تبليغاتX
سرزمین آریایی
مطالب و اشعار پارسی
 

داستان کوتاه : قصه های من و ما تی تی

 

((انگار کسی شکلاتم را نخورده است!))

 

دیروزها که من بزرگ شده بودم، مثل آدم بزرگ ها می خواندم و می نوشتم ،گه گاه گیره های لباسم را محکم می کردمو مثل آدم بزرگ ها خودم را گرفتارمناسبات بزرگ شدن کرده بودم ، ما تی تی از را ه رسید با آن چهره همیشه خندان و آن لب همیشه قصه گو ،شوخ و شیرین و پر انرژی. ما هم که سالها بود بزرگ شده بودیم و بچگی نکرده بودیمتازه یادمان افتاد که همبازی نداریم، ماتی تی هم خواست که همبازیمان شودو این بود که من و ماتی تی همبازی شدیم

 تا اینکه چند وقت پیش از کنار کوچه باغ زندگی که رد می شدم به کوچه باغ بچگی رسیدم کمی آنطرفتر توی خیابانبالا شهری ها کودکی را دیدم که کمی قد کشیده بود و چند سانتی هم به عرض بدنش اضافه شده بود، چند وقت پیش هم گویا موهایش را کوتاه کرده بود ،البته موهای بلند بیشتر به قیافه کج و کوله اش می آمد، حداقل اش این بود که از آن کج و کولگی بیرونش می آورد.(راستی این طرف ها نباشد که با چوبدستی نازنینش بر فرق سر ما می کوبد)اما خوب گویا این روزها بچه خوبی شده بود و به توصیه بزرگتر ها گوش داده بود و مو هایش را مدل موی آدم بزرگ ها چیده بود.از کنارش که رد می شدم به رسم دوستی و مهربانی روزهای کودکی سلام کردم اما این ماتی تی قصه ما رویش را برگردانده بود سمت دیوار، من باد بادک هایم را آورده بودم که با هم هوا کنیم اما فقط چپ چپ نگایم می کرد و دندان قورچه می رفت بی آنکه حرفی بزند، از ماتی تی خواستم برای مراسم شکلات خوری عروسک هایمان کنار کوچه باغ بچگی ها جشن بگیریم، این بار که رفتم در خانه شان اینقدر اف اف را فشار دادم که دیگر شکلات خوری از یادم رفت و به استا مینیفون خوردن افتادم، ماتی تی هم با آن قیافه لجبازش پشت در ایستاده بود تا من بروم و اسباب بازی اش را بردارد و برود با آدم بزرگ ها بازی کند. ما هم که رفتیم و گاه و بی گاه یادمان افتاد سراغ ما تی تی با معرفت خودمان را بگیریم. هرز بار که آمدیم چنان زد توی ذوقمان که یادمان نیامد چرا آمدیم.

 

خلاصه این روزها ماتی تی دوباره بزرگ شده و حتی وقتی با دندانهایش ناخن هایش را می جود و سر و صورتش را به علامت قهر کج و کوله می کند، وقتی لج می کند و ادعای آدمهای گرفتار را در می آورد،من هنوز بیخبر از همه جا نمی دانم چه بلایی سر همبازی مهربانم آمده است.این روزها بازی نمی کنم ، چند هفته ای است برای هوا کردن باد بادکها سر پشت بام خانه مان نرفته ام. شکلات هایم را جمع کرده ام تا وقتی ما تی تی آمد آمد با هم بخوریم. چند وقتی است که بستنی نخورده ام تا ما تی تی لجباز و قتی دو باره مهربان شد به یک بستنی دعوتم کند، البته می ترسم سکته کندچون ما تی تی این روزها پو لهایش را جمع می کند. یکی از دوستانم می گفت شاید ما تی تی این روزها همبازی جدید پیدا کرده است که سراغت را نمی گیرد، ما که نمی دانیم ، خدا می داند، ماتی تی که حرفی نمی زند فقط دهانش را کج می کند. خلاصه ما هم که این روزها دلمان شکسته است و همبازی نداریم ادای آدم بزرگ ها را در می آوریم که همیشه طوری رفتار می کنند که انگار کسی شکلاتشان را نخورده است.

 

نوشته مریم((دیانا))

                                                                             خرداد۸۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:28  توسط مریم |