت دوم شاعر مستقیما عاملی را که باعث از بین رفتن این حس تشخیص شده بیان می دارد و ان را نتیجه عمل فرد یا تفکر حاکم میداند که باعث شده است انسان قهرمانان واقعی حاضر را با یاد ارواحی که سالها پیش در گذشته اند جایگزین کند. ویا اسطورها ی خوبی را تحت تاثیر تفکر حاکم معا وضه کند و یا با عث مرگشان شود.

یا او را وادار کرده اند خاکستر داغ و هوای گرم (نماد جنگ و کشتار) را به جای درخت سبز و نسیم خنک (نماد صلح و آرامش) برگزیند و حتی اسایش سرد (نماد سکون ) را جایگزین تغییر (پویایی و بالندگی) کند. از بین رفتن قدرت واقعی انسان در تصمیم گیری در مورد سرنوشت خود اخرین موردی است که شاعر در این قسمت بیان داشته چنانکه به انسان نقش مهم در قفس اعطا شده است .استفاده از این تضاد کاملا مشخص می سازد که فرد در قفس طبیعتا هیچ نقش مهمی در زندگی خود نخواهد داشت.این قفس می توا ند کنایه از جسم آ دمی است.

یکی از دوستان: در نهایت شاعر ارزو میکند و بودن کسی را در کنارش طلب میکند چرا که بودن او در کنارش پایانی خواهد بود بر این دشواری ها و مصائب . از انجایی که شاعر خود و فرد مورد خطاب را مانند دو روح گمشده در فضای محدود یک تنگ میداند که سالهای زیادی است از هم دور افتاده اند تصور من این است که شاعر در قسمت ابتدایی شعر نفس خود را مورد خطاب قرار داده و در قسمت انتهایی جزیی دیگر از وجودش را که به نظر من حس آزادگی است به یاری میطلبد .حسی که هر چند سالها در کنارش(فضای محدود یک تنگ) زیسته اما همیشه از او دور بوده است . و تا زمانی که با این حس زندگی نکند .همان مشکلات قدیمی مادی (خوراک و ....) نگرانی اصلی زندگیش خواهد بود.

مریم :به نظر من شخص مخاطب شاعر می تواند جزئی از وجود او،بخشی از درون فرد ،ضمیر نا خودگاه او ویا فرد و یا گروهی باشد که البته شاعر تا پایان شعر آن را مبهم گذاشته است و در سراسر شعر شاعر آرزوی این را دارد که فرد مخاطب را در کنار خود داشته باشد . و تنگ ماهی نیز می تواند نماد محدودیت مانند فضای مادی این دنیا که مانع رشد و تعالی ا نسان می شودو یا جسم آدمی باشد که برای روح او محدودیت ایجاد می کند.شاعر در مورد محیطی قدیمی و آشنا حرف می زند و یافته هایش؟ به نظر من منظور از ترسهای قدیمی همان ترس حاصل از اختناق می باشد. ترس حاصل از گفتن یا نگفتن، ترس حاصل از بودن یا نبودن،با شرافت زیستن و یا تن به پستی دادن است.

منتظر نظرات سبزتان هستیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 16:43  توسط مریم | 

 

زندگی از دیدگاه سپهری

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مها جر دارد

زندگی سوت قطای است که در خواب پلی می پیچد

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین درضربان دلها ست

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسها ست

هر کجا هستم، باشم

آسمان مال من است

پنجره ،هوا ،عشق ،زمین ،مال من است.

چه اهمیت دارد اگر می رویند قارچهای غربت؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 16:7  توسط مریم | 

 

از خدا صدا نمی رسد

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست!

نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست!

گوش تان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که می رسد ز گرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست!

ای ستاره ای که پیش دیده منی!

باورت نمی شود که: در زمین

هر کجا به ،هر که می رسی

خنجری میان مشت خود نهفته ست

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته ست!

آن که با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست.

گر چراغ روشنی به راه توست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!

ای ستاره ،ما سلاممان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است.

وان که با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است!

ای ستاره باورت نمی شود

در میان باغ بی ترانه زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است.

لاله های سرخ دوستی فسرده است.

غنچه های نورس امید،

لب به خنده وا نکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است!

ای ستاره باورت نمی شود

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بی کرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است.

این سپیده ها سپیده نیست:

رنگ چهره زمین پریده است!

آن شقایق شفق ،که می شکفت

عصرها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است.

سرخی و کبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و آتش به آسمان رسیده است

ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است.

ای ستاره ،ای ستاره غریب!

از بشر مگوی و از زمین مپرس.

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس.

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس.

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست!

از لهیب کوره ها وکوه نعش ها

از غریوزنده هامیان شعله ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس.

ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

بگذریم از این ترانه های درد

بگذریم از این فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره ،شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

می گریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو!

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو می چکد!

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام

در گلو شکسته می شود....

شب به خیر.

مشیری

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:20  توسط مریم | 

 

Stopping by woods on a snowy evening

 

whose woods these are I tink I khow.

His house is in the village thought;

he will not see me stopping here

to watch his woods fill up with snow.

my littel horse must think it queer

to stop without a farm house near

between the woods and frozen lake

the darkest evening of the year.

he gives his harness bells a shake.

to ask if there is some mistake.

to only other sound is the sweep

of easy wind and donwny flake

the woods are lovely,dark and deep

but I have prmise to keep

and miles to go before I sleep,

and miles to go before I sleep.(Rabert Ferast

 

شب برفی در کنار جنگل

گمان می کنم بدانم جنگل کیست

هر چند خانه اش در ده است

اما مرا نخواهد دید که در اینجا ایستاده ام

و جنگلش را که از برف انباشته است تماشا می کنم.

اسب کوچکم باید حیرت کرده باشد

که چرا در ظلمانی ترین غروب سال

اینجا بین جنگل و در یاچه ی یخ زده ایستاه ام

بدون اینکه حتی در ان حوالی کلبه ای باشد

زنگوله های گر دنش را تکان می دهد

تا بفهما ند که آیا اشتباه نکرده ای

صدای دیگر تنها آوای وزش با دهای

وسقوط برفدانه هاست.

جنگل دوست داشتنی، ظلمانی و عمیق است.

اما من تعهداتی دارم که باید انجام دهم

و فرسنگها راه را پیش از آنکه به خواب فرو روم بپیما یم.

و فرسنگها راه را پیش از آنکه به خواب فرو روم بپیما یم.(رابرت فراست)

 

 

در این شعر شاعر به کناره ی جنگلی می رسد که رمز نیستی و مرگ است،

اما از آن آخرین آوازهای پرندهای به گوش می رسد.

غروب است و درون جنگل بسی تاریک.

آواز پرنده اورا به درون جنگل فرا می خواند تا در آن نوحه سر دهد.

به نظر یکی از نویسندگان جنگل سمبل مرگ وآرامش و ملکوت و رو حا نییت است،

صاحب جنگل که خا نه اش در دهکده یعنی جهان زندگی وزندگا ن است خداست

یعنی آرزوی مرگ دارد،death_wishشاعر

اما مرگ به معنی وصول به آ رامش و رسیدن به دیا ری است که در آن دغدغه ای نیست.

بر ف و سرما سمبل مرگ روح و بی حر کتی و آرامش است.

در فر هنگ سمبلها (ص 152) آمده است سمبلیسم اسب بی نهایت پیچیده است.

گاهی اوقات رمز آ رزوها وغرایز است و گاهی به نیروی پیشگویی وآ ینده نگری مربو ط می شود.

یونگ می گوید اسب بیا نگر آ ن سمت جادویی آ دمی است ((ما ودرون ما))یعنی درک شهودی.

از طرف دیگر اسب نشانه ی نیروهای فرودینه ی انسان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:10  توسط مریم | 

 

shine on you crazy diamond

nobody khows wher you are,how near or how far.

shine on, you crazy diamond.

pile on many more layers and I will be joining you there.

shine on you crazy diamond.

and will bask in the shadow of yesterday triumph,

and sail on the steel breez.

come on ,you boy child,you winner and loser.

come on, you miner for truth and delusion, and shin!

 

 

 

بدرخش اي الماس خوش تراش

هيچ كس نمي داند كجايي، چقدر نزديكي يا چقدر دور

بدرخش اي الماس خوش تراش

چون لايه هاي ديگري بر هم توده شود، من هم به تو مي پيوندم

بدرخش اي الماس خوش تراش

و ما در سايه پيروزيهاي ديروز مي آساييم

وبا نسيم فولاد كشتي پيش مي رانيم

بيا اي پسر، اي برنده و بازنده

بيا اي صاحب معدن حقيقت و فريب،بدرخش!

 

(پينك فلويد)

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:0  توسط مریم | 
 

سفر بخیر

 

_« به کجا چنین شتابان!؟»

گون از نسیم پرسید:

_« دل من گرفته از اینجا ،

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟»

_«همه آرزویم ، اما

چه کنم که بسته پایم...»

 

 

_« به کجا چنین شتابان!؟»

_« به هر کجا که باشد به جز این سرا ، سرایم.»

_سفرت بخیر اما،تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت ، به سلامتی گذشتی ،

به شکوفه ها ، به باران

 برسان سلام ما را .

 

« دکتر شفیعی کد کنی »

 

 

نظر نویسنده وبلاگ

 

شعر سفر بخیر سروده ای زیبا با مضمون سیاسی ،اجتماعی ،انتقادی است که مربوط به فضا و عصر اختناق در زمان زندگی شاعر است.

شاعر در این شعر از سمبلها و نمادهای زیبا یی چون گون،نسیم،غبار، بیابان و کویر

وحشت،شکوفه وباران یاری جسته است.

گون گیاهی خودرو و نماد وابستگی است و نسیم نماد حرکت و جریانی است که پیام آور آزادی و رهایی است. نسیم از بیابان غبار زده و کویر وحشت قصد رفتن داردبه هر مکانی که در باز گشت پیام آ ور آزادی و رهایی باشد.

بیابان و کویر وحشت نماد کشوری اختناق زده است ،کشوری که سالها از آ زادی دور بوده و فضای اختناق و سرکوب بر کشور حاکم بوده است.شاعر این کشور را به جایی سرسبز پر از شکوفه و باران تشبیه کرده است که در اثر حاکمیت ستم به کویر و بیابان تبدیل شده است و آرزوی بازگشت شکوفه و باران را به این سرزمین ستم زده دارد.    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 2:55  توسط مریم |