تبليغاتX
سرزمین آریایی
مطالب و اشعار پارسی

 

 

 

 

 

 

دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.

ميرزا هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد. دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... "

محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه تعيين شده بود، به تهران آمد. 

مصدق السلطنه با وجود سن کم در نخستين سالهاي خدمت در مقام مستوفي گري خراسان کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواريخ چنين مي نويسد: " ميرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفي و محاسب خراسان گويند، ليکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابداني اين طفل يک شبه ره صد ساله مي رود. اين جوان بقدري آداب دان و قاعده پرداز است که هيچ مزيدي بر آن متصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرائي و احتراماتش در حق مردم به طوري است که خود او از متانت و بزرگي خارج نمي شود، ولي بدون تزوير و ريا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجاي مي آورد و نهايت مرتبه انسانيت و خوش خلقي و تواضع را سرمشق خود قرار داده است". 

مصدق السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولين انتخابات دوره مشروطيت نامزد وکالت شد. او به نمايندگي از طبقه اعيان و اشراف اصفهان در اولين دوره تقنينيه انتخاب گرديد؛ ولي اعتبار نامه او بدليل اين که سن او به سي سال تمام نرسيده بود رد شد. 

مصدق السلطنه در سال 1287 شمسي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصيل در مدرسه علوم سياسي پاريس به سويس رفت و در اين مرحله به اخذ درجه دکتراي حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ايران با آغاز جنگ جهاني اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ايران مصدق السلطنه با سوابقي که در امور ماليه و مستوفي گري خراسان داشت به خدمت در وزارت ماليه دعوت شد.  دکتر مصدق قريب چهارده ماه در کابينه هاي مختلف اين سمت را حفظ مي کند تا اينکه سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزير وقت ماليه ( مشار الملک ) از معاونت وزارت ماليه استعفا مي دهد و هنگام تشکيل کابينه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا مي شود. 

دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سويس که آنرا " وطن ثانوي " خود مي خواند مي نويسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد.... تصميم گرفتم در سويس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تصفيه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم. اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم..."  دکتر مصدق سپس شرح مفصلي از جريان مسافرت خود از طريق قفقاز به ايران داده و از آن جمله مي نويسد چون کمونيستها بر اين منطقه مسلط شده بودند، به او توصيه کرده بودند که دستهايش را با دوده سياه کند تا کسي او را سرمايه دار نداند! دکتر مصدق اضافه مي کند " به دستور ژنران قنسول ايران در تفليس اتومبيلي تهيه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکي برساند و از آنجا از طريق دريا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلي ) شويم. ولي چند ساعتي قبل از حرکت خبر رسيد که کمونيستها دربند را تصرف کرده اند که از اين طريق نيز مايوس شدم  و چون ناامني در تفليس رو به شدت مي گذاشت از همان خطي که آمده بودم به سويس مراجعت کردم."

بعد از مراجعت دکتر مصدق به سويس، مشيرالدوله که به جاي وثوق الدوله به نخست وزيري انتخاب شده بود، تلگرافي بعنوان مصدق السلطنه به سويس فرستاد و او را براي تصدي وزارت عدليه به ايران دعوت کرد. دکتر مصدق تصميم گرفت از راه بنادر جنوب به ايران مراجعت کند.

در مراجعت دکتر مصدق به ايران از طريق بندر بوشهر، پس از ورود به شيراز بر حسب تقاضاي محترمين فارس و واليگري ( استانداري ) فارس منصوب شد و تا کودتاي سوم اسفند 1299 در اين مقام ماند و براي ايجاد امنيت و جلوگيري از تعدي قدمهاي موثري برداشت.

با وقوع کودتاي سيد ضيا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصيت سياسي ايران بود که دولت کودتا را به رسميت نشناخت و از مقام خود مستعفي گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد. ولي بنا به دعوت سران بختياري به آن ديار رفت تا کابينه سيد ضيا پس از 100 روز ساقط گرديد.

با سقوط کابينه ضيا، وقتي قوام السلطنه به نخست وزيري رسيد، دکتر مصدق را به وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب نمود که با قبول شرايطي همکاري خود را با دولت جديد پذيرفت.

با سقوط دوت قوام السلطنه و روي کار آمدن مجدد مشيرالدوله وقتي از مصدق خواسته شد که با سمت والي آذربايجان با دوت همکاري کند، با اين شرط که ارتشيان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط سال 1301 اين ماموريت را پذيرفت، ولي در اواخر کار بخاطر سرپيچي فرمانده قشون آذربايجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزير جنگ وقت، از اين سمت مستعفي گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابينه مشيرالدوله به سمت وزير خارجه انتخاب شد و با خواسته انگليسيها براي دو مليون ليره که مدعي بودند براي ايجاد پليس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکي را بر دست وزير مختار انگلستان ريخت.

پس از استعفاي مشيرالدوله، سردار سپه به نخست وزيري رسيد و دکتر مصدق از همکاري با اين دولت خودداري ورزيد.

دکتر مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواري ملي به وکالت مردم تهران انتخاب و در همين زمان که با صحنه سازي سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و نخست وزير فعلي به مقام پادشاهي رسيد، او قاطعانه با اين انتخاب به مخالفت برخاست. زمانيکه عمر مجلس ششم به پايان رسيد و رضا شاه با ديکتاتوري مطلق فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسي را خواند، دکتر مصدق طي ساليان دراز خانه نشين شد و در اواخر سلطنت پهلوي اول که همه رجال سابق يا از بين رفته بودند و يا دست بيعت به حکومت داده بودند، مصدق به زندان افتاد ولي پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه در سال 1320 پس از اشغال ايران بوسيله قواي روس و انگليس، از سلطنت برکنار گشت و به آفريقاي جنوبي تبعيد گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت.

دکتر مصدق در انتخابات شور انگيز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد، بار ديگر در مقام وکيل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجليل تمام ملت ايران قرار گرفت.

در انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزير ) و شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگليسيها بتوانند قرارداد تحميلي سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ايران را از نفت جنوب ضايع مي ساخت، در دولت ساعد مراغه اي تنفيذ سازند. خوشبختانه بر اثر فشار افکار عمومي مقصود انگليسيها تامين نشد و عمر مجلس پانزدهم  سر رسيد. در همين دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وي اقدام به پايه گذاري جبههً ملي ايران را نمودند ( 1328 ).

بر خلاف انتظار انگليسي ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمايت شاه و دربار صندوقهاي ساختگي آرا تهران باطل شد و هژير وزير دربار دست نشانده والاحضرت اشرف بقتل رسيد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهي از يارانش که هنوز دو سه نفري از آنها راه خيانت در پيش نگرفته بودند، بمجلس راه يافتند؛ که در همين مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملي شدن صنايع نفت جنوب به رهبري دکتر مصدق تصويب شد و اندکي بعد در شور و اشتياق عمومي دکتر مصدق به نخست وزيري رسيد تا قانون ملي شدن صنعت نفت را به اجرا در آورد.

در ارديبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکيه به راي اعتماد اکثر نمايندگان مجلس به نخست وزيري رسيد. نخستين اقدام دکتر مصدق پس از معرفي کابينه، اجراي طرح ملي شدن صنعت نفت بود.

بدنبال شکايت دولت انگليس از دولت ايران و طرح شکايت مزبور در شوراي امنيت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نيويورک شد و به دفاع از حقوق ايران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ايران به پيروزي دست يافت. در بازگشت به ايران سفري نيز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

انتخابات دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهاي ارتشيان و دربار به تشنج کشيد و کار بجايي رسيد که پس از انتخاب 80 نماينده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه هاي باقي مانده را صادر کرد. 

دکتر مصدق برا ي جلوگيري از کارشکنيهاي ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. که اين درخواست از طرف شاه رد شد. به همين دليل دکتر مصدق در 25 تيرماه 1331 در مقام نخست وزيري استعفا ميکند. 

يکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزيري انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بيانيه شديد الحني نخست وزيري خود را اعلام نمود. 

مردم ايران که از برکناري دکتر مصدق شديدا خشمگين بودند، در پي چهار روز تظاهرات و قيامهاي پيوسته در حمايت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام گرديدند، و در 30 تير 1331 دکتر مصدق بار ديگر به مقام نخست وزيري ايران رسيد.

در روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده اي از روحانيون، افسران اخراجي و اراذل و اوباش تصميم به اجراي طرح توطئه اي بر عليه مصدق کردند تا او را از بين ببرند. نقشه از اين قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پايتخت خارج شود و اعلام دارد که اين خواسته دکتر مصدق است ( براي اطلاعات بيشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ايشان مراجعه کنيد). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگيري از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وي را بقتل برسانند. ولي از آنجائيکه مصدق از نقشه اطلاع يافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت. 

سرتيپ افشار طوس رئيس وفادار شهرباني دکتر مصدق، بوسيله عمال دربار و افسران اخراجي به طرز وحشيانه اي بقتل رسيد. 

بعلت اختلافات شديد مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفاي بسياري از نمايندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاري همه پرسي در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال يا عدم انحلال مجلس راي دهند. در اين همه پرسي که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنين جدا بودن محل صندوقهاي مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسياري از منتقدان قرار گرفت؛ در حدود دو ميليون ايراني به انحلال مجلس راي مثبت دادند و مجلس در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال يافت. 

در روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه اي که سازمانهاي جاسوسي آمريکا و انگليس براي براندازي دولت مصدق کشيده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئيس گارد سلطنتي خويش، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزير فرمان را به وي تحويل دهد. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور بازداشت عده اي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخست وزيري با يک حرکت غافلگير کننده رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتاي 25 مرداد به شکست انجاميد.

در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتين آمريکا و انگليس با اجراي نقشه دقيقتري دست به کودتاي ديگري عليه دولت ملي دکتر مصدق زدند که اينبار باعث سقوط دلت مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتواي برخي از روحانيون و همچنين دادن پول به ارتشيان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد. بدليل خيانت رئيس شهرباني و بي توجهي رئيس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچيان توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. ولي دکتر مصدق موفق شد به همراه ياران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسايه پناه ببرد. در اين کودتا گروهي از ياران سابق دکتر مصدق نيز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاري نمودند! همچنين شايان ذکر است که اعضاي حزب کمونيست توده که در روزهاي 26 و 27 مرداد به بهانه هواداري از دکتر مصدق دست به اغتشاشات مي زدند، در روز 28 مرداد هيچ عملي بر ضد کودتاي آمريکائيان انجام ندادند. 

در روز 29 مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري ژنرال زاهدي تسليم کردند. 

در دادگاهي نظامي، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتاي 25 و 28 مرداد چهره کودتاچيان را نزد جهانيان رسوا ساخت. در پايان دادگاه وي را به 3 سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعيد گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شديد بود.

در سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضياالسلطنه، در سن 84 سالگي درگذشت و دکتر مصدق را بيش از پيش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وي و دکتر مصدق 2 پسر و 3 دختر بود.

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي دار فاني را وداع گفت. پيکر مطهر وي در يکي از اتاقهاي خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.

يادش گرامي

 

http://www.rahrovanefatemi-zend.persianblog.com/

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 0:28  توسط مریم | 

 

كوچه

ALLEY

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

Without you i passed that alley once in a moonlight night.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

Iwas all eyes and looked for you in a daze.
شوق ديدار تو لب ريز شد از جام وجودم

Desire for your visit overflowed the chalice of my being.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

I became the same intense lover as i was.
در نهانخانه ي جانم گل باغ تو درخشيد

In closet of my soul, flower of your memory shone.
باغ صد خاطره خنديد

Garden of hundred reminiscences laughed.
عطرصد خاطره پيچيد

Fragrance of a hundred reminiscences was wafted .

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

I remembered that we had passed that alley together some night.
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

We winged and flitted about in that pleasant privacy.
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

We sat on the edge of that brook for a time.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

You ;with all mysteries of the world poured in your black eye.
من همه محو تماشاي نگاهت

I ;utterly mused upon watching your look.
آسمان صاف و شب آرام

The sky, clear and the night quiet.
بخت خندان و زمان رام

Fortune,smiling and time tame.
خوشة ماه فرو ريخته در آب

The cluster of moon,fallen down into the water.
شاخه ها دست براورده به مهتاب

Branches,with the hands lifted to the moonlight.
شب و صحرا و گل و سنگ

Night.field,flower and stone
همه دل داده به آواز شباهنگ

All were fascinated by the nightingales song.
يادم آمد تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن

I remembered: you had told me

Shun this love
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

Have a look at this waterfor some moments.
آب آينة عشق گذران است

What mirrors the transient love.
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

Although your look is anxious about a look today,
باش فردا كه دلت با دگران است

Be!tomorrow your heart will be captured by others.
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

To forget love,travel from here for a time!
با تو گفتم : حذر از عشق ندانم

Itold you: shunning love?

سفر از پيش تو هرگز

نتوانم ، نتوانم

i cannot. travelling from beside you?

Never!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

The first day when my heart winged in desire fore you,
چون كبوتر لب بام تو نشستم

Ialighted on the edge of your roof like a dove.
تو به من سنگ زدي من نگسستم ، نرميدم

You pelt me with stone but i didnt turn away from you ,i didnt break up.
باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم

Iconsoled myself with the thought that you were hunter

And i was a musk-deer of the plain.
تا بدام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم

In order to be trapped by you,i searched and searched every where.
حذر از عشق ندانم ، نتوانم

Idont know how to shun love .

سفر از پيش تو هرگز

نتوانم ، نتوانم
Icant travel from beside you ,i cant.

اشكي از شاخه فرو ريخت

A tear-drop dropped down from the bough.
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت

The bird of night gave a groan and got away.
اشك در چشم تو لرزيد

The tear trembled in your eye.
ماه بر عشق تو خنديد

The moon laughted at your love.
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

Iremember that i no longer heard your response .

پاي در دامن اندوه كشيدم

And squatted down sadly.
نگسستم ، نرميدم

I didnt break up and didnt turn away from you.
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

That night and also others merged into the darkness of grief.
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

You didnt even ask for your annoyed lover anymore.
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

You dont even pass that alley anymore.
بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

But without you,in what a state i passed that alley !

 

فریدون مشیری

Translated by raha.sahra

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 23:23  توسط مریم | 
 

 آبی

اگر شما هم مثل من علاقه زیادی به رنگ آبی دارید و دوست دارید تقریبا همه ی چیزهای مربوط به شما آبی باشند؛یعنی در یک کلام رنگ مورد علاقه تان آبی ست مطلب زیر را بخوانید.

«در کیمیا گری حالتی است که وحدت اندیشه اش(Unio Mentalis) می خوانند.می گویند لحظه ای است که در آن اندیشه و خیال، اندیشه و اندیشمند، روایت و راوی، جهان مشهود و معقول، عالم اشیا و عالم تصورات؛ مرزهایی در هم تنیده می یابند.گفته اند که آبی رنگ این حالت است.

خیال آبی خیالی اندوه زده است.در غرب آبی را رنگ روح و روانی غم زده،پر اضطراب و اندیشمنددانسته اند.گرته ای از سیاهی بر پیشانی دارد و در عین حال رگه های سفیدی نیز در آن نقش به جا گذاشته اند.

آبی رنگ آب هم هست و آب و دریا هر دو نشانی از ناکجا آباد و پالودگی اند.آبی رنگ آسمان است و آسمان جولانگاه کسانی است که "جرات پرواز دارند" و پرواز را همیشه به خاطر می سپارند.

نزد کسانی که به تاسی از کیمیا گری سنگ ها را شفا بخش می دانند سنگ آبی ممد و موید اندیشه است،جرات و جسارت می آورد.زخم های دیرینه را التیام می بخشد.سنگ هرمس که روایتی دیگر از جام مقدس(Grail) است- جام مقدس خود نماد نرینگی و خردمندی است- در آغاز سرخ بود و به تدریج از بیرون زرد و از درون آبی رنگ شد.هندی ها و ایرانیان و مصریان باستان همه رنگ آبی را معجزه سا می دانستند.می گفتند بلا را دور می کند و رد را شفا می بخشد.

آبی را رنگ کشف و شهود دانسته اند.حتی گفته اند که نفس درون هر کس که جنسیت بر نمی تابد و دو جنسی*(Androgenous)است. آبی رنگ است.می گویند در اساطیر بابل مادر هستی جامی داشت که در آن خونی آبی رنگ موج می زد.

در عین حال آبی رنگ خرد زنانه است.آبی رنگ مریم مسیح است و بکارت و پالودگی اش را بشارت می دهد.بعید بتوان در قرون وسطی تصویری از مریم یافت که در آن ردایی آبی به تن نداشته باشد.یونگ که بیش از هر کس در روزگار ما در جهت آشتی نرینگی و مادینگی(Anima and animus) تلاش نظری کرد،آبی را مکمل اجتناب ناپذیر هستی می داند...رنگ بارگاه خداوند در کتاب مقدس آبی است**. و در شاهنامه هم نه تنها تخت پادشاهی رنگی آبی گونه دارد بلکه لباس سوگ هم آبی است.»***

مطالب زیر را هم از کتاب"نگاهی به سپهری" نوشته دکتر"سیروس شمیسا" که کتاب بسیار ارزشمندی در نقد و شرح و نشانه شناسی اشعار سهراب است و خواندنش را به علاقه مندان شعر سهراب پیشنهاد می کنم.

"و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی ست" _ از منظومه صدای پای آب _

آبی از رنگ های سبک نو است.رنگی ملایم و شاعرانه.شاملو می گوید:

"آی عشق، آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست"

آبی صاف و آشکار بودن،بی غل و غش بودن را هم به ذهن متبادر می کند.آسمان آبی،صاف و بی ابر است... در فرهنگ سمبل ها (ص 54) آمده است:"آبی منسوب به خدای خدایان ژوپیتر (مشتری) و همسرش ژونو (Juno) است.رمز احساسات مذهبی،عصمت و تقدس است."

سپهری"آبی" را از همه رنگ ها بیشتر دوست دارد.کتاب "اتاق آبی" که بعد از مرگ سهراب منتشر شد،نوشته لطیفی است در ستایش رنگ آبی که اینک جملاتی از آن نقل می شود:

"ته باغ ما...یک اتاق بود. آبی بود.اسمش اتاق آبی بود...اتاق آبی خالی افتاده بود.هیچ کس در فکرش نبود.این mysterium magnum پشت درختان باغ کودکی من قایم شده بود.اما برای من پیدا بود.نیرویی تاریک مرا به اتاق آبی برد.گاه میان بازی،اتاق آبی صدایم می زد..می رفتم تا میان اتاق آبی بمانم و گوش بدهم.چیزی در من شنیده می شد.مثل صدای آب که خواب شما بشنود...اما صدایی که از اتاق آبی مرا می خواند،از آبی اتاق بلند می شد.آبی بود که صدا می زد.این رنگ در زندگی ام دویده بود.میان حرف و سکوتم بود.در هر مکثم تابش آبی بود.فکرم که بالا می گرفت آبی می شد.آبی آشنا بود.من کنار کویر بودم.و بالای سرم آبی فراوان بود...روی کاشی ها،آبی دیده بودم..مادرم ملافه ها را آبی می کرد...

در مصر قدیم هم آبی نشانه حکمت بود...آبی هم جوار دانایی است.در زمینه تمثیل مذهبی رنگ،آبی که رنگ آسمان است برای جشن های فرشتگان پذیرفته شد.پی یر اکوس روان پزشک یونانی از هاله انرژی (Aura) اطراف تن آدم عکس گرفت و هاله یی آبی دید. رایشن باخ اتریشی رنگ هوای روشن گرد بدن را با حال و مشرب و سیرت انسان وابسته می بیند.در عشق آبی است... رنگ آبی تمثیل وحدت ازلی است."****

** استفاده فراتر از معمول رنگ آبی و آبی فیروزه ای (که ترکیبی از آبی و سبز-از اندیشه اسلامی- است!) در بناها و معماری ایرانی اعم از مساجد و آرامگاه ها و خانه های قدیمی و آب نماها و ... خود اشاره و یا نشانه ای از اهمیت رنگ آبی در فرهنگ ایرانی-اسلامی است.به عبارتی این ترکیب و اختلاط فرهنگ در فرهنگ و معماری ایرانی مشهود است.امری که در معماری دیگر کشور های شرقی(چین و ژاپن و اساسا آسیای شرقی قرمز)و کشور های عربی-اسلامی دیده نمی شود.

*** تجدد و تجدد ستیزی در ایران - دکتر عباس میلانی - نشر اختران - 1380- ص 249

**** نگاهی به سپهری - دکتر سیروس شمیسا - انتشارات مروارید -1370 -ص 103

http://www.otagheabi.com

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 17:25  توسط مریم | 
 

موسیقی در دوران هخامنشی

پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸۴

موسیقی مذهبی
بر اساس نوشته های هرودوت مورخ یونانی، مغان هخامنشی بدون همراهی ساز با نای سرودهای مذهبی می خواندند و از این نظر، نه مثل سرود خوانان بابلی و آشوری بودند و نه تحت تاثیر اقوام سامی. موسیقی این سرودها صرفآ موسیقی آوازی بود و نه موسیقی سازی.

مشاهده می کنید که پرهیز از استفاده از ساز و آلات در موسیقی مذهبی از ادوار گذشته تاریخی وجود داشته و اثرات آن تا به امروز هم به چشم می خورد.

مسئولیت اجرای سرودهای مذهبی با موبدان خوش آواز بوده و به قول "استرابو" دانشمند یونانی این نغمه ها منحصر به مفاخر پهلوانی و مناجات با یزدان بوده است. شایان ذکر است که امروزه بازمانده هایی از این آئین کهن هنوز هم در فرهنگ ایران دیده می شود.

هرودوت همچنین می نویسد :

"ایرانیان برای قربانی در راه خداوند و مقدسات خود، کشتارگاه و آتشکده ندارند و بر قبور مردگان شراب نمی پاشند. در عوض یکی از پیشوایان مذهبی حاضر می شود و یکی از سرودهای مذهبی را می خواند."

موسیقی رزمی
اما در دوران هخامنشی موسیقی نوع دیگری هم موجود بوده است. یکی از انواع دیگر، موسیقی رزمی با جنگی بوده است.

گزنوفون دیگر مورخ یونانی در کتاب "سیروپیدیا" می نویسد :

"کورش کبیر به عادت دیرینه، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود، آزادمردان با قدمهای مساوی و منظم به راه افتادند. کورش در وقت حمله به دشمن سرود جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند."

"کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است."

این سروده ها برای بر انگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا می شد و گزنوفون اضافه می کند که :

"کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان مازندرانی و طالشی سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به 'مرگ سیاوش' خوانده می شد."

این مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف ایرانی وجود دارد و بنام "سوگ سیاوشان" یا "سووشون" معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم آئینی ایران بعد از اسلام نیز دیده می شود.

از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است از آنجمله می تواند به کرنا، نی، شیپور، کوس (نوعی ساز ضربی)، درای و سنج اشاره کرد.

در سال 1336 هجری شمسی در کاوشهای تخت جمشید در حول و حوش آرامگاه اردشیر سوم هخامنشی، یک شیپور فلزی به طول 120 سانتی متر به دست آمد که شبیه کرنای است. قطر دهنه آن 50 سانتیمتر و جزو سازهای جنگی محسوب می شود.

موسیقی مجلسی
اما نوع دیگری از موسیقی بنام مجلسی نیز در آن روزگار مرسوم بوده است. موسیقی مجلسی یا همان بزمی از دیر باز در تمدن ایران وجود داشته است. آوازهای فراغت، سرودهای شادی و سرور، در جلسات بزم بکار می رفت و سازهای ویژه و شیوه اجرای خاص خود را داشت.

گزنوفون و هرودوت هر دو از این نوع موسیقی نام برده اند و دیگر مورخ یونانی "آتنه" در این باره نوشته است که :

"در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار می شد، نوازندگان و خوانندگان با اجرای برنامه هایی در مجلس شرکت می کردند و خوانندگان و نوازندگان در آن جشن ها سهم اساسی داشتند."

هرودوت از وجود تعداد زیادی موسیقیدان در عصر هخامنشی یاد می کند و می نویسد که آنها در دربار نیز زندگی می کردند و در روزهای جشن همچون مهرگان، سده، نوروز و ... به دربار خوانده می شدند و شادی و سرور برپا می کردند.

گزنوفون نیز می نویسد :

"کورش برای کیاخسار تعدادی از موسیقیدانها را برگزید ... اسکندر مقدونی از خزانه کورش 320 فقره اسب و آلات موسیقی را بدست آورد ..."

و جالب اینجاست که در سفرنامه فیثاغورث نیز به مراسم تاجگذاری داریوش اشاره شده است :

"حدود 360 دختر خنیاگر (نوازنده یا خواننده) به آوزاخوانی و نوازندگی می پرداختند."

 

موسیقی ایران از آغاز تا امروز - جلد اول ، غلامرضا جوادی

http://www.harmonytalk.com/id/630

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 17:19  توسط مریم | 
 

منشور كورش هخامنشی

(متن)

رضا مرادی غیاث آبادی

پيش از متن كامل منشور، گزيده‌اي از مشهورترين بخش آن، در آغاز آورده مي‌شود:

  مشهورترين بخشِ منشور كورش هخامنشي

منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبيره چيش‌پيش، شاه بزرگ …

آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دل‌هاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.

من برده‌داري را بر‌انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.

مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …

من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم.

همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.

بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگانيِ بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’

من براي همه مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.

* * *

 

برای مطالعه متن کامل منشوربه سایت زیر رجوع شود.

برگرفته از سایتhttp://www.hoqouq.com/law/article514.html 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 17:12  توسط مریم | 
بیر (Cyrus the Great) روش کبیر (Cyrus the

کوروش کبیر (Cyrus theGreat)

Cyrus the great
 

کوروش کبیر

کوروش کبیر (529-580 قبل از میلاد) اولین امپراتور هخامنشی بود. او کسی بود که حکومت پارس را با در هم آمیختن دو قبیله اصلی ایرانی - مادها و پارسیان- به وجود آورد. از او به عنوان کشورگشایی بزرگ یاد شده است زیرا در زمانی، حاکم بزرگترین امپراتوریهایی بود که تا کنون به وجود آمده اند. او به خاطر بردباری بی مانند و رفتار بزرگ منشانه اش در برابر مغلوبین جنگ نیز شهرت فراوانی دارد.

کوروش به محض غلبه بر مادها، دولتی را برای این قلمرو خود در نظر گرفت و مامورین دولتی را از بین بزرگان هر دو قبیله برگزید. پس از فتح آسیای صغیر(شبه جزیره بزرگی که در میان دریای مدیترانه و دریای سیاه قرار دارد)، کوروش سپاه خود را به سمت مرزهای شرقی حرکت داد. با ادامه حرکت به سمت شرق، او سرزمینهای مسیر خود تا رود سیحون ( آمودریا) را فتح کرد و پس از عبور از سیحون، به سی دریا در آسیای مرکزی رسید و در آنجا به منظور دفاع از این مرزها در برابر هجوم قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی، شهرهایی با برج وباروی مستحکم و نیرومند بنا کرد
.

پیروزیهای کوروش در شرق موجب شد تا موقعیت برای فتح غرب مناسب شود.حالا نوبت بابل و مصر بود. زمانی که کورش بابل را فتح کرد، به یهودیان ساکن آن اجازه داد تا به " سرزمین موعود" باز گردند و با برخورد توام با احترام و مدارا با اعتقادات مذهبی و آداب و رسوم نژادهای دیگر، به عنوان یک فاتح آزادی بخش، مشهور شد و امروز نام کوروش، به عنوان یکی از محبوب ترین و مورد احترام ترین امپراتوران در تاریخ به ثبت رسیده است
.

فرمان کوروش کبیر

فرمان کوروش کبیر که بر روی یک استوانه گلین، به خط میخی و به زبان آریایی نوشته شده است، در 1878 در جریان حفاریهای محل تمدن بابل، به دست آمد. در این فرمان، کوروش، شیوه رفتار انسانی با ساکنان سرزمین بابل را برای فاتحان ایرانی شرح داده است.

این سند به عنوان اولین منشور حقوق بشر شناخته شده است و در سال 1971، سازمان ملل متحد ترجمه متن آنرا به تمام زبانهای رسمی به چاپ رساند و آن را در اختیار دفاتر این سازمان در کشورهای مختلف قرار داد
.

در اینجا بخش آغاز این فرمان را می خوانید:
"
آنگاه که من به آرامش و بی آزاربه بابل در آمدم در میان هلهله و شادی اورنگ فرمانروایی را در در کاخ پادشاهی استوار داشتم ... بی شمار سپاهانم به صلح در بابل گام بر داشتند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکد فرا آرد. نیازمندیهای بابل و تمامی پرستشگاه های آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. همه یوغ های ننگین بردگی را از مردمان بابل بر داشتم. خانه های ویرانشان را آباد کردم. به تیره بختیهاشان پایان دادم. مردوک مهتر خدای، از کردارم شاد شد و به من کوروش، پادشاهی که او را نیایش کرد و به کمبوجیه پسرم ... و به همه سپاهیانم، مهربانانه برکت داد از ته دل در پیشگاهش خدایگانی والای او را بس گرامی داشتیم. و همه پادشاهانی که در بارگاه خود به تخت نشسته اند در چهار گوشه جهان از فرا دریا تا فرو دریا ... همه ی پادشاهان باختر زمین که در خیمه ها سکونت داشتند برای من خراج گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند. از... تا شهرهای اشور و شوش آگاده اشنونا شهرهای زمبان مورنو در تا قلمرو سرزمین گوتیوم شهرهای مقدس فراسوی دجله را که پرستشگاه هاشان دیر زمانی ویران بود مرمت کردم و پیکره ی ایزدانی را که میان آنان جای داشتند به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار اقامت دادم. تمام مردمان آواره را جمع کردم و خانه هاشان را به آنان باز گرداندم ... اجازه دادم همگان در صلح بزیند."


+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 17:4  توسط مریم | 
 

Wish you were here

So,so you think you can tell

Heaven from hell,

Blue skies from pain,

Can you tell a green filed from a cold steel rail?

A smile from a veil?

Do you think you can tell?

And did they get you trade

Yourheroes for ghosts?

Hot ashes for trees?

Hot air for a cool breeze?

Cold comfort for change?

And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage?

How I wish, how I wish were here.

We were just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year.

Running over the same old ground, what have we found? The same old fears.

Wish you were here.

 

کاش ا ینجا بودی

خب پس فکر می کنی که می توانی تشخیص بدهی

بهشت را از دو زخ

آسمانهای آبی را از درد

می توانی تشخیص دهی کشتزارهای سبز را از خط آ هنی سرد؟

لبخندی را از نقاب

راستی فکر می کنی می توانی تشخیص دهی!

وآ یا تو را وادار نکردند قهرمانانت را با ارواح معامله کنی

خاکستر داغ را با درختان؟

هوای گرم را با نسیم خنک؟

آسایش سرد را با تغییر؟

آیا نقش سیاهی لشکر را در جنگ با نقش مهم در یک قفس معا وضه کردی؟

کاشکی اینجا بودی،چقدر دلم می خواهد اینجا بودی.

ما دو روح گمگشته ایم که سالهای سال است در تنگ ماهی شنا می کنیم

بر همان زمین قدیم و آشنا راه می رویم،چه یافته ایم؟

همان ترسهای قدیم را.

کاشکی اینجا بودی.

(پینک فلوید)

نظر  نویسنده وبلاگ

شعر" کاش اینجا بودی " سروده ای زیبا با مضمون سیاسی اجتماعی انتقادی است که در فضای حاکم بر جامعه انگلستان توسط سید بارت/ راجر واترز سروده شده است و توسط گروه پینک فلوید اجرا شده است و نوع برخورد انسان را در روبرو شدن با فشارهای ناعادلانه ی تفکر غالب بر جامعه به تصویر کشیده است . 

شعر را آغاز نموده  شاعر با پرسیدن این سوال که خب پس فکر میکنی میتوانی تشخیص دهی،

است. این پرسش حالت کنایه(Irony )دارد و به این موضوع اشاره دارد که توانایی تشخیص بین موارد کاملا متضاد از بین رفته و یا گرفته شده است.

توجه شود که در این قسمت بهشت و اسمان ابی را میتوان نماد آسایش ودوزخ و درد را نماد سختی دانست ونیز به همین ترتیب لبخند را نماد صداقت ، حقیقت و نقاب را نماد فریب و تظاهر فرض کرد.مشخصا در این بخش شاعر شخصی را مورد خطاب قرار میدهد که تا قسمت نهایی شعر هویت وی مبهم خواهد ماند

در قسمت دوم شاعر مستقیما عاملی را که باعث از بین رفتن این حس تشخیص شده بیان می دارد و ان را نتیجه عمل فرد یا تفکر حاکم میداند که باعث شده است انسان قهرمانان واقعی حاضر را با یاد ارواحی که سالها پیش در گذشته اند جایگزین کند. ویا اسطورها ی خوبی را تحت تاثیر تفکر حاکم معا وضه کند و یا با عث مرگشان شود.

یا او را وادار کرده اند خاکستر داغ و هوای گرم (نماد جنگ و کشتار) را به جای درخت سبز و نسیم خنک (نماد صلح و آرامش) برگزیند و حتی اسایش سرد (نماد سکون ) را جایگزین تغییر (پویایی و بالندگی) کند. از بین رفتن قدرت واقعی انسان در تصمیم گیری در مورد سرنوشت خود اخرین موردی است که شاعر در این قسمت بیان داشته چنانکه به انسان نقش مهم در قفس اعطا شده است .استفاده از این تضاد کاملا مشخص می سازد که فرد در قفس طبیعتا هیچ نقش مهمی در زندگی خود نخواهد داشت.این قفس می توا ند کنایه از جسم آ دمی است.

یکی از دوستان: در نهایت شاعر ارزو میکند و بودن کسی را در کنارش طلب میکند چرا که بودن او در کنارش پایانی خواهد بود بر این دشواری ها و مصائب . از انجایی که شاعر خود و فرد مورد خطاب را مانند دو روح گمشده در فضای محدود یک تنگ میداند که سالهای زیادی است از هم دور افتاده اند تصور من این است که شاعر در قسمت ابتدایی شعر نفس خود را مورد خطاب قرار داده و در قسمت انتهایی جزیی دیگر از وجودش را که به نظر من حس آزادگی است به یاری میطلبد .حسی که هر چند سالها در کنارش(فضای محدود یک تنگ) زیسته اما همیشه از او دور بوده است . و تا زمانی که با این حس زندگی نکند .همان مشکلات قدیمی مادی (خوراک و ....) نگرانی اصلی زندگیش خواهد بود.

مریم :به نظر من شخص مخاطب شاعر می تواند جزئی از وجود او،بخشی از درون فرد ،ضمیر نا خودگاه او ویا فرد و یا گروهی باشد که البته شاعر تا پایان شعر آن را مبهم گذاشته است و در سراسر شعر شاعر آرزوی این را دارد که فرد مخاطب را در کنار خود داشته باشد . و تنگ ماهی نیز می تواند نماد محدودیت مانند فضای مادی این دنیا که مانع رشد و تعالی ا نسان می شودو یا جسم آدمی باشد که برای روح او محدودیت ایجاد می کند.شاعر در مورد محیطی قدیمی و آشنا حرف می زند و یافته هایش؟ به نظر من منظور از ترسهای قدیمی همان ترس حاصل از اختناق می باشد. ترس حاصل از گفتن یا نگفتن، ترس حاصل از بودن یا نبودن،با شرافت زیستن و یا تن به پستی دادن است.

منتظر نظرات سبزتان هستیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 16:43  توسط مریم | 

 

 پسر ماندانا و كمبوجيه با شما سخن مي‌گويد
هرگز از پندِ پيران و دلالتِ خردمندان
پرهيز نكرده‌ام
هرگز در قضاوتِ خويش

به گفته ي بي اعتمادِ آدميان
بسنده نكرده‌ام.


دلالت بر آدمي
داناييِ بسيار مي‌طلبد.

هرگز به اهل ترديد اعتماد نكرده ام
هرگز به اهل غيبت اعتماد نكرده ام

هرگزبه واژه‌چرانِ چاپلوس اعتماد نكرده ام
چنين نباشد كه پرگويان را دوست بدارم
او كه تنها به سخن گفتن شادمان شود
غمگين ترينِ شماست.

غافل و آسوده باش
همچوم كم كه هرگز از تولدِ تاريكي نترسيده ام
زيرا نور هميشه در قفايِ ماست.
پس گفت و گو كنيد به اندازه،
گفت و گو كنيد به شادي،به اعتماد،به بزرگي.
دوزخ شما تنها بدگماني شماست.

     (منبع:( منم کوروش شهريار روشنايي ها - سيد علي صالحي  

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 16:21  توسط مریم | 

 

زندگی از دیدگاه سپهری

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مها جر دارد

زندگی سوت قطای است که در خواب پلی می پیچد

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین درضربان دلها ست

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسها ست

هر کجا هستم، باشم

آسمان مال من است

پنجره ،هوا ،عشق ،زمین ،مال من است.

چه اهمیت دارد اگر می رویند قارچهای غربت؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 16:7  توسط مریم | 

 

 

حميد مصدق شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال در شهرضا ـ از توابع اصفهان ـ به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پايان رساند . در سال به تهران آمد . پس از فارغالتحصيل شدن در رشتهي بازرگاني از مؤسسهي علوم اداري و بازرگاني دانشگاه تهران، در مؤسسهي تحقيقات اقتصادي اين دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد. از سال مجددا به ادامهي تحصيل پرداخت و موفق به دريافت ليسانس حقوق از دانشگاه تهران و سپس فوق ليسانس اقتصاد شد. مصدق در سال به عنوان استاديار در مدرسههاي عالي كرمان و اصفهان و دانشگاه آزاد ايران به كار مشغول شد.
از سال ، پس از دريافت فوق ليسانس حقوق اداري از دانشگاه ملي، به عضويت هيات علمي دانشگاه درآمد و در كنار آن از سال به كار وكالت روي آورد.حميد مصدق، عضو هيات علمي دانشكدهي حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبايي، وكيل درجه يك دادگستري عضو كانون وكلا و سردبير نشريهي كانون بود.او، در هفتم آذرماه در اثر سكتهي قلبي در تهران درگذشت. عمده آثار اوعبارتند از :

 

منظومهي بلند “درفش كاوياني“/، منظومهي ”آبي، خاكستري، سياه”/ “در رهگذار باد” /“از جداييها”/ “سالهاي صبوري”/ “شير سرخ” ، / “ ... تارهايي” / “مقدمهاي بر روش تحقيق” / ”مجموعهي رباعيات مولوي” / ”غزليات حافظ” همچنین چندين كتاب در زمينهي حقوق به چاپ رسانده است.


با من اکنون چه نشستنها خاموشیها
با تو اکنون فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد

 

بهگفتهي منتقدان، يكي از بازرترين ويژگيهاي شعر مصدق، سادگي، رواني و صميميت سيال آن است.

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره
از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم .......



مصدق بعد از انقلاب نيز به سرودن شعر ادامه داد و مجموعه" تا رهايي" را در سال 1369 و" شير سرخ" را در سال 1376 منتشر كرد.
آخرين اثر او" از جدايي ها" (چاب نهم)ا ست كه با مقدمه دكتر سيمين دانشور براي اولين بار در سال 1377 منتشر شد.
مصدق شاعري غير مقلد و صاحب سبك بود، شعرش ساده و صميمي است و به ذهن و زبان مردم نزديك است.


سيمين بهبهاني: مصدق اهداف انساني را با شعر ميآميخت

حميد مصدق بيگمان يكي از شاعران محبوب و سرشناس در ميان مردم ايران مخصوصاً در ميان دانشجويان است.
به گزارش خبرنگار سرويس فرهنگ و انديشه خبرگزاري كار ايران ايلنا، سيمين بهبهاني گفت: حميد مصدق سرودن شعر را از نوجواني شروع كرد و در زمان دانشجويي وقتي كه در دانشگاه حقوق تحصيل ميكرد, شعرش به مرحله پختگي رسيد، محبوبيت او از اين جهت است كه اهداف انساني را با شعر ميآميخت كه اين موضوع در شنونده دوگونه احساس ايجاد ميكرد.
وي در ادامه با اشاره به اين كه احساس لطيف عاشقانه و تصور آرمانهايي كه در جامعه تأثير گذار بود در شعر او آميخته شده بود گفت: حميد مصدق در ميان مردم طرفداران بسياري داشت و مجموعه "آبي، خاكستري، سياه" او كه در زمان دانشجويي سروده شده بود درواقع درميان تمام قشرها بر سرزبانها جاري بود
اين شاعرمعاصردر باره اين مجموعه مشهور مصدق گفت: او در اين مجموعه عشق و آرزوهاي يك زوج عاشق را بيان ميكند و در عين حال از موضوعاتي صحبت ميكند كه به سبب فرا گير بودن آن هنوز چند مصراع آن در بين مردم رايج است.
اين غزل سراي مطرح معاصر در ادامه به زبان خاص شعري مصدق اشاره كرد و گفت: زبان مصدق بسيار سادهروان است تا جايي كه هيچ واژهاي غير قابل فهم براي شنونده ندارد و با همين رواني, تلفيقي زيبا بين تصاوير و واژه هاي زيبا و لطيف ايجاد كرده است.
بهبهاني ردباره احساس شاعرانه در شعر هاي مصدق گفت: زبان شعري او چند بعدي نيست ولي شعر مصدق از عمق جانش ميجوشد تا احساس به او فرمان نمي داد هيچ شعري را روي كاغذ نميآورد.



علي باباچاهي: شعر مصدق فاصله چنداني با زيباييشناسي شعر كلاسيك ندارد


شعر حميد مصدق از نظر زيبا شناختي فاصله چنداني با شعر كلاسيك ايران ندارد.
به گزاش خبرنگار سرويس فرهنگ و ادب خبرگزاري كار ايران، ايلنا، علي باباچاهي گفت: اگر معتقد به نوعي تقسيمبندي در شعر امروز ايران باشيم و يكي را جريان پيشتاز و آوانگارد بناميم و ديگري را شعر رايج و متعارف شعر مصدق در قسمت دوم قرار ميگيرد. مراد از شعر رايج اين است كه شعر داراي زيبايي شناختي شناخته شدهاي است بدين معنا كه خواننده غير حرفهاي به راحتي ميتواند با اين شعر ارتباط برقرار كند.
شاعر مجموعه" منزل هاي دريايي بينشان است" در ادامه افزود: در واقع اين شعر ادامه وجه غير پيچيده شعر نيما است شعر او ساده, روان , موزون و غير پيچيده است. من اين نوع شعر را زير عنوان شعر رايج قرار ميدهم شعري مسطح غير موجزو ايضاحي . اين نوع شعر مفهومگراست و بيشتر متكي به عروض نيمايي است.
نويسنده كتاب" گزارههاي منفرد" در ادامه گفت: به اعتباري اگر وزن را از اين نوع شعر حذف كنيم با بيان و زبان منثور شاعرانهاي رو بهرو خواهيم شد كه از جذابيت رمانتيكي برخوردار است ولي هيچگونه امكان يا فرصتي را براي مشاركت خواننده در برخورد با متن شعر باقي نميگذارد. اين نوع شعر هيچ نكته ناگفتهاي را براي كشف خواننده باقي نميگذارد.
اين شاعر و منتقد معاصر در ادامه با بيان اين مطلب كه شعر مصدق پلي است بين شعر كلاسيك و شعر مدرن ايران گفت: من اين شعر را ضمن اين كه براي گروهي از مردم توصيه ميكنم اما درواقع اين شعر بستر نسبتاً مناسبي است كه ميتواند خواننده را با افقهاي شعر جديتر معاصر آشنا كند. از طرفي وجه سلبي اين نوع شعر را نبايد از چشم دور نگهداشت. بدين معنا كه خواننده غير حرفهاي را به نوعي خوانش بيدردسر معتاد ميكند.
مولف كتاب" عقل عذابم مي دهد" در ادامه خاطرنشان كرد: اين شعر ايجاد نوعي رابطه انتفاعي و رابطه آسان با خواننده ميكند و غالباً در عين حال فاقد انسجام و وحدت ارگانيگ و مركزيتگرايي شعر مدرن است.
وي در توضيح اين مطلب گفت: اين نوع از شعر رامن" نثر در وضعيت ديگر" نام دادم شعري كه در حال فرا روي از شعر مدرن است .
باباچاهي در پايان گفت: من ياد حميد مصدق را گرامي ميدارم و يادآور ميشوم ساعات زيادي را با احساس نهفته در شعرهاي او به سر بردهام

 

در این قسمتی از قصیده زیبای از منظومه آبی خاکستری سیاه او را می آوریم

 

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

                                                                                                         «آذر، دي 1343»   

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:30  توسط مریم | 

 

از خدا صدا نمی رسد

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست!

نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست!

گوش تان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که می رسد ز گرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست!

ای ستاره ای که پیش دیده منی!

باورت نمی شود که: در زمین

هر کجا به ،هر که می رسی

خنجری میان مشت خود نهفته ست

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته ست!

آن که با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست.

گر چراغ روشنی به راه توست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!

ای ستاره ،ما سلاممان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است.

وان که با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است!

ای ستاره باورت نمی شود

در میان باغ بی ترانه زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است.

لاله های سرخ دوستی فسرده است.

غنچه های نورس امید،

لب به خنده وا نکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است!

ای ستاره باورت نمی شود

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بی کرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است.

این سپیده ها سپیده نیست:

رنگ چهره زمین پریده است!

آن شقایق شفق ،که می شکفت

عصرها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است.

سرخی و کبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و آتش به آسمان رسیده است

ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است.

ای ستاره ،ای ستاره غریب!

از بشر مگوی و از زمین مپرس.

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس.

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس.

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست!

از لهیب کوره ها وکوه نعش ها

از غریوزنده هامیان شعله ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس.

ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

بگذریم از این ترانه های درد

بگذریم از این فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره ،شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

می گریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو!

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو می چکد!

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام

در گلو شکسته می شود....

شب به خیر.

مشیری

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:20  توسط مریم | 
 

 

گروه متخصص و محققي در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچه ها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود

معني عشق چيست؟

وقتي کسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي کنه احساس مي کني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده. بيلي - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. زبکا - 8 ساله

عشق موقعيکه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادکلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. کريستي - 6 ساله

عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست مي کنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دني - 7 ساله

عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته اي به لبت مياره . تري - 4 ساله

عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. اميلي - 8 ساله

عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني. بابي - 7 ساله

اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني. نيکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره مي گي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن. تامي - 6 ساله

موقع تکنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي که منو نگاه مي کردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها کسي بود که اين کار رو مي کرد. من ديگه نترسيدم. کيندي 8 - ساله

مامانم منو بيشتر از هر کس ديگه اي دوست داره چون هيچ کس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا. الين - 5 ساله

عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. کريس - 7 ساله

عشق وقتيه که سگت مي پره بغلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. مري آن- 4 ساله

مي دونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. لورن - 4 ساله

وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستاره هاي کوچولويي خارج مي شن. کارل - 7 ساله

دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. مارک - 6 ساله

و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي که هدفش پيدا کردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه:
همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يک مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه کردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بغلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه که چي کار کردي؟ ميگه که هيچي من فقط کمکش کردم تا راحت تر گريه کنه

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:15  توسط مریم | 

 

Stopping by woods on a snowy evening

 

whose woods these are I tink I khow.

His house is in the village thought;

he will not see me stopping here

to watch his woods fill up with snow.

my littel horse must think it queer

to stop without a farm house near

between the woods and frozen lake

the darkest evening of the year.

he gives his harness bells a shake.

to ask if there is some mistake.

to only other sound is the sweep

of easy wind and donwny flake

the woods are lovely,dark and deep

but I have prmise to keep

and miles to go before I sleep,

and miles to go before I sleep.(Rabert Ferast

 

شب برفی در کنار جنگل

گمان می کنم بدانم جنگل کیست

هر چند خانه اش در ده است

اما مرا نخواهد دید که در اینجا ایستاده ام

و جنگلش را که از برف انباشته است تماشا می کنم.

اسب کوچکم باید حیرت کرده باشد

که چرا در ظلمانی ترین غروب سال

اینجا بین جنگل و در یاچه ی یخ زده ایستاه ام

بدون اینکه حتی در ان حوالی کلبه ای باشد

زنگوله های گر دنش را تکان می دهد

تا بفهما ند که آیا اشتباه نکرده ای

صدای دیگر تنها آوای وزش با دهای

وسقوط برفدانه هاست.

جنگل دوست داشتنی، ظلمانی و عمیق است.

اما من تعهداتی دارم که باید انجام دهم

و فرسنگها راه را پیش از آنکه به خواب فرو روم بپیما یم.

و فرسنگها راه را پیش از آنکه به خواب فرو روم بپیما یم.(رابرت فراست)

 

 

در این شعر شاعر به کناره ی جنگلی می رسد که رمز نیستی و مرگ است،

اما از آن آخرین آوازهای پرندهای به گوش می رسد.

غروب است و درون جنگل بسی تاریک.

آواز پرنده اورا به درون جنگل فرا می خواند تا در آن نوحه سر دهد.

به نظر یکی از نویسندگان جنگل سمبل مرگ وآرامش و ملکوت و رو حا نییت است،

صاحب جنگل که خا نه اش در دهکده یعنی جهان زندگی وزندگا ن است خداست

یعنی آرزوی مرگ دارد،death_wishشاعر

اما مرگ به معنی وصول به آ رامش و رسیدن به دیا ری است که در آن دغدغه ای نیست.

بر ف و سرما سمبل مرگ روح و بی حر کتی و آرامش است.

در فر هنگ سمبلها (ص 152) آمده است سمبلیسم اسب بی نهایت پیچیده است.

گاهی اوقات رمز آ رزوها وغرایز است و گاهی به نیروی پیشگویی وآ ینده نگری مربو ط می شود.

یونگ می گوید اسب بیا نگر آ ن سمت جادویی آ دمی است ((ما ودرون ما))یعنی درک شهودی.

از طرف دیگر اسب نشانه ی نیروهای فرودینه ی انسان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:10  توسط مریم | 
 

نامه عمر به يزد گزد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن

 

يك سند تاريخي-

ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

 

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:5  توسط مریم | 

 

shine on you crazy diamond

nobody khows wher you are,how near or how far.

shine on, you crazy diamond.

pile on many more layers and I will be joining you there.

shine on you crazy diamond.

and will bask in the shadow of yesterday triumph,

and sail on the steel breez.

come on ,you boy child,you winner and loser.

come on, you miner for truth and delusion, and shin!

 

 

 

بدرخش اي الماس خوش تراش

هيچ كس نمي داند كجايي، چقدر نزديكي يا چقدر دور

بدرخش اي الماس خوش تراش

چون لايه هاي ديگري بر هم توده شود، من هم به تو مي پيوندم

بدرخش اي الماس خوش تراش

و ما در سايه پيروزيهاي ديروز مي آساييم

وبا نسيم فولاد كشتي پيش مي رانيم

بيا اي پسر، اي برنده و بازنده

بيا اي صاحب معدن حقيقت و فريب،بدرخش!

 

(پينك فلويد)

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 2:0  توسط مریم | 
 

جرالدین دخترم!

از تو دورم اما یک لحظه تصویر تو از مقابل دیدگانم دور نمی شود تو کجایی؟

در پاریس روی صحنه تئاترپرشکوه شانزلیزه

در نقش ستاره باش

بدرخش

اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهائی که

که برایت فرستاده اندتو را فرصت هوشیاری داد در گوشه ای

بنشین ونامه ام را بخوان

پدرت با تو حرف می زند

شاید شبی

درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تورا فریب دهد

آن شب این الماس ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود

وسقوط توحتمی است

روزی که چهره زیبای شاهزا ده ایتو را گول زند آن روز تو بند بازی ناشی

ندخواهی بود و بند باران ناشی همیشه سقوط می کن

بند بازان ناشی همیشه سقوط میکنند

از این رو دل به زر و زیور مبند

بزرگترین الماس این جهان آفتاب است

که خوشبختانه بر گردن همه میدرخشد

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ،

با او یکدل باش

دخترم

هیچ چیز وهیچ کس را در این جهان نمیتوان شایسته این

نمی توان یافت که دختری ناخن پای خود را

به خاطرش عریان کند

برهنگی بیماریه عصر ماست

به گمان من تن عريان تو باید مال کسی باشد

که روح عریانش را دوست بداری

با این پیام نامه ام را به پایان میرسانم

انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و

بی عاطفه بودن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 3:0  توسط مریم | 
 

سفر بخیر

 

_« به کجا چنین شتابان!؟»

گون از نسیم پرسید:

_« دل من گرفته از اینجا ،

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟»

_«همه آرزویم ، اما

چه کنم که بسته پایم...»

 

 

_« به کجا چنین شتابان!؟»

_« به هر کجا که باشد به جز این سرا ، سرایم.»

_سفرت بخیر اما،تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت ، به سلامتی گذشتی ،

به شکوفه ها ، به باران

 برسان سلام ما را .

 

« دکتر شفیعی کد کنی »

 

 

نظر نویسنده وبلاگ

 

شعر سفر بخیر سروده ای زیبا با مضمون سیاسی ،اجتماعی ،انتقادی است که مربوط به فضا و عصر اختناق در زمان زندگی شاعر است.

شاعر در این شعر از سمبلها و نمادهای زیبا یی چون گون،نسیم،غبار، بیابان و کویر

وحشت،شکوفه وباران یاری جسته است.

گون گیاهی خودرو و نماد وابستگی است و نسیم نماد حرکت و جریانی است که پیام آور آزادی و رهایی است. نسیم از بیابان غبار زده و کویر وحشت قصد رفتن داردبه هر مکانی که در باز گشت پیام آ ور آزادی و رهایی باشد.

بیابان و کویر وحشت نماد کشوری اختناق زده است ،کشوری که سالها از آ زادی دور بوده و فضای اختناق و سرکوب بر کشور حاکم بوده است.شاعر این کشور را به جایی سرسبز پر از شکوفه و باران تشبیه کرده است که در اثر حاکمیت ستم به کویر و بیابان تبدیل شده است و آرزوی بازگشت شکوفه و باران را به این سرزمین ستم زده دارد.    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 2:55  توسط مریم | 
 

با سلام خدمت تمام دوستان خوب

من پیش از این در وبلاگ دل بارانی می نو شتم و حالا به وبلاگ سرزمین آریایی اومدم

تا شروع خوبی رو که داشتم ادامه بدم.با سپاس از تمام دوستانی که همیشه نسبت به

من لطف داشتندو با نظرات و انتقادات خودشون منو یاری میکردند.

شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 0:17  توسط مریم |