![]() |
![]() |
|
| مطالب و اشعار پارسی |
|
آزادی سلام رویای بی پایان امروز برای تو می نویسم توکه سالهاست ناپیدایی و من در آرزوی دیدنت دلتنگم رویایی من! روزهای آبی من روزهای سبز این دخترکان و پسرکان پابرهنه کی فرا می رسد؟ من سالهاست انتظار آمدنت را می کشم شاید روزی که اولین سلول وجودم شکل گرفت نمی دانم!شاید خودخواهی باشد تورا از آن خود دانستن زیرا تو آبی بی انتهای همه رودهای همواره ای وبه قول شاملو: ((من به انتظارت خواهم ماند حتی روزی که دیگر نباشم)) نوشته مریم(دیانا)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 23:49 توسط مریم |
|
|
شانزدهم مهرماه، جشن مهرگان خجسته باد!
جشن مهرگان» که در گذشته آن را «میتراکانا یا متراکانا (Metrakana)» می نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می شد، پس از نوروز بزرگ ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهرروز آغاز شده تا رام روز به اندازه ی شش روز ادامه دارد.
http://www.amordad.net/index.php http://www.amordad.net/article270.html
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 مهر1386ساعت 1:29 توسط مریم |
|
|
سمند خودرو ملی ایران امروز از لحاظ طبقات در آمدی به دو طبقه پردرآمد و کم درآمد یا به عبارتی دو طبقه ثروتمند و فقیر تقسیم شده که البته این اختلاف طبقاتی از ویژگیهای کشورهای جهان سوم و کشورهای در حال توسعه است. امروزه بیشتر اقشار پردرآمد جامعه به راحتی می توانند دارای هر خودرویی باشند اما اقشار کم درآمد چطور؟ دوستان تعریف شما از خودرو ملی چیست؟ به نظر من خودرو ملی در واقع خودرویی است که به راحتی در دسترس اقشار متوسط و کم درآمد جامعه قرار بگیرد. فکر می کنید که در ایران امروز ما که بیشتر مردم در دسته متوسط و کم درآمد قرار می گیرند،چند درصد افراد این طبقه از خودرو ملی استفاده می کنند؟ از طرف دیگر خودرو ملی ،خودرویی است که بیشتر قطعات و در مواردی همه قطعات ساخت کشور مربوطه باشد.آیا در ایران چنین خودرویی وجود دارد؟ بنظر شما علت نامگذاری سمند به عنوان خودرو ملی چه بوده است؟ نوشته مریم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مهر1386ساعت 1:54 توسط مریم |
|
|
نغمه های من همیشه شعرت را خواهم خواند زیرا نغمه های من است همیشه آواز هایت را خواهم شنید زیرا در وجودم جاری است سیل سیال اندیشه های سبزت در روح آبی من جریان دارد موج شعر تو در زلال روشن ذهنم جاری است مثل آب،باران و آیینه تو ای طرح جاری آوازهای روان صدایم کن و بگذار از عمق صدایت آبی روشن فردا را ببینم
نوشته مریم تقدیم به نویسنده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 23:10 توسط مریم |
|
|
معما در گذر از سالهای رفته تو ای تنها مانده در جمعی روشن در عین پیچیدگی ساده ای مثل عبور عابری تنها در شبی بارانی از کوچه های سرد و خالی کمی آنطرفتر چشمانی انتظار حضور سبزت را دارد و تو باز میروی با هم و تنها
معمای قرن! مهربانی ات را به او ارزانی کن او که با تو و بی تو تنهاست او که تا صبح برای کودکت لالایی گفت و روشنی بخش کلبه توست دستان گرمش را پذیرا باش و بخند به زندگی و لبخندت را ارزانی کن به یاس های منتظر به کودکان تنها و قاصدک های بی عبور و حتی برای شادی دیوانگان و سگ های و لگردبخند آنوقت خواهی دید زندگی هم برای تو لباس رقص می پوشد میرقصد و می خندد
مریم(دیانا) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:51 توسط مریم |
|
|
خط فقر در خبر اخیری که توسط خبرگزاری موج منتشر شد بازرس کانون عالی کارفرمایی ایران خط فقر را در ماه 500000 تومان اعلام کردند. خط فقر در طی سالهای اخیر حودود 240000 تومان اعلام شده بود که به تازگی این مبلغ تصحیح شد. این در حالی است که اکثر مردم مظلوم و بی پناه ایران زیر خط فقر بسر می برند.علاوه بر اکثریت قشر کارمند و کارگر جامعه که از طبقات محروم می باشند، امروزه بیشتر افراد باسواد و دارای تحصیلات دانشگاهی بیکارند یا در مشاغلی به فعالیت می پردازند که هیچ ربطی به رشته تحصیلی آنها ندارد و در و در صورتی که بتوانند کاری متناسب با رشته تحصیلی خود احراز کنند باز هم اغلب با حقوق و مزایای بسیار کم و ناچیز به فعالیت می پردازند. در واقع بیشتر قشر باسواد ودانای جامعه ما تبدیل به نیروی کار ارزان شده است. در زمانهای گذشته که نیروی کار در جامعه ما بسیار کم و مزایای کار بالا بود،گارگر از کشورهایی چون فلیپین به ایران صادر می شد اما اکنون........ .................. چه کسی پاسخگوی مشکلات این جامعه است؟ نوشته مریم
بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران :خط فقر در كلان شهرهاي كشور 500 هزارتومان بايد محاسبه شود
موج- بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران اعلام كرد: ?براساس آمار وزارت صنايع طرحهاي ارايه شده توسط بنگاههاي اقتصادي زودبازده از بهمن ماه سال گذشته توسط بانكهاي كشور مصوب نشده است.? محمدرضا هاتفي مينايي، بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران با حمايت از طرح ارايهء تسهيلات به بنگاههاي اقتصادي زودبازده اظهار كرد: ?طرح ارايهء تسهيلات به بنگاههاي اقتصادي زودبازده اگر به درستي هدايت شود موجب كاهش نرخ بيكاري در كشور ميشود .?بازرس كانون عالي كار فرمايي ايران با بيان اين مطلب كه ?طي دوسال گذشته در كشور اشتغال پايدار ايجاد شده است? افزود: ?با ارايهء تسهيلات به بنگاههاي اقتصادي زودبازده پيش بيني ميشود كه نرخ بيكاري تا پايان برنامهء چهارم توسعه به _5/6 درصد برسد .?هاتفي; دليل عدم تصويب طرح بنگاههاي اقتصادي زودبازده را توسط بانكهاي كشور; كاهش نرخ بهرهء بانكي عنوان كرد و يادآورشد: ?با بركناري رييس كل بانك مركزي كشور ما اميدوار هستيم، مشكلات موجود بر سر راه بنگاههاي اقتصادي مرتفع شود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 19:37 توسط مریم |
|
|
بادهای همواره ای بادهای همواره! مرا بسوی خود فرا خوانید من اینجا گم شده ام و طرحی تاریک وجودم را فرا گرفته در ناپیدای خود بدنبال نوری ابدی هستم ای نور پنهان! در کجای وجودم جستجویت کنم در آبی های روشن ذهنم یا در دشت سبز خیال؟ نوشته مریم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 شهریور1386ساعت 12:3 توسط مریم |
|
|
کوچه های تنهایی در عبور از کوچه های تنهایی در ته کوچه های تنهایی من رویایی شیرین یک پرواز است که دیر یا زود همچو آواز پرستوی مهاجر مرا به روشنی خواهد برد نوشته مریم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:49 توسط مریم |
|
|
من تنها ترين قاصدک اين برکه ام و در آرزوي زلال آبي بي انتهاي رودهاي بي پايان آنقدر بي وزنم که ميان بودن و نبودن مانده ام آنقدر سنگينم که هيچ طوفاني مرا به هوا نمي برد قاصدک تنها! دلتنگيت را به باد بده سکوتت را فرياد بزن ترانه هايت را بخوان حتي اگر کسي ديگر به تو گوش فرا نمي دهد وقت سکوت نيست وقت هم آوازي من و تو است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 23:11 توسط مریم |
|
|
ستاره خاموش ای خاموش بی انتها به من بگو به دنبال چه می گردی؟ خاموشی و خندان دلتنگ و خرسند دز سکوتت حرفهایی است که نا گفته می ماند. در این عصر فولاد و آهن پوچی مردم پوچ گرا عصر خدایان دروغی درزمانی که هر کس به دنبال خویش است. تو خویشت را کجا جا گذاشتی؟ آیا چیزی هست که خاموشت کرده؟ شاید تو از اول پر نور نبودی شاید خاموشیت دلیل نبودن است.! شاید تو در بودنت گم شده ای کجای ای قصه تو گم شدی که دیگر خود را نیافتی؟
تقدیم به ستاره خاموش
از نوشته های مریم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 23:1 توسط مریم |
|
|
دوست توای دوست!ای آشنای امروز! با تو مهربان خواهم ماند. به خاطر مهربانیت صفایت را در تاریکی یک شب بی انتها خواهم دید. ای سپید خندان تو شاد خواهی ماند. زیرا شادی را به دیگران ارزانی می داری. در صمیمیت دستانت روشنی همیاری است. و طلوع چشمانت امید به فردای روشن ای تویی که به فکر شب های خاموش دیگرانی ای تویی که به فکر آزادگی شاپرکی زیباترین خوبی ها ارزانی تو باد. تقدیم به دو ست از نوشته های مریم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:0 توسط مریم |
|
|
شاه عباس کبير،پدر ملت "...شاه عباس تنها بر ملت خود حكومت نمي كند. بلكه براي مردم ايران به منزله سرپرست و پدري مهربان است. نه تنها به رعاياي خود زمين و احشام مي بخشد؛ بلكه به هركه نيازمند باشد پول كافي مي دهد .... غلامان و خدمتگزارن خود را از خزانه خويش زن مي دهد و به آموختن هنري كه زندگاني ايشان را به كار آيد تشويق مي كند. به گمان من هيچ پدر خانواده اي به مهرباني اين پادشاه كه چندين ميليون نفوس را اداره مي كند ؛ در عالم نيست. البته رفتار ملاطفت آميز او با رعاياي عيسويش براي دين ما عيسويان مفيد نيست؛ زيرا بسياري از عيسويان فريفته مهرباني و نيك رفتاري ظاهري (!!) او مي شوند و مذهب خود را به پول مي فروشند..." استحباب زيارت و وجوب بهشت بر زيارت كنندگان هم در اين دوره ايجاد شده است.انصافا اين سياستي مهم بوده است .
◄ پروفسور حسابي...! ![]() روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. شاپور اول؛ شاهنشاه ساساني سه سال نخست پادشاهي خود را بدون تخت و تاج گذرانيد: پدرش اردشير بابكان - كه پادشاهي را به پسرش واگذاشته؛ خود عزلت گرفته بود- زنده بود و شاپور به احترام نام پدرش ؛ در اين سه سال تاجگذاري نكرد.(241-224) (تاريخ مردم ايران/زرين کوب) ◄ در جنگ ايران و ليدي ( كورش كبير و كرزوس) در سخت ترين موقعيت؛ زماني كه پارسيها در اثر حملات مصريها ( كه جوشن پوش بودند) عقبنشيني آغاز كردند؛ كورش ملول شد و از پشت سر دشمن به سپاه مصريهاي حاضر در سپاه كرزوس حمله برد. اين حركت موفقيت آميز درآمد ولي در اين بين؛ يكي از مصريها كه لگدكوب اسب كورش شده بود؛ شمشير خود را به شكم اسب فرو برد و كورش از اسب افتاد؛ در حالي كه توسط دشمن شناخته شده بود. در اين وانفسا؛ يك سرباز ايراني ( از گارد كورش) از سر جان برخاست و از اسب پياده شد و كورش را بر اسب خود نشانيد. كورش سوار شد و چند تن ديگر نيز رسيدند و مصريان را عقب راندند. سپاه ليدي در هم شكست و سارد تصرف شد. آن سرباز به راستي گمنام نيز كشته شد. (ايران باستان/ پيرنيا) ◄ درستکاري سربازان شاه عباس از سفرنامه پيترو دلاواله: "...سربازان شاه (عباس كبير) به حدي درستكار و خوشرفتارند كه مردم دهكده هاي ايران بر خلاف رعاياي كشورهاي اروپا؛ هنگام لشگركشي از پيش ايشان نمي گريزند. بلكه بر خلاف؛ براي سپاهيان خوراكيها و هداياي گوناگون مي آورند و با كمال گشاده رويي و خرسندي نصرت و پيروزي ايشان را از خدا مي خواهند. زيرا مي دانند كه سربازان شاه يغماگر نيستند و از ايشان به هيچكس آزار و مزاحمتي نخواهد رسيد. من به چشم خود ديدم كه در بيابانها و راههاي خلوت؛ سربازان از رعايا ميوه و چيزهاي ديگر مي خريدند و هيچيك تخطي به اموال مردم نمي كرد." ◄ خسرو پرويز و روياي صادقه خسرو پرويز پادشاه ايراني شبي در خواب ديد كه دودمان ساساني در زمان يكي از پسران يا پسران وي و يا از خون پسران وي نابود خواهد شد. پس از مشورت با ستاره شناسانش٬ پسرانش را كه ۱۷ تا بودند در قلعه اي با تمامي نعمات بدون زن اسير كرد تا پادشاهي پس از او به ديگر شاهزادگان ساساني كه از خون او نبودند برسد٬ پس از مدتي فرزند ارشدش شيرويه همان كه پس از كشتن خسرو پرويز بر جاي پدر نشست٬ از شيرين بانوي ايران خواست تا براي وي همسري فراهم كند٬ وي نيز كه از رنج پسران آگاه بود٬ شاهزاده اي از كشواد (استخر) براي وي در لباس مردانه به قلعه فرستاد و موبدي را نيز براي پيمان زناشويي آن دو مخفيانه فرستاد٬ همان شب دختر از شيرويه باردار شد و فرزندي از آن دو حاصل شد٬ خسرو پرويز از خيرگي آن پسر بچه به شگفت آمد و پس از كنكاش از داستان آگاه شد. با خواهش شيرين كودك از مرگ رهايي يافت و به خاندان مادري سپرده شد. نام وي در نزد پدرخوانده اش غباد بود. پس از چندين شاهزاده ساساني و گذشت سال ها او به پادشاهي رسيد و نام راستين خود را يافت كه همانا يزدگرد بود و در زمان وي پادشاهي ساساني درهم شكسته شد. (شهربانو / رحيم زاده صفوي) ◄ اينم از زرنگي هاي رضاخان گويا روزي رضاشاه را با چند آخوند ( پيش از واقعه مسجد گوهرشاد و در اوايل اختلافات دولت و روحانيت) ملاقاتي افتاد. شاه پهلوي ) كه بر خلاف ضعف سوادش بسيار با ذكاوت و تيزهوش بود)؛ حضرات علما را اينگونه از گله گزاري منصرف كرد كه پرسيد: " حضرات محترم؛ شما متقي تر و با سوادتريد يا شيخ بهايي؟" البته همه جواب دادند شيخ بهايي.باز پرسيد "من عادلترم يا شاه عباس؟" باز هم البته پاسخ شنيد كه قبله عالم! پس گفته بود " خوب معلوم شد من از شاه عباس بدتر نيستم و شما.... هم از شيخ بهايي عالمتر نيستيد. حال چطور مي شود كه شيخ بهايي توانسته باشد با شاه عباس بسازد و شماها نتوانيد با من بسازيد؟" (نون جو/باستاني پاريزي) ◄ جواب کورش زماني كه كورش كبير ؛ كرزوس پادشاه ليدي را مغلوب ساخت؛ فريزي ها و ساير طوائف آسيايي مطيع كورش گرديدند. اما ايونيها (يونانيان ساكن آناتولي) كه در جنگ يادشده بيطرفي اختيار كرده به هيچكدام از طرفين كمك نكرده بودند؛ از روي استيصال از دولت يوناني اسپارت كمك خواستند. اسپارتيها كه گويي هنوز كورش را نشناخته بودند؛ به فرستادن سفيري به نزد او اكتفا كردند و از روي نخوت از او خواستند كه متعرض بلاد يوناني نشود و الا مورد خصومت اسپارت قرار خواهد گرفت. پادشاه بزرگ كه آداب گفتگو را بهتر مي دانست؛ ضمن ابراز تشكر بابت اخطار؛ گفت: "بپرهيزيد از روزي كه به جاي دلسوزي بر احوال ايوني ها؛ بر مصائب خود نوحه گري نماييد!" (تاريخ ايران/سرپرسي ساكس ) ◄ بردياي دروغين و داريوش كوروش بزرگ از همسرش آتوسه (آتوسا) كه دختر پادشاه ماد بود٬ دو فرزند ۲ قلو داشت كه يكمي كه چندين دقيقه زودتر از دومي به دنيا آمد نامش كمبوجيه و دومي نامش برديا بود٬ و كمبوجيه فرزند ارشد كوروش شد. پس از درگذشت كوروش٬ كمبوجيه به پادشاهي رسيد و در يورش به مصر و پيروزي در آن٬ ۷ سال از ايران دور بود و در اين مدت شايعه اي بر سر زبان ها افتاد كه وي كشته شده است و از آنجا كه برديا به فرمان كمبوجيه هميشه يك ماسك بر صورت داشت تا در بين مردمان با كمبوجيه اشتباه نشود٬ توسط گئومارت كشته شد و وي كه يك كلاه بردار بزرگ بود خود را به جاي او معرفي كرد و مردمان او را باور كردند٬ وي آيين بت پرستي را دستور مي داد و ماليات هاي بيهوده از مردم مي گرفت و پايتخت خود را در هگمتانه (همدان) قرار داد. پس از مرگ مشكوك كمبوجيه در سوريه٬ داريوش پسر ويشتاسب كه يكي از سپهبدان ارتش ايران بود در بازگشت به ايران از تغيير رفتار ايرانيان شگفت زده شد و با هوشياري خود و كمك بزرگان كشور او را رسوا كرد٬ و آيين هاي پيشين را دوباره برقرار ساخت و ماليات ها را برچيد و كشور را كه سر به شورش گذارده بود آرام كرد و بزرگان كشور او را به جاي < بردياي دروغين > به پادشاهي ايران برگزيدند. (سرزمين جاويد / ذبيح الله منصوري) ◄ توصيف آميانوس مارسلينوس از ايرانيان ( در دوره ساسانيان ) "همه ايرانيان تقريبا قامتي رسا و رنگي گندم گون يا سبزه روشن و نگاهي تند و ابرواني به هم پيوسته و ريشي زيبا و مويي بلند دارند. بي اندازه بدگمان و محتاطند..... اهتمام دارند كه بر خلاف ادب كاري نكنند. خيلي كم ايرانيان را مي توان ديد كه ايستاده ادرار كنند.... ذره اي از بدن ايشان را برهنه نمي توان ديد........ خودستاي و خشن و هول انگيزند.....حيله گر و مغرور و كم رحمند. رفتاري آزاد دارند. با ناز قدم برداشته و مي خرامند. چنانكه شخص از ظاهر حكم مي كند كه اين قوم چون زنان سست و ضعيفند؛ در صورتيكه حقا دليرترين اقوام روي زمينند؛ گرچه خدعه آنان بر تهورشان مي چربد..... خود را صاحب اختيار جان غلامان و رعاياي زيردست خويش مي دانند.... قناعت و صبر آنان در مقابل لذات طعام قابل ستايش است .... هرگز معده را انباشته نمي كنند و به سير شدن قانعند" ◄ ناپلئون و سفير فتحعليشاه زماني فتحعليشاه سفيري به دربار ناپلئون فرستاده بود. در يكي از مهمانيهاي درباري؛ يكي از درباريان ( و به قولي خود ناپلئون) خواست متلكي بار سفير ايران كند؛ به او گفت " شنيده ام پادشاه شما بيش از 300 زن دارد. چه مرد زرنگي است!!!"؛ سفير رند كه مدتي در پاريس بوده و از كم و كيف قضاياي دربار فرانسه مطلع بود پاسخ داد:" اتفاقا اعليحضرت امپراتور فرانسه بسيار زرنگتر از پادشاه ايران هستند. چرا كه پادشاه ايران 300 زن شرعي و قانوني دارند و مجبورند بر اساس شرع اسلام ايشان را از نظر محل سكونت و ... نفقه دهند. درحالي كه اعليحضرت ناپلئون شوهر تمامي زنان دربار خود هستند؛ بي آنكه هيچ از اين بابت هزينه بفرمايند!!"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 20:44 توسط مریم |
|
|
ما چند نفر بودیم؟!! ما ده نفر بودیم … یکی مان در جنگی که به او تحمیل شده بود گلوله خورد به استخوان دنبالچه اش و وقتی داشت می مرد گفت : ما نه نفر بودیم … یکی مان وقتی داشت از روی بدبختی و بی کاری لای کیسه زباله مردم دنبال سماور نیکلای و اسکناس 75 دلاری توسط عناصر ضد ضد انقلابی خفتگیر شد . او چون مبالغ معتنابهی بچه پررو بود برایش ابد بریدند . ابد با اینکه طولانی است اما در عین حال هم بسیار کوتاه است . توی زندان از بس فرمول های مختلف را امتحان کرد توانست از همجوشانی گاز اکسیژن و بال ... و قند مشروب اعلاء درست کند . شراب را با شربت سکنجبینی که با چای درست کرده بود خورد . اسمش رفت توی کتاب کاشفان اما اجل مهلتش نداد.به آرزویش نرسید.او ما هشت نفر بودیم … یک مان سوسک شد . یعنی از بس درباره مقاومت سوسکها در طول تاریخ و آسیب شناسی آن کتاب خواند و اطلاعات جمع کرد و در سمینارهای مختلف در داخل و خارج در این باره سخنرانی کرد که بالاخره فهمید سوسکها برخلاف دایناسورها چقدر سگجانند . در عین حال فهمید که دایناسورها بسیار سوسول و مکش مرگ من بودند و به همین دلیل هم خیلی زود منقرض شدند اما این سوسکها بودند که از عصر پارینه سنگی تا امروز با وجود تمام تو سری هایی که خوردند همچنان مانده اند . در ماندن آنها رازی بود . او همه این رازهای سیاه را آموخت اما یک شب که خیلی سوسک شده بود زنی با دمپایی به سر او زد . البته او با ضربه دمپایی نمرد بلکه جیغ زن او را کشت . بردیم دفنش کردیم . ما هفت نفر بودیم … یکی مان نشست پای ماهواره . یکی در ماهواره آمد و گفت : « بروید رژیمتان را عوض کنید » . آمد توی خیابان . باید رژیم جدیدی انتخاب می کرد . دید بهترین رژیم ، رژیم لاغری است . رفت توی یکی از همین موسسات لاغری. یک یاروی خیلی چاق گفت : « تو عزیز دلمی . من در طول چند روز تو را تبدیل به خط می کنم . برو هر چی هم دوست داری به حساب من نخور!!» رفت و بهترین رژیم را انتخاب کرد . آنقدر خورد و خورد تا تبدیل به خط شد و یک روز که سر خط ایستاده بود ، یک اتوبوس خط واحد او را زیر گرفت . خب او هیچی اش نشد . خط مرد . اتوبوس را بردیم دفنش کردیم . ما شش نفر بودیم … یکی مان یک روز گم شد . آقا هر چی زیر فرش و توی قندان و کمد بچه و اگزوز ماشین و زیر پوست نارنگی و زیر عبای پدربزرگ را گشتیم پیدا نشد که نشد . یک روز جسدش را در جیبمان پیدا کردیم . وقتی جیبهایش را گشتیم کارت شناسایی ماردبزرگش را در پیدا کردیم . احتمالا جو مادربزرگ مرحومش او را گرفته بود . بردیم دفنش کردیم . ما پنج نفر بودیم … یکی مان موهایش را بلند کرد . خیلی بلند . مثل یال اسب !! هر کس او را از پشت می دید صدایش می زد : « نرگس !» و هر کس او را از جلو می دید و نگاهی به سبیلهایش می انداخت می گفت : « چطوری چنگیز !» . دوگانگی او از همین جا شروع شد . یک روز از خودش پرسید واقعا من چنگیزم یا نرگس ؟؟ او فهمید که تفکیک نا پذیر است . موهایش را کوتاه کرد اما چنگیز نشد . سبیلش را زد امام نرگس نشد . یک روز صحبت از ازدواج شد . به مادرش گفت : « من هنوز نمی دانم با موجودی ازدواج کنم که نرگسش بیشتر باشد و چنگیزش کمتر و یا اینکه چنگیزش کمتر باشد و نرگسش بیشتر . مادر شاخ درآورد ولی نمی دانم چرا او افتاد و مرد . بردیم دفنش کردیم . ما چهارنفر بودیم … یکی مان از انتخابات دلزده شد و گفت : « بهترین راه این است که ما رئیس جمهور نداشته باشیم و هر کس در درون خودش یک رئیس جمهور داشته باشد . » این کار را هم کرد . می دانید او عوض اینکه مغزش را رئیس جمهور کند چه عضوی را به این سمت برگزید ؟ […. ]ش را !! حالا خودتان حدس بزنید که این مملکت به چه فسادی کشیده می شود . کسری بودجه آورد . اقتصاد به هم ریخت و در نهایت هم انقلاب از نوع مخملی . اعدامش کردند . بردیم دفنش کردیم . ما سه نفر بودیم … یکی مان یک روز تصادف کرد . یک BMW آخرین مدل زد بهش . مال یکی از همین آقا زاده ها . افتخار بزرگی است نه ؟! هر دوی آنها دچار تورفتگی های شدیدی شدند . آقازاده از ماشینش پیاده شد . دهانش را گذاشت لب اگزوز ماشین و محکم فوت کرد . تمام تو رفتگی های ماشین بیرون آمد . عین اولش شد . آمد بالای سر رفیق ما . دنبال یک اگزوز می گشد . پیدا هم کرد . امام به دلیل رعایت شئونات از آن استفاده نکرد . رفت سوار پاترول شد و رفت . رفیق ما هم به دلیل رعایت همان شئونات مرد . بردیم دفنش کردیم . ما دو نفر بودیم … یکی مان برای اینکه بتواند خودش باشد آنقدر خودش را گریم کرد که یک روز زیر خرواری از پورد و سرخاب و ماتیک و لاک غرق شد . بردیم دفنش کردیم . ما یک نفر بودیم … من خوابم می آید . لعنت به کسی که به اندازه ده نفر روی ما حساب کرد ... ------------------------------------------------------------------------------------------- وقتی از چاه می نگری آسمان ، به اندازه کف دست کائنات ، پنج _ شش ستاره هوا ، تاریک و زندگی ، سرد و یخ زده است . وقتی از چاه می نگری چهار طرفت دیوار نمور دلت نم دار و چشمانت خیس دیگر از این زندگی چه می ماند ؟ از ته چاه بیرون بیاو چشم دلت را از چاه بیرون بکش زندگی زیباست نگاه کن به رنگ گلها بلندای کوه آهنگ رودخانه ها عروسی صبحگاهی پرندگاه و آسمان که ستارگانش چون خوشه های انگور رسیده به هم آمیخته انسانم باید کائنات را در آغوش کشم. ------------------------------------------------------------------------------------------- یه روزی یه پیر مرد که اتفاقا سالها سابقه معلمی داشت بهم گفت : می دونی فرق روزگار با آموزگار چیه ؟ گغتم : نه . گفت : معلما اول درس می دن بعد امتحان می گیرن ولی روزگار اول امتحان می گیره بعد درس می ده . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مرداد1386ساعت 1:9 توسط مریم |
|
|
جوان چاندروز بایز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 17:23 توسط مریم |
|
امروز، روز زن است
يک گزارش از تهران / از دختر وطنم، ايران
اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسانها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدنهای كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود!
* * * * * * * نام نویسنده ذکر نشده است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 تیر1386ساعت 22:29 توسط مریم |
|
|
عيدهای مهم ايرانيان در نزد ایرانیان - قبل از فتح ایران به دست اعراب و مسلمان شدن آنان هر ماه جشنی برقرار بوده است و زمانی که نام ماه و نام روز با هم تلاقی میکرده آنرا جشن میگرفتند و از آنجا که عزاداری جزو مکروهات دین زرتشت بوده است فقط یک روز عزاداری داشتند آنهم به نام سو |