تبليغاتX
سرزمین آریایی
مطالب و اشعار پارسی
 

آخرین راز شاد زیستن

پیرو قلب خود باشید

 

زیستن و آموختن

 

" فقط با رفتن به اعماق است که می توان گنجینه های حیات را باز یافت آنجا که پایتان می لغزد گنجتان نهفته است.

همان غاری که از وترد شدن به آن واهمه دارید می تواند سرچشمه آن گنجی باشد که به دنبالش می گشته اید."

                                                                                  (ژوزف کمبل)

 زندگی نباید همیشه با درد و رنج آمیخته باشد با این حال درد و رنج هنوز هم دلیل اصلی تغییر کردن ماست.

به عبارت دیگر تا وقتی درد نداشته باشیم می توانیم تظاهر کنیم: "من کاملا خوب هستم"

اما وقتی وقایع، ازار دهنده می شوند و به عنوان مثال وقتی احساس تنهایی مان شدت می گیرد یا وقتی ترس ، تمام وجودمان را پر می کندآن وقت است که آسیب پذیر می شویم و دیگر پاسخی برای خود نداریم، پس دست از تظاهر بر می داریم.درد و رنج انسان را به جدی بودن ترغیب می کند.

همیشه وقتی صحبت از درد و رنج دیگران باشدبه آسانی می توانیم فلسفی با قضیه برخورد کنیم . به جیم نگاه می کنیم و می گوییم: ورشکستگی درس بزرگی برای او بودمری را می بینیم و می گوییم:" جدایی او باعث شد روی پای خودش بایستد" بنابرایم ما همیشه قبول داریم که مبارزات زندگی ، دیگران را قوی تر و آبدیده تر ساخته است.اما وقتی نوبت به خود ما می رسد؟آنقدرها با اشتیاق به قضیه نگاه نمی کنیم، ما می گوییم: "خدای من چرا این؟ نمی توانستی یک مبارزه آسانتر برای من ترتیب دهی! متاسفانه مبارزات واقعی ،هرگز آسان نیستند.

                                                                   

                                                                          مولف : اندرو میتوس

                                                                         مترجم: وحید افضلی راد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 16:51  توسط مریم | 
 

داستان کوتاه : قصه های من و ما تی تی

 

((انگار کسی شکلاتم را نخورده است!))

 

دیروزها که من بزرگ شده بودم، مثل آدم بزرگ ها می خواندم و می نوشتم ،گه گاه گیره های لباسم را محکم می کردمو مثل آدم بزرگ ها خودم را گرفتارمناسبات بزرگ شدن کرده بودم ، ما تی تی از را ه رسید با آن چهره همیشه خندان و آن لب همیشه قصه گو ،شوخ و شیرین و پر انرژی. ما هم که سالها بود بزرگ شده بودیم و بچگی نکرده بودیمتازه یادمان افتاد که همبازی نداریم، ماتی تی هم خواست که همبازیمان شودو این بود که من و ماتی تی همبازی شدیم

 تا اینکه چند وقت پیش از کنار کوچه باغ زندگی که رد می شدم به کوچه باغ بچگی رسیدم کمی آنطرفتر توی خیابانبالا شهری ها کودکی را دیدم که کمی قد کشیده بود و چند سانتی هم به عرض بدنش اضافه شده بود، چند وقت پیش هم گویا موهایش را کوتاه کرده بود ،البته موهای بلند بیشتر به قیافه کج و کوله اش می آمد، حداقل اش این بود که از آن کج و کولگی بیرونش می آورد.(راستی این طرف ها نباشد که با چوبدستی نازنینش بر فرق سر ما می کوبد)اما خوب گویا این روزها بچه خوبی شده بود و به توصیه بزرگتر ها گوش داده بود و مو هایش را مدل موی آدم بزرگ ها چیده بود.از کنارش که رد می شدم به رسم دوستی و مهربانی روزهای کودکی سلام کردم اما این ماتی تی قصه ما رویش را برگردانده بود سمت دیوار، من باد بادک هایم را آورده بودم که با هم هوا کنیم اما فقط چپ چپ نگایم می کرد و دندان قورچه می رفت بی آنکه حرفی بزند، از ماتی تی خواستم برای مراسم شکلات خوری عروسک هایمان کنار کوچه باغ بچگی ها جشن بگیریم، این بار که رفتم در خانه شان اینقدر اف اف را فشار دادم که دیگر شکلات خوری از یادم رفت و به استا مینیفون خوردن افتادم، ماتی تی هم با آن قیافه لجبازش پشت در ایستاده بود تا من بروم و اسباب بازی اش را بردارد و برود با آدم بزرگ ها بازی کند. ما هم که رفتیم و گاه و بی گاه یادمان افتاد سراغ ما تی تی با معرفت خودمان را بگیریم. هرز بار که آمدیم چنان زد توی ذوقمان که یادمان نیامد چرا آمدیم.

 

خلاصه این روزها ماتی تی دوباره بزرگ شده و حتی وقتی با دندانهایش ناخن هایش را می جود و سر و صورتش را به علامت قهر کج و کوله می کند، وقتی لج می کند و ادعای آدمهای گرفتار را در می آورد،من هنوز بیخبر از همه جا نمی دانم چه بلایی سر همبازی مهربانم آمده است.این روزها بازی نمی کنم ، چند هفته ای است برای هوا کردن باد بادکها سر پشت بام خانه مان نرفته ام. شکلات هایم را جمع کرده ام تا وقتی ما تی تی آمد آمد با هم بخوریم. چند وقتی است که بستنی نخورده ام تا ما تی تی لجباز و قتی دو باره مهربان شد به یک بستنی دعوتم کند، البته می ترسم سکته کندچون ما تی تی این روزها پو لهایش را جمع می کند. یکی از دوستانم می گفت شاید ما تی تی این روزها همبازی جدید پیدا کرده است که سراغت را نمی گیرد، ما که نمی دانیم ، خدا می داند، ماتی تی که حرفی نمی زند فقط دهانش را کج می کند. خلاصه ما هم که این روزها دلمان شکسته است و همبازی نداریم ادای آدم بزرگ ها را در می آوریم که همیشه طوری رفتار می کنند که انگار کسی شکلاتشان را نخورده است.

 

نوشته مریم((دیانا))

                                                                             خرداد۸۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:28  توسط مریم | 
 

آزادی

 

سلام رویای بی پایان

امروز برای تو می نویسم

توکه سالهاست ناپیدایی

و من در آرزوی دیدنت دلتنگم

 

رویایی من!

روزهای آبی من

روزهای سبز این دخترکان و پسرکان پابرهنه

کی فرا می رسد؟

من سالهاست انتظار آمدنت را می کشم

شاید روزی که اولین سلول وجودم شکل گرفت

 

نمی دانم!شاید خودخواهی باشد

تورا از آن خود دانستن

زیرا تو آبی بی انتهای همه رودهای همواره ای

وبه قول شاملو:

((من به انتظارت خواهم ماند

حتی روزی که دیگر نباشم))

 

نوشته مریم(دیانا)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 23:49  توسط مریم | 
 

جشن مهرگان فرخنده باد!


 

شانزدهم مهرماه، جشن مهرگان خجسته باد!

جشن مهرگان» که در گذشته آن را «میتراکانا یا متراکانا (Metrakana)» می نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می شد، پس از نوروز بزرگ ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهرروز آغاز شده تا رام روز به اندازه ی شش روز ادامه دارد.

ادامه...

http://www.amordad.net/index.php

http://www.amordad.net/article270.html

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 1:29  توسط مریم | 
 

 

سمند خودرو ملی

 

ایران امروز از لحاظ طبقات در آمدی به دو طبقه پردرآمد و کم درآمد یا به عبارتی دو طبقه

ثروتمند و فقیر تقسیم شده که البته این اختلاف طبقاتی از ویژگیهای کشورهای جهان سوم و

کشورهای در حال توسعه است. امروزه بیشتر اقشار پردرآمد جامعه به راحتی می توانند دارای

هر خودرویی باشند اما اقشار کم درآمد چطور؟

دوستان تعریف شما از خودرو ملی چیست؟

به نظر من خودرو ملی در واقع خودرویی است که به راحتی در دسترس اقشار متوسط و کم درآمد

جامعه قرار بگیرد. فکر می کنید که در ایران امروز ما که بیشتر مردم در دسته متوسط و کم درآمد

قرار می گیرند،چند درصد افراد این طبقه از خودرو ملی استفاده می کنند؟

از طرف دیگر خودرو ملی ،خودرویی است که بیشتر قطعات و در مواردی همه قطعات ساخت کشور

مربوطه باشد.آیا در ایران چنین خودرویی وجود دارد؟

بنظر شما علت نامگذاری سمند به عنوان خودرو ملی چه بوده است؟

نوشته مریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 1:54  توسط مریم | 
 

نغمه های من

 

همیشه شعرت را خواهم خواند

زیرا نغمه های من است

همیشه آواز هایت را خواهم شنید

زیرا در وجودم جاری است

سیل سیال اندیشه های سبزت

در روح آبی من جریان دارد

موج شعر تو

در زلال روشن ذهنم جاری است

مثل آب،باران و آیینه

تو ای طرح جاری آوازهای روان

صدایم کن

و بگذار از عمق صدایت

آبی روشن فردا را ببینم

 

نوشته مریم

 تقدیم به نویسنده

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 23:10  توسط مریم | 
 

معما

در گذر از سالهای رفته

تو ای تنها مانده در جمعی روشن

در عین پیچیدگی ساده ای

مثل عبور عابری تنها در شبی بارانی

از کوچه های سرد و خالی

کمی آنطرفتر

چشمانی انتظار حضور سبزت را دارد

و تو باز میروی با هم و تنها

 

معمای قرن!

مهربانی ات را به او ارزانی کن

او که با تو و بی تو تنهاست

او که تا صبح برای کودکت لالایی گفت

و روشنی بخش کلبه توست

دستان گرمش را پذیرا باش

و بخند به زندگی

و لبخندت را ارزانی کن

به یاس های منتظر

به کودکان تنها و قاصدک های بی عبور

و حتی برای شادی دیوانگان و سگ های و لگردبخند

آنوقت خواهی دید

زندگی هم برای تو لباس رقص می پوشد

میرقصد و می خندد

 

مریم(دیانا)

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:51  توسط مریم | 
 

خط فقر

 

در خبر اخیری که توسط خبرگزاری موج منتشر شد بازرس کانون عالی کارفرمایی ایران

خط فقر را در ماه 500000 تومان اعلام کردند. خط فقر در طی سالهای اخیر حودود

 240000 تومان اعلام شده بود که به تازگی این مبلغ تصحیح شد. این در حالی است که اکثر

 مردم مظلوم و بی پناه ایران زیر خط فقر بسر می برند.علاوه  بر اکثریت قشر کارمند و کارگر

 جامعه که از طبقات محروم می باشند، امروزه بیشتر افراد باسواد و دارای تحصیلات دانشگاهی

بیکارند یا در مشاغلی به فعالیت می پردازند که هیچ ربطی به رشته تحصیلی آنها ندارد و در

و در صورتی که بتوانند کاری متناسب با رشته تحصیلی خود احراز کنند باز هم اغلب با حقوق

و مزایای بسیار کم و ناچیز به فعالیت می پردازند. در واقع بیشتر قشر باسواد ودانای جامعه ما

تبدیل به نیروی کار ارزان شده است. در زمانهای گذشته که نیروی کار در جامعه ما بسیار کم

و مزایای کار بالا بود،گارگر از کشورهایی چون فلیپین به ایران صادر می شد اما اکنون........

..................

 

چه کسی پاسخگوی مشکلات این جامعه است؟

 

نوشته مریم

 

 

بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران:

خط فقر در كلان شهرهاي كشور 500 هزارتومان بايد محاسبه شود

 

موج- بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران اعلام كرد: ?براساس آمار وزارت صنايع طرح‌هاي ارايه شده توسط بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده از بهمن ماه سال گذشته توسط بانك‌هاي كشور مصوب نشده است.?    محمدرضا هاتفي مينايي، بازرس كانون عالي كارفرمايي ايران با حمايت از طرح ارايهء تسهيلات به بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده اظهار كرد: ?طرح ارايهء تسهيلات به بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده اگر به درستي هدايت شود موجب كاهش نرخ بيكاري در كشور مي‌شود.?

بازرس كانون عالي كار فرمايي ايران با بيان اين مطلب كه ?طي دوسال گذشته در كشور اشتغال پايدار ايجاد شده است? افزود: ?با ارايهء تسهيلات به بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده پيش بيني مي‌شود كه نرخ بيكاري تا پايان برنامهء چهارم توسعه به _5/6 درصد برسد.?

هاتفي; دليل عدم تصويب طرح بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده را توسط بانك‌هاي كشور; كاهش نرخ بهرهء بانكي عنوان كرد و يادآورشد: ?با بركناري رييس كل بانك مركزي كشور ما اميدوار هستيم، مشكلات موجود بر سر راه بنگاه‌هاي اقتصادي مرتفع شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 19:37  توسط مریم | 
 

 

بادهای همواره

 

ای بادهای همواره!

مرا بسوی خود فرا خوانید

من اینجا گم شده ام

و طرحی تاریک وجودم را فرا گرفته

در ناپیدای خود بدنبال نوری ابدی هستم

ای نور پنهان!

در کجای وجودم جستجویت کنم

در آبی های روشن ذهنم

یا در دشت سبز خیال؟

 

نوشته مریم

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 12:3  توسط مریم | 
 

کوچه های تنهایی

 

در عبور از کوچه های تنهایی
کوچه های بی عابر خالی
گاه نور امید در چشمانی می بینی
که سالها بی نور است

در ته کوچه های تنهایی من

رویایی شیرین یک پرواز است

که دیر یا زود همچو آواز پرستوی مهاجر

مرا به روشنی خواهد برد
و زیر باران در شب
باز هم من به تنهایی
از کوچه های خالی عبور می کنم
واحساس شیرین زندگی را با خود
همراهی می کنم........

 نوشته مریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:49  توسط مریم | 
 

من تنها ترين قاصدک اين برکه ام

و در آرزوي زلال آبي بي انتهاي رودهاي بي پايان

آنقدر بي وزنم که ميان بودن و نبودن مانده ام

آنقدر سنگينم که هيچ طوفاني مرا به هوا نمي برد

قاصدک تنها!

دلتنگيت را به باد بده

سکوتت را فرياد بزن

ترانه هايت را بخوان

حتي اگر کسي ديگر به تو گوش فرا نمي دهد

وقت سکوت نيست

وقت هم آوازي من و تو است

 

نوشته مریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 23:11  توسط مریم | 
 

ستاره خاموش

 

ای خاموش بی انتها

به من بگو به دنبال چه می گردی؟

 خاموشی و خندان

دلتنگ و خرسند

دز سکوتت حرفهایی است که نا گفته می ماند.

در این عصر فولاد و آهن

 پوچی مردم پوچ گرا

عصر خدایان دروغی

درزمانی که هر کس به دنبال خویش است.

تو خویشت را کجا جا گذاشتی؟

آیا چیزی هست که خاموشت کرده؟

شاید تو از اول پر نور نبودی

شاید خاموشیت دلیل نبودن است.!

شاید تو در بودنت گم شده ای

کجای ای قصه تو گم شدی که دیگر خود را نیافتی؟

 

                                                                                                   تقدیم به ستاره خاموش

  

از نوشته های مریم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 23:1  توسط مریم | 
 

دوست

 

توای دوست!ای آشنای امروز!

با تو مهربان خواهم ماند.

به خاطر مهربانیت

صفایت را در تاریکی یک شب بی انتها خواهم دید.

 

ای سپید خندان

تو شاد خواهی ماند.

زیرا شادی را به دیگران ارزانی می داری.

در صمیمیت دستانت

روشنی همیاری است.

و طلوع چشمانت

امید به فردای روشن

 

ای تویی که به فکر شب های خاموش دیگرانی

ای تویی که به فکر آزادگی شاپرکی

زیباترین خوبی ها ارزانی تو باد.

  تقدیم به دو ست

از نوشته های مریم

                                                                                      

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:0  توسط مریم | 
 

شاه عباس کبير،پدر ملت
آنچه پيترو دلاواله ( جهانگردي ايتاليايي كه پنج سال در ايران به سر برده و با شاه عباس مصاحب بوده است) درباره اين پادشاه مي نويسد:

"...شاه عباس تنها بر ملت خود حكومت نمي كند. بلكه براي مردم ايران به منزله سرپرست و پدري مهربان است. نه تنها به رعاياي خود زمين و احشام مي بخشد؛ بلكه به هركه نيازمند باشد پول كافي مي دهد .... غلامان و خدمتگزارن خود را از خزانه خويش زن مي دهد و به آموختن هنري كه زندگاني ايشان را به كار آيد تشويق مي كند. به گمان من هيچ پدر خانواده اي به مهرباني اين پادشاه كه چندين ميليون نفوس را اداره مي كند ؛ در عالم نيست. البته رفتار ملاطفت آميز او با رعاياي عيسويش براي دين ما عيسويان مفيد نيست؛ زيرا بسياري از عيسويان فريفته مهرباني و نيك رفتاري ظاهري (!!) او مي شوند و مذهب خود را به پول مي فروشند..."
اينم از خودم در ادامه مطلب بالا:
يكي از بزرگترين اقدامات شاه عباس احتمالا باب كردن زيارت مرقد امام هشتم بود تا از حيف و ميل پولهايي كه ايرانيان صرف مكه رفتن مي كردند جلوگيري كند و پولهاي بي زبان لااقل در داخل كشور خرج شود.حديث هاي آنچناني در باب

استحباب زيارت و وجوب بهشت بر زيارت كنندگان هم در اين دوره ايجاد شده است.انصافا اين سياستي مهم بوده است

.


پروفسور حسابي...!
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.



احترام به پدر
شاپور اول؛ شاهنشاه ساساني سه سال نخست پادشاهي خود را بدون تخت و تاج گذرانيد: پدرش اردشير بابكان - كه پادشاهي را به پسرش واگذاشته؛ خود عزلت گرفته بود- زنده بود و شاپور به احترام نام پدرش ؛ در اين سه سال تاجگذاري نكرد.(241-224)
(تاريخ مردم ايران/زرين کوب)

در جنگ ايران و ليدي ( كورش كبير و كرزوس) در سخت ترين موقعيت؛ زماني كه پارسيها در اثر حملات مصريها ( كه جوشن پوش بودند) عقبنشيني آغاز كردند؛ كورش ملول شد و از پشت سر دشمن به سپاه مصريهاي حاضر در سپاه كرزوس حمله برد. اين حركت موفقيت آميز درآمد ولي در اين بين؛ يكي از مصريها كه لگدكوب اسب كورش شده بود؛ شمشير خود را به شكم اسب فرو برد و كورش از اسب افتاد؛ در حالي كه توسط دشمن شناخته شده بود. در اين وانفسا؛ يك سرباز ايراني ( از گارد كورش) از سر جان برخاست و از اسب پياده شد و كورش را بر اسب خود نشانيد. كورش سوار شد و چند تن ديگر نيز رسيدند و مصريان را عقب راندند. سپاه ليدي در هم شكست و سارد تصرف شد. آن سرباز به راستي گمنام نيز كشته شد.
(ايران باستان/ پيرنيا)

درستکاري سربازان شاه عباس
از سفرنامه پيترو دلاواله:
"...سربازان شاه (عباس كبير) به حدي درستكار و خوشرفتارند كه مردم دهكده هاي ايران بر خلاف رعاياي كشورهاي اروپا؛ هنگام لشگركشي از پيش ايشان نمي گريزند. بلكه بر خلاف؛ براي سپاهيان خوراكيها و هداياي گوناگون مي آورند و با كمال گشاده رويي و خرسندي نصرت و پيروزي ايشان را از خدا مي خواهند. زيرا مي دانند كه سربازان شاه يغماگر نيستند و از ايشان به هيچكس آزار و مزاحمتي نخواهد رسيد. من به چشم خود ديدم كه در بيابانها و راههاي خلوت؛ سربازان از رعايا ميوه و چيزهاي ديگر مي خريدند و هيچيك تخطي به اموال مردم نمي كرد."


خسرو پرويز و روياي صادقه
خسرو پرويز پادشاه ايراني شبي در خواب ديد كه دودمان ساساني در زمان يكي از پسران يا پسران وي و يا از خون پسران وي نابود خواهد شد. پس از مشورت با ستاره شناسانش٬ پسرانش را كه ۱۷ تا بودند در قلعه اي با تمامي نعمات بدون زن اسير كرد تا پادشاهي پس از او به ديگر شاهزادگان ساساني كه از خون او نبودند برسد٬ پس از مدتي فرزند ارشدش شيرويه همان كه پس از كشتن خسرو پرويز بر جاي پدر نشست٬ از شيرين بانوي ايران خواست تا براي وي همسري فراهم كند٬ وي نيز كه از رنج پسران آگاه بود٬ شاهزاده اي از كشواد (استخر) براي وي در لباس مردانه به قلعه فرستاد و موبدي را نيز براي پيمان زناشويي آن دو مخفيانه فرستاد٬ همان شب دختر از شيرويه باردار شد و فرزندي از آن دو حاصل شد٬ خسرو پرويز از خيرگي آن پسر بچه به شگفت آمد و پس از كنكاش از داستان آگاه شد. با خواهش شيرين كودك از مرگ رهايي يافت و به خاندان مادري سپرده شد. نام وي در نزد پدرخوانده اش غباد بود. پس از چندين شاهزاده ساساني و گذشت سال ها او به پادشاهي رسيد و نام راستين خود را يافت كه همانا يزدگرد بود و در زمان وي پادشاهي ساساني درهم شكسته شد.
(شهربانو / رحيم زاده صفوي)

اينم از زرنگي هاي رضاخان
گويا روزي رضاشاه را با چند آخوند ( پيش از واقعه مسجد گوهرشاد و در اوايل اختلافات دولت و روحانيت) ملاقاتي افتاد. شاه پهلوي ) كه بر خلاف ضعف سوادش بسيار با ذكاوت و تيزهوش بود)؛ حضرات علما را اينگونه از گله گزاري منصرف كرد كه پرسيد: " حضرات محترم؛ شما متقي تر و با سوادتريد يا شيخ بهايي؟" البته همه جواب دادند شيخ بهايي.
باز پرسيد "من عادلترم يا شاه عباس؟" باز هم البته پاسخ شنيد كه قبله عالم!
پس گفته بود " خوب معلوم شد من از شاه عباس بدتر نيستم و شما.... هم از شيخ بهايي عالمتر نيستيد. حال چطور مي شود كه شيخ بهايي توانسته باشد با شاه عباس بسازد و شماها نتوانيد با من بسازيد؟"
(نون جو/باستاني پاريزي)

جواب کورش
زماني كه كورش كبير ؛ كرزوس پادشاه ليدي را مغلوب ساخت؛ فريزي ها و ساير طوائف آسيايي مطيع كورش گرديدند. اما ايونيها (يونانيان ساكن آناتولي) كه در جنگ يادشده بيطرفي اختيار كرده به هيچكدام از طرفين كمك نكرده بودند؛ از روي استيصال از دولت يوناني اسپارت كمك خواستند. اسپارتيها كه گويي هنوز كورش را نشناخته بودند؛ به فرستادن سفيري به نزد او اكتفا كردند و از روي نخوت از او خواستند كه متعرض بلاد يوناني نشود و الا مورد خصومت اسپارت قرار خواهد گرفت. پادشاه بزرگ كه آداب گفتگو را بهتر مي دانست؛ ضمن ابراز تشكر بابت اخطار؛ گفت: "بپرهيزيد از روزي كه به جاي دلسوزي بر احوال ايوني ها؛ بر مصائب خود نوحه گري نماييد!"
(تاريخ ايران/سرپرسي ساكس )

بردياي دروغين و داريوش
كوروش بزرگ از همسرش آتوسه (آتوسا) كه دختر پادشاه ماد بود٬ دو فرزند ۲ قلو داشت كه يكمي كه چندين دقيقه زودتر از دومي به دنيا آمد نامش كمبوجيه و دومي نامش برديا بود٬ و كمبوجيه فرزند ارشد كوروش شد. پس از درگذشت كوروش٬ كمبوجيه به پادشاهي رسيد و در يورش به مصر و پيروزي در آن٬ ۷ سال از ايران دور بود و در اين مدت شايعه اي بر سر زبان ها افتاد كه وي كشته شده است و از آنجا كه برديا به فرمان كمبوجيه هميشه يك ماسك بر صورت داشت تا در بين مردمان با كمبوجيه اشتباه نشود٬ توسط گئومارت كشته شد و وي كه يك كلاه بردار بزرگ بود خود را به جاي او معرفي كرد و مردمان او را باور كردند٬ وي آيين بت پرستي را دستور مي داد و ماليات هاي بيهوده از مردم مي گرفت و پايتخت خود را در هگمتانه (همدان) قرار داد. پس از مرگ مشكوك كمبوجيه در سوريه٬ داريوش پسر ويشتاسب كه يكي از سپهبدان ارتش ايران بود در بازگشت به ايران از تغيير رفتار ايرانيان شگفت زده شد و با هوشياري خود و كمك بزرگان كشور او را رسوا كرد٬ و آيين هاي پيشين را دوباره برقرار ساخت و ماليات ها را برچيد و كشور را كه سر به شورش گذارده بود آرام كرد و بزرگان كشور او را به جاي < بردياي دروغين > به پادشاهي ايران برگزيدند.
(سرزمين جاويد / ذبيح الله منصوري)
توصيف آميانوس مارسلينوس از ايرانيان ( در دوره ساسانيان )
"همه ايرانيان تقريبا قامتي رسا و رنگي گندم گون يا سبزه روشن و نگاهي تند و ابرواني به هم پيوسته و ريشي زيبا و مويي بلند دارند. بي اندازه بدگمان و محتاطند..... اهتمام دارند كه بر خلاف ادب كاري نكنند. خيلي كم ايرانيان را مي توان ديد كه ايستاده ادرار كنند.... ذره اي از بدن ايشان را برهنه نمي توان ديد........ خودستاي و خشن و هول انگيزند.....حيله گر و مغرور و كم رحمند. رفتاري آزاد دارند. با ناز قدم برداشته و مي خرامند. چنانكه شخص از ظاهر حكم مي كند كه اين قوم چون زنان سست و ضعيفند؛ در صورتيكه حقا دليرترين اقوام روي زمينند؛ گرچه خدعه آنان بر تهورشان مي چربد..... خود را صاحب اختيار جان غلامان و رعاياي زيردست خويش مي دانند.... قناعت و صبر آنان در مقابل لذات طعام قابل ستايش است .... هرگز معده را انباشته نمي كنند و به سير شدن قانعند"

ناپلئون و سفير فتحعليشاه
زماني فتحعليشاه سفيري به دربار ناپلئون فرستاده بود. در يكي از مهمانيهاي درباري؛ يكي از درباريان ( و به قولي خود ناپلئون) خواست متلكي بار سفير ايران كند؛ به او گفت " شنيده ام پادشاه شما بيش از 300 زن دارد. چه مرد زرنگي است!!!"؛ سفير رند كه مدتي در پاريس بوده و از كم و كيف قضاياي دربار فرانسه مطلع بود پاسخ داد:" اتفاقا اعليحضرت امپراتور فرانسه بسيار زرنگتر از پادشاه ايران هستند. چرا كه پادشاه ايران 300 زن شرعي و قانوني دارند و مجبورند بر اساس شرع اسلام ايشان را از نظر محل سكونت و ... نفقه دهند. درحالي كه اعليحضرت ناپلئون شوهر تمامي زنان دربار خود هستند؛ بي آنكه هيچ از اين بابت هزينه بفرمايند!!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 20:44  توسط مریم | 
 

ما چند نفر بودیم؟!!

 

ما ده نفر بودیم …

یکی مان در جنگی که به او تحمیل شده بود گلوله خورد به استخوان دنبالچه اش و وقتی داشت می مرد گفت :
« آخه آدم تو گلوله خوردن هم باید اینقدر بد شانسی بیاورد . » یک استخوان دنبالچه مصنوعی هم برایش پیدا نکردیم و مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما نه نفر بودیم …

یکی مان وقتی داشت از روی بدبختی و بی کاری لای کیسه زباله مردم دنبال سماور نیکلای و اسکناس 75 دلاری توسط عناصر ضد ضد انقلابی خفتگیر شد . او چون مبالغ معتنابهی بچه پررو بود برایش ابد بریدند . ابد با اینکه طولانی است اما در عین حال هم بسیار کوتاه است . توی زندان از بس فرمول های مختلف را امتحان کرد توانست از همجوشانی گاز اکسیژن و بال ... و قند مشروب اعلاء درست کند . شراب را با شربت سکنجبینی که با چای درست کرده بود خورد . اسمش رفت توی کتاب کاشفان اما اجل مهلتش نداد.به آرزویش نرسید.او
 می خواست از دمپایی و همچنین دی اکسید منگنز عرق سگی بسازد . وقتی مرد سگها بی آنکه عرق بخورند پارس می کردند اما تلویزیون پارس این چیزها را که نشان نمی داد . بردیم دفنش کردیم .

ما هشت نفر بودیم …

یک مان سوسک شد . یعنی از بس درباره مقاومت سوسکها در طول تاریخ و آسیب شناسی آن کتاب خواند و اطلاعات جمع کرد و در سمینارهای مختلف در داخل و خارج در این باره سخنرانی کرد که بالاخره فهمید سوسکها برخلاف دایناسورها چقدر سگجانند . در عین حال فهمید که دایناسورها بسیار سوسول و مکش مرگ من بودند و به همین دلیل هم خیلی زود منقرض شدند اما این سوسکها بودند که از عصر پارینه سنگی تا امروز با وجود تمام تو سری هایی که خوردند همچنان مانده اند . در ماندن آنها رازی بود . او همه این رازهای سیاه را آموخت اما یک شب که خیلی سوسک شده بود زنی با دمپایی به سر او زد . البته او با ضربه دمپایی نمرد بلکه جیغ زن او را کشت . بردیم دفنش کردیم .

ما هفت نفر بودیم …

یکی مان نشست پای ماهواره . یکی در ماهواره آمد و گفت : « بروید رژیمتان را عوض کنید » . آمد توی خیابان . باید رژیم جدیدی انتخاب می کرد . دید بهترین رژیم ، رژیم لاغری است . رفت توی یکی از همین موسسات لاغری. یک یاروی خیلی چاق گفت : « تو عزیز دلمی . من در طول چند روز تو را تبدیل به خط می کنم . برو هر چی هم دوست داری به حساب من نخور!!» رفت و بهترین رژیم را انتخاب کرد . آنقدر خورد و خورد تا تبدیل به خط شد و یک روز که سر خط ایستاده بود ، یک اتوبوس خط واحد او را زیر گرفت . خب او هیچی اش نشد . خط مرد . اتوبوس را بردیم دفنش کردیم .

ما شش نفر بودیم …

یکی مان یک روز گم شد . آقا هر چی زیر فرش و توی قندان و کمد بچه و اگزوز ماشین و زیر پوست نارنگی و زیر عبای پدربزرگ را گشتیم پیدا نشد که نشد . یک روز جسدش را در جیبمان پیدا کردیم . وقتی جیبهایش را گشتیم کارت شناسایی ماردبزرگش را در پیدا کردیم . احتمالا جو مادربزرگ مرحومش او را گرفته بود . بردیم دفنش کردیم .

ما پنج نفر بودیم …

یکی مان موهایش را بلند کرد . خیلی بلند . مثل یال اسب !! هر کس او را از پشت می دید صدایش می زد : « نرگس !» و هر کس او را از جلو می دید و نگاهی به سبیلهایش می انداخت می گفت : « چطوری چنگیز !» . دوگانگی او از همین جا شروع شد . یک روز از خودش پرسید واقعا من چنگیزم یا نرگس ؟؟ او فهمید که تفکیک نا پذیر است . موهایش را کوتاه کرد اما چنگیز نشد . سبیلش را زد امام نرگس نشد . یک روز صحبت از ازدواج شد . به مادرش گفت : « من هنوز نمی دانم با موجودی ازدواج کنم که نرگسش بیشتر باشد و چنگیزش کمتر و یا اینکه چنگیزش کمتر باشد و نرگسش بیشتر . مادر شاخ درآورد ولی نمی دانم چرا او افتاد و مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما چهارنفر بودیم …

یکی مان از انتخابات دلزده شد و گفت : « بهترین راه این است که ما رئیس جمهور نداشته باشیم و هر کس در درون خودش یک رئیس جمهور داشته باشد . » این کار را هم کرد . می دانید او عوض اینکه مغزش را رئیس جمهور کند چه عضوی را به این سمت برگزید ؟ […. ]ش را !! حالا خودتان حدس بزنید که این مملکت به چه فسادی کشیده می شود . کسری بودجه آورد . اقتصاد به هم ریخت و در نهایت هم انقلاب از نوع مخملی . اعدامش کردند . بردیم دفنش کردیم .

ما سه نفر بودیم …

یکی مان یک روز تصادف کرد . یک BMW آخرین مدل زد بهش . مال یکی از همین آقا زاده ها . افتخار بزرگی است نه ؟! هر دوی آنها دچار تورفتگی های شدیدی شدند . آقازاده از ماشینش پیاده شد . دهانش را گذاشت لب اگزوز ماشین و محکم فوت کرد . تمام تو رفتگی های ماشین بیرون آمد . عین اولش شد . آمد بالای سر رفیق ما . دنبال یک اگزوز می گشد . پیدا هم کرد . امام به دلیل رعایت شئونات از آن استفاده نکرد . رفت سوار پاترول شد و رفت . رفیق ما هم به دلیل رعایت همان شئونات مرد . بردیم دفنش کردیم .

ما دو نفر بودیم …

یکی مان برای اینکه بتواند خودش باشد آنقدر خودش را گریم کرد که یک روز زیر خرواری از پورد و سرخاب و ماتیک و لاک غرق شد . بردیم دفنش کردیم .

ما یک نفر بودیم …

من خوابم می آید . لعنت به کسی که به اندازه ده نفر روی ما حساب کرد ...

-------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی از چاه می نگری

             آسمان ، به اندازه کف دست

             کائنات ، پنج _ شش ستاره

             هوا ، تاریک

             و زندگی ، سرد و یخ زده است .

وقتی از چاه می نگری

             چهار طرفت دیوار نمور

             دلت نم دار

             و چشمانت خیس

 

دیگر از این زندگی چه می ماند ؟

 

 

از ته چاه بیرون بیاو چشم دلت را از چاه بیرون بکش

زندگی زیباست

نگاه کن به رنگ گلها   بلندای کوه   آهنگ رودخانه ها عروسی صبحگاهی پرندگاه

و آسمان که ستارگانش    چون خوشه های انگور رسیده به هم آمیخته

انسانم    باید کائنات را در آغوش کشم.

-------------------------------------------------------------------------------------------

یه روزی یه پیر مرد که اتفاقا سالها سابقه معلمی داشت بهم گفت : می دونی فرق روزگار با آموزگار چیه ؟ گغتم : نه . گفت : معلما اول درس می دن بعد امتحان می گیرن ولی روزگار اول امتحان می گیره بعد درس می ده .

 

نوشته محمد رحمانی

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 1:9  توسط مریم | 

 


North

Where icicles hung the blossoms swing

but in my heart there is no spring

You were my spring my summer too

It's always winter without you

the flocks head north and the lilacs bloom

At night they scent my moonlit room

You were my spring my summer too

I'm going north to look for you

Like a widblown bird my heart goes forth,

sent by the spring to the shinig north

you are my spring , my summer too,

and I won't rest till find you


شمال

جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند

ولی در قلب من بهاری نیست

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

بی تو ، همیشه زمستان است

گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند

شب ها ،یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

من به شمال می روم و تا تو را جستجو کنم

مانند پرنده ای بر بال باد، قلب من پیش می رود

بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد

تو بهار من هستی ، تابستان من هم

و من آرام نمی گیرم تا تو را بیابم

 

جوان چاندروز بایز


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 17:23  توسط مریم | 
 

امروز، روز زن است


يک گزارش از تهران / از دختر وطنم، ايران

روبوت عزیز! منم، انسان!

اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسان‌ها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدن‌های كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود!

IMG_7598-1.jpg
اینجا، چهارراه ولیعصر است. امروز، روز اقتدار حكومت است. امروز، اقتدار را نمایش دادند در انبوه خیابان‌های بسته شده با الگانس‌های روبوت‌ها!
روبوت عزیز!
آن هنگام كه سنگینی باتومت را بر من فرود آوردی، آن هنگام كه مرا درسرمای جوی پر از آب ـ به گمانت ـ بر جای نشاندی، حتا آن هنگام كه در هجوم باتومت، به سختی خود را از آب بیرون كشیدم... مرا كینه ای از تو در دل نبود. تو فقط یك روبوت هستی! یك روبوت! گمانت هم، وهمی بیش نخواهد بود. مرا حتا كینه‌ای از برنامه‌نویست هم در دل نیست؛ كه آدمی را قدر و منزلت بیش از این است. من، انسانم! و این چیزی است كه تو را هیچگاه توان دركش نخواهد بود!
امروز، 8 مارس است؛ روز جهانی زن! امروز، دوستانم را با خود بردند: كشان كشان، خونین، كبود! امروز، لباس شخصی‌ها،چفیه‌به‌گردن، با حمایت روبوت‌ها، خاطره كبود روزمان را بر عمق جسم و جانمان حك كردند.

*‌‌ * * * * * *
با لباس ها و كفش‌هایی خیس و سنگین از آب جوی، با دوستانم به راه می‌افتیم، پیاده. یكی دست بر بازوی كبود، دیگری حیرت‌زده از این وقاحت و...
خیابان‌ها مملو از الگانس‌های پلیس، نیروهایشان و لباس شخصی‌هاست: همه بی‌سیم به‌دست. از سرما بدنم بی حس شده بود. گفتم چقدر دلم می‌خواهد پاهایم را در آب جوش بگذارم. یكی گفت: اگر می‌ماندی، پاهایت را در آب جوش هم می‌گذاشتند. بر صورت‌ها لبخند تلخی نقش می‌بندد. آقایی با نگاه به آن‌همه نیروی امنیتی از یكی از آنها پرسید:
 - چه خبر شده؟ این همه نیرو در خیابان چه می‌كنند؟
-  خبری نیست. سلامتی رهبر!
- یعنی برای سلامتی رهبر این‌همه نیرو در خیابان‌ها ریخته؟
-
سوار تاكسی كه می‌شوم از راننده می‌خواهم شیشه را بالا بكشد. با تعجب نگاهم می‌كند:
- خانم! یعنی شما تو این هوا سرده ته؟
- شما هم اگر سر تا پا خیس و باتوم خورده بودید، مثل من سردتون بود. (برایش تعریف می كنم)
- خانم عزیز! مگه سرت درد می‌كنه؟! اینها یك‌سری روبوت استخدام كرده‌اند كه هر فرمانی رو بدون فكر اجرا می‌كنند. تو كه تحصیل كرده‌ای! روبوت را كه بهتر از من می‌شناسی!... خدا، باعث و بانیش رو لعنت كنه! یه زمانی تو این مملكت شرافت معنی داشت!...
امروز، روز زن است. اینجا ایران است، صدای جمهوری اسلامی!

نام نویسنده ذکر نشده است.

http://maroufi.malakut.org/

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 22:29  توسط مریم | 
 

عيدهای مهم ايرانيان

در نزد ایرانیان - قبل از فتح ایران به دست اعراب و مسلمان شدن آنان هر ماه جشنی برقرار بوده است و زمانی که نام ماه و نام روز با هم تلاقی میکرده آنرا جشن میگرفتند و از آنجا که عزاداری جزو مکروهات دین زرتشت بوده است فقط یک روز عزاداری داشتند آنهم به نام سوگ سیاوش و اهورامزدا مردم ایران را به شادی و استفاده بهینه از زندگی دعوت نموده بود . من هم از آنجا که متاسفانه باز هم عده زیادی از مردم و جوانان ما از ماهیت و فلسفه وجودی این جشنها اطلاعی ندارند چهار جشن مهم و بزرگ ایرانیان را که هنوز برگزار ميشود با ذکر مطالب تاریخی آن بیان میکنم و از بقیه جشنها که روز و ماه با هم تلاقی میکردند و به فراموشی سپرده شده اند خودداری میکنم .
جشن نوروز :

نوروز نه تنها برجسته ترین و با شکوه ترین جشن ایرانیان است بلکه یکی از کهن ترین جشنهای جهان نیز میباشد . یکی از دلایل مهم بودن این جشن این است که با گذشت هزاران سال از زمان آن و با هجومهای مختلف اقوام غارتگر و متهاجم و . . . به ایران هنوز همچون کوهی استوار میباشد و از ارزش آن ذره ای کاسته نشده است . این جشن را برای اولین بار به جمشید شاه نسبت می دهند که در حدود 6000 سال پیش پادشاه ایران بوده است و او بعد از اتمام سازندگی ایران و فارغ آمدن از امور مملکتی جشنی را در اول فروردین که همراه با روزهای نیک و شکوفایی درختان بوده است پایه گذاری میکند . یکی دیگر از دلایل مهم شدن این جشن تولد اشو زرتشت در 6 فروزدین ماه می باشد که در 30 سالگی به پیامبری برگزیده شد . این دو رویداد مهم تاریخ ایران مبنای پیدایش جشن ملی نوروز گشته و هزاران سال است که گرامی داشته میشود و خواهد شد . در زمان پادشاهی هخامنشیان مردم عادی و سران کشورهای دیگر در کاخ آپادانا که بار عام بوده است جمع میشدند و از کشورهای دیگر برای پادشاه امپراطوری ایران هدایای مختلفی می آورده اند . داریوش کبیر در نوروز هر سال به معبد بابل میرفته است تا حسن نیت خویش را به ملت مغلوب به اثبات برساند . پادشاهان ساسانی و اشکانی با فر و شکوه خاصی نوروز را گرامی میداشتند . پادشاه با جامه ابریشمی خویش در بارگاه جلوس میکرده است و موبدان زرتشتی با سینی بزرگی که در آن نان – شراب – سبزی – انگشتر – شمشیر – دوات – قلم و . . . بوده است به پیشگاه پادشاه رفته و با گفتن شاد باش سروده معروف زیر را می خواندند :

"شاها – به جشن فروردین به ماه فروردین – آزادی گزین بر داد و دین کیان – سروش آورد تر دانایی و بینایی و کاردانی و دیر زیوی با خوی هژبر – شادباش به تخت زرین – انوشه خور به جام جمشید و آئین نیاکان – در همت بلند باش – نیکوکاری و داد و راستی نگهدار – سرت سبز و جوانی چون خوید – اسبت کامکار و پیروز جنگ – تیغت روشن و کاری به دشمن – بازت گیرا و خجسته به شکار – کارت راست چون تیر – سرایت آباد و زندگی بسیار باد ". آورد

 جشن ارديبهشتگان

ارديبهشت آمدو عالم بهشت شد               عالم بهشت از دم ارديبهشت شد

جشن ارديبهشتگان كه يكي از جشن هاي بزرگ ديني زرتشتيان است ، با برابري روز و ماه ارديبهشت، يعني دوم اريبهشت ماه تقويم فصلي هماهنگ است.اين روز بزرگ يادآور فروزهء اهورايي ارديبهشت يا اشه وهيشته و ويژگيهاي آن يعني بهترين راستي و پاكي مي باشد.ارديبهشت، دومين امشاسپند، داراي انگاره اي مادي است به نام آتش يا آذر، فروغي خدا داده كه گرمي بخش و فروزان و پاك كننده و در يك كلام زندگي بخش است و پرتوهاي نوراني آن هستي را از نيستي جدا مي گرداند وراست را از دروغ باز مي شناساند. پس بجاست كه آتش را نموداري از آن داده بزرگ بدانيم. بهترين راستي برترين نعمتي است كه دست يابي به آن يعني پيروزي بزرگ و اين پيروزي شايسته جشني است بس بزرگتر با نام جشن ارديبهشتگان يا جشن اخلاق.چه زيباست در اين روزخجسته با پوششي سپيد در كنار فروغ آتش به درگاه اهورامزدا نيايش بريم و پاكي درون و برون را با رشته شادي و سرور به هم پيوند دهيم

جشن تیرگان :
در ماه تیر هنگامی که روز تیر فرا می رسد ( 10 تیر ) ایرانیان جشن تیرگان را برگزار مینمایند . این جشن مانند تمام جشنها در نزد ایرانیان فلسفه ای تاریخی و ملی دارد که باعث افتخار هر ایرانی میگردد . طبق اسناد تاریخی و شاهنامه فردوسی هنگامی خاک زیادی از ایران در زمان پادشاهی منوچهر توسط تورانیان اشغال شده بود جنگی بین این دو کشور درگرفته که مدتها به طول انجامید و در نهایت هر دو طرف تصمیم به صلح مینمایند که قرار صلح بر این میشود که مرز ایران و توران توسط یک تیر مشخص گردد . و از آنجا که در زمان منوچهر شاه کسی جر آرش کمانیگر برتر و شایسته تر از بقیه نبود مسئولیت آن را بر عهده آرش مینهند و او بر فراز کوه دماوند رفته و با تمام نیرو و حس وطن پرستی تیری را رها میکند که در کنار رود جیحون بر روی درختی مینشیند و آنجا مرز ایران و توران میگردد . گفته شده است که بعد از پرتاب تیر آرش فوت میشود و به جهت وطن پرستی و حس ایران دوستی اش به تاریخ می پیوند به طوری که هنوز بعد از گذشت سالیان دراز آرش را مردم یکی از قهرمانان ایران میدانند .
جشن مهرگان :
مهرگان بعد از نوروز رده دوم را از نظر اهمیت جشنها دارا میباشد . از آنجا که نوروز آغاز سال جدید میباشد - مهرگان هم آغاز فصل زمستان است . این جشن روز مهر از فصل مهر می باشد ( 10 مهر ) . فلسفه این جشن مهم ایرانی به دوران ضحاک تازی باز میگردد . ضحاک و اقوام او مدتهای مدیدی بر ایران حکومت میکردند و عده کثیری از جوانان ایران زمین را به قتل رسانده بودند و مردم از ظلم و جنایات آنان به تنگ آمده بودند . در آن زمان کاوه آهنگر از میان مردم بر خواست و با برافراشتن چرم آهنگری خود که بعدها درفش کاویانی نام گرفت رهبری براندازی ضحاک تازی را بر عهده میگیرد و او را با یاری مردم در کوه دماوند زندانی میکنند و به ظلم او پایان میدهند . به گفته های زیادی در تاریخ پرچم ایران نیز پس از کاوه آهنگر پدید آمد و درفش کاویانی به پرچم ملی ایرانیان مبدل گردید . سپس با آرا و پشتوانه مردم و کاوه آهنگر فریدون را بر تخت شاهی ایران نشانند و ایرانیان زندگی را با آرامش سپری نمودند .

گفته شده است که تاجگذاری اردشیر بابکان موئسس شاهنشاهی ساسانیان مقارن بوده است با جشن مهرگان . زیرا هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان این جشن را از بزرگترین جشنهای ملی میدانستند . بعد ها آغاز فصل مهر و آغاز مدارس را به احترام جشن مهرگان شروع نمودند و آنرا جشن فرهنگی مهرگان نامیدند .

ابوریحان بیرونی  در کتاب آثارالباقیه درباره جشن مهرگان می نویسد :

در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه آهنگر شتافتند و فریدون را بر تخت شاهی قرار دادند . سپس ضحاک را در کوههای دماوند زندانی نمودند و مردمام ایران را از گزند او آزاد ساختند . بنی امیه با تعصب ضد ایرانی خود که از افراطیون اسلامی بود زرتشتیان ایران را در روز مهرگان وادار میساخت تا هدایایی بسیاری به او تقدیم کنند . جرجی زیدان در کتاب تمدن اسلامی مقدار این باجها و هدایا را پنج تا ده میلیون درهم ذکر کرده است .

جشن مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان            مهر افزا ای نگار مهر چهر مهربان

مهربای کن و به جشن مهرگان و روز مهر      مهربانی به – به روز مهر و جشن مهرگان

جشن سده :
واژه سده از ریشه " ست " در زبان پهلوی آمده است و به معنی عدد صد میباشد و هنگامی که ایرانیان سال را به دو قسمت تقسیم کرده بودند - از آغاز فروردین تا پایان مهر را تابستان و از اول آبان تا پایان اسفند را زمستان می نامیدند و هنگامی که صد روز از زمستان میگذشته و روز دهم بهمن فرا می رسیده آن را سده مینامیدند . فلسفه کهن این جشن بر میگردد به پادشاهی هوشنگ شاه پیشدادی و به عبارتی این جشن را میتوان جشن کشف آتش برای اولین بار در دنیا توسط ایرانیان نام داد . بر طبق گفته های تاریخی و شاهنامه فردوسی زمانی که هوشنگ شاه پیشدادی برای شکار به جنگل رفته بوده در میان راه با ماری برخورد میکند و در نتیجه سنگی به طرف مار پرتاپ میکند که سنگ با سنگی دیگر که از جنس خاص بوده تماس پیدا میکند و تولید جرقه مینماید و هوشنگ از این عمل حیرت زده میگردد و در آن زمان برای نخستین بار توسط هوشنگ شاه آتش کشف میگردد ( بیش از 6000 سال پیش ) و به دیگر کشورها هدیه داده میشود و برای نگهداری آن و روشن نگهداشتن آن مکانی به نام آتشکده را میسازند تا اقوام دیگر بتواند از آنجا آتش را برای اسفاده ببرند . متاسفانه عده ای ناآگاه و بی اطلاع و از روی غرض ورزی و کینه توزی های تاریخی آتشکده ایرانیان را محل پرستش خدای ایرانیان نامیدند در حالی که ایرانیان به آتش فقط به عنوان نور اهورامزدا احترام میگذاشتند و تنها و تنها اهورامزدا را خدای واحد خود می پنداشتند . که خوشبختانه اسناد تاریخ گواه این مسئله است و بر همگان آشکار شد که زرشت اولین کسی است که مردم ما را به خدا پرستی ارشاد فرمود .

حکیم فیلسوف عمر خیام در کتاب نوروز نامه خود  درباره جشن سده می نویسد :

هر سال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می آوردند . بعد از آن به امروز این جشن به فراموشی سپرده شد .و فقط زرتشتیان نگهبان سنن باستانی ایران بودند و هستند این جشن باستانی را بر پا ساختند .

عنصری شاعر نامدار درباره سده می فرماید : 

سده جشن ملوک نامدار است                زافریدن و از جم یادگار است

فردوسی بزرگ در باره سده میفرماید :

بر آمد سنگ گران سنگ خرد              هم آن و هم این سنگ گردید خرد

فروغی آمد پدید از هر دو سنگ            دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

جهاندار پیش جهان آفرین                    نیایش همی کرد و خواند آفرین

که او را فروغی چنین هدیه داد             همین آتش آن گاه قبیله نهاد

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد       سده نام آن جشن فرخنده کرد

در ضمن نام روزهای اصیل ایرانی رو هم در پایان ذکر میکنم که تلاقی شدن نام روز با نام ماه جشن ملی ایرانیان  نام داشته است .

 

4) آبان

3) آذر

2) دی باذر

1) امرداد

8) گوش

7) تیر

6) ماه

5) خور

12) رشن

11) سروش

10) مهر

9) دی بمهر

16) باد

15) رام

14) ورهرام

13) فروردین

20) اشتاد

19) ارد

18) دین

17) دی بدین

24) انارم

23) مانتره سپند

22) زامیاد

21) آسمان

28) شهریور

27) اردیبهشت

26) وهمن

25) اورمز

 

 

30) خورداد

29) سپندارمذ

 

منابع : فلسفه زرتشت : اثر دکتر فرهنگ مهر – انتشارات جامی 1374 تهران - زرتشت پیامبر ایرانی – دینی نو از دین کهن  : دکتر فرهنگ مهر - دکتر علی اکبر جعفری

http://ahura2500.persianblog.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 16:22  توسط مریم | 
 

 

"هر چه هست"

 

نگاهی به پشت سرت بیندازغریبه!

 

تمامی پل ها را شکسته ای

 

تو که می گفتی تا بهار آینده

 

هیچ درختی این سوی آب

 

به خواب وخاموشی نمی اندیشد

 

پس چرا این همه قا صدک پر سوخته را فرستادم و

 

هیچ نشانی از پرندگان آذر ماه نیامد؟

 

حتمآ هنوز هم داری برای عرو سک هایت قصه می گویی:

 

قصه ی دیو و هول ولای دره

 

قصه ی نا تمام نوشدارو

 

و شاید قصه ی مرد اندوهگینی که

 

پسینی رفت و دیگر باز نیامد

 

هر چه هست من دیگر از هیچ ابر بی بارانی منت نمی کشم.

 

این باران اگر آمدنی بود

 

تا حالا آمده بود

 

دهان خشک این گندمزار در گلوی من می سوزد

 

ریشه اش درپاهای من سست می شود

 

آن وقت تو سنگ بهار را به سینه میزنی غریبه؟

 

خدا کند چشمان تو آن شب دروغ گفته باشند

 

هر چه هست

 

دیگر من از هیچ ابر بی بارانی منت نمی کشم.

 

 

سعید محمد حسنی(شاعر بهبهانی)

 

از کتاب: ((هی شب می پرد توی حرفهایم))

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 15:26  توسط مریم | 

 

 

 

 

 

 

دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.

ميرزا هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد. دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... "

محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه تعيين شده بود، به تهران آمد. 

مصدق السلطنه با وجود سن کم در نخستين سالهاي خدمت در مقام مستوفي گري خراسان کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواريخ چنين مي نويسد: " ميرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفي و محاسب خراسان گويند، ليکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابداني اين طفل يک شبه ره صد ساله مي رود. اين جوان بقدري آداب دان و قاعده پرداز است که هيچ مزيدي بر آن متصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرائي و احتراماتش در حق مردم به طوري است که خود او از متانت و بزرگي خارج نمي شود، ولي بدون تزوير و ريا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجاي مي آورد و نهايت مرتبه انسانيت و خوش خلقي و تواضع را سرمشق خود قرار داده است". 

مصدق السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولين انتخابات دوره مشروطيت نامزد وکالت شد. او به نمايندگي از طبقه اعيان و اشراف اصفهان در اولين دوره تقنينيه انتخاب گرديد؛ ولي اعتبار نامه او بدليل اين که سن او به سي سال تمام نرسيده بود رد شد. 

مصدق السلطنه در سال 1287 شمسي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصيل در مدرسه علوم سياسي پاريس به سويس رفت و در اين مرحله به اخذ درجه دکتراي حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ايران با آغاز جنگ جهاني اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ايران مصدق السلطنه با سوابقي که در امور ماليه و مستوفي گري خراسان داشت به خدمت در وزارت ماليه دعوت شد.  دکتر مصدق قريب چهارده ماه در کابينه هاي مختلف اين سمت را حفظ مي کند تا اينکه سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزير وقت ماليه ( مشار الملک ) از معاونت وزارت ماليه استعفا مي دهد و هنگام تشکيل کابينه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا مي شود. 

دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سويس که آنرا " وطن ثانوي " خود مي خواند مي نويسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد.... تصميم گرفتم در سويس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تصفيه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم. اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم..."  دکتر مصدق سپس شرح مفصلي از جريان مسافرت خود از طريق قفقاز به ايران داده و از آن جمله مي نويسد چون کمونيستها بر اين منطقه مسلط شده بودند، به او توصيه کرده بودند که دستهايش را با دوده سياه کند تا کسي او را سرمايه دار نداند! دکتر مصدق اضافه مي کند " به دستور ژنران قنسول ايران در تفليس اتومبيلي تهيه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکي برساند و از آنجا از طريق دريا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلي ) شويم. ولي چند ساعتي قبل از حرکت خبر رسيد که کمونيستها دربند را تصرف کرده اند که از اين طريق نيز مايوس شدم  و چون ناامني در تفليس رو به شدت مي گذاشت از همان خطي که آمده بودم به سويس مراجعت کردم."

بعد از مراجعت دکتر مصدق به سويس، مشيرالدوله که به جاي وثوق الدوله به نخست وزيري انتخاب شده بود، تلگرافي بعنوان مصدق السلطنه به سويس فرستاد و او را براي تصدي وزارت عدليه به ايران دعوت کرد. دکتر مصدق تصميم گرفت از راه بنادر جنوب به ايران مراجعت کند.

در مراجعت دکتر مصدق به ايران از طريق بندر بوشهر، پس از ورود به شيراز بر حسب تقاضاي محترمين فارس و واليگري ( استانداري ) فارس منصوب شد و تا کودتاي سوم اسفند 1299 در اين مقام ماند و براي ايجاد امنيت و جلوگيري از تعدي قدمهاي موثري برداشت.

با وقوع کودتاي سيد ضيا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصيت سياسي ايران بود که دولت کودتا را به رسميت نشناخت و از مقام خود مستعفي گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد. ولي بنا به دعوت سران بختياري به آن ديار رفت تا کابينه سيد ضيا پس از 100 روز ساقط گرديد.

با سقوط کابينه ضيا، وقتي قوام السلطنه به نخست وزيري رسيد، دکتر مصدق را به وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب نمود که با قبول شرايطي همکاري خود را با دولت جديد پذيرفت.

با سقوط دوت قوام السلطنه و روي کار آمدن مجدد مشيرالدوله وقتي از مصدق خواسته شد که با سمت والي آذربايجان با دوت همکاري کند، با اين شرط که ارتشيان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط سال 1301 اين ماموريت را پذيرفت، ولي در اواخر کار بخاطر سرپيچي فرمانده قشون آذربايجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزير جنگ وقت، از اين سمت مستعفي گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابينه مشيرالدوله به سمت وزير خارجه انتخاب شد و با خواسته انگليسيها براي دو مليون ليره که مدعي بودند براي ايجاد پليس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکي را بر دست وزير مختار انگلستان ريخت.

پس از استعفاي مشيرالدوله، سردار سپه به نخست وزيري رسيد و دکتر مصدق از همکاري با اين دولت خودداري ورزيد.

دکتر مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواري ملي به وکالت مردم تهران انتخاب و در همين زمان که با صحنه سازي سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و نخست وزير فعلي به مقام پادشاهي رسيد، او قاطعانه با اين انتخاب به مخالفت برخاست. زمانيکه عمر مجلس ششم به پايان رسيد و رضا شاه با ديکتاتوري مطلق فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسي را خواند، دکتر مصدق طي ساليان دراز خانه نشين شد و در اواخر سلطنت پهلوي اول که همه رجال سابق يا از بين رفته بودند و يا دست بيعت به حکومت داده بودند، مصدق به زندان افتاد ولي پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه در سال 1320 پس از اشغال ايران بوسيله قواي روس و انگليس، از سلطنت برکنار گشت و به آفريقاي جنوبي تبعيد گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت.

دکتر مصدق در انتخابات شور انگيز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد، بار ديگر در مقام وکيل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجليل تمام ملت ايران قرار گرفت.

در انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزير ) و شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگليسيها بتوانند قرارداد تحميلي سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ايران را از نفت جنوب ضايع مي ساخت، در دولت ساعد مراغه اي تنفيذ سازند. خوشبختانه بر اثر فشار افکار عمومي مقصود انگليسيها تامين نشد و عمر مجلس پانزدهم  سر رسيد. در همين دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وي اقدام به پايه گذاري جبههً ملي ايران را نمودند ( 1328 ).

بر خلاف انتظار انگليسي ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمايت شاه و دربار صندوقهاي ساختگي آرا تهران باطل شد و هژير وزير دربار دست نشانده والاحضرت اشرف بقتل رسيد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهي از يارانش که هنوز دو سه نفري از آنها راه خيانت در پيش نگرفته بودند، بمجلس راه يافتند؛ که در همين مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملي شدن صنايع نفت جنوب به رهبري دکتر مصدق تصويب شد و اندکي بعد در شور و اشتياق عمومي دکتر مصدق به نخست وزيري رسيد تا قانون ملي شدن صنعت نفت را به اجرا در آورد.

در ارديبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکيه به راي اعتماد اکثر نمايندگان مجلس به نخست وزيري رسيد. نخستين اقدام دکتر مصدق پس از معرفي کابينه، اجراي طرح ملي شدن صنعت نفت بود.

بدنبال شکايت دولت انگليس از دولت ايران و طرح شکايت مزبور در شوراي امنيت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نيويورک شد و به دفاع از حقوق ايران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ايران به پيروزي دست يافت. در بازگشت به ايران سفري نيز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

انتخابات دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهاي ارتشيان و دربار به تشنج کشيد و کار بجايي رسيد که پس از انتخاب 80 نماينده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه هاي باقي مانده را صادر کرد. 

دکتر مصدق برا ي جلوگيري از کارشکنيهاي ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. که اين درخواست از طرف شاه رد شد. به همين دليل دکتر مصدق در 25 تيرماه 1331 در مقام نخست وزيري استعفا ميکند. 

يکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزيري انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بيانيه شديد الحني نخست وزيري خود را اعلام نمود. 

مردم ايران که از برکناري دکتر مصدق شديدا خشمگين بودند، در پي چهار روز تظاهرات و قيامهاي پيوسته در حمايت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام گرديدند، و در 30 تير 1331 دکتر مصدق بار ديگر به مقام نخست وزيري ايران رسيد.

در روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده اي از روحانيون، افسران اخراجي و اراذل و اوباش تصميم به اجراي طرح توطئه اي بر عليه مصدق کردند تا او را از بين ببرند. نقشه از اين قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پايتخت خارج شود و اعلام دارد که اين خواسته دکتر مصدق است ( براي اطلاعات بيشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ايشان مراجعه کنيد). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگيري از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وي را بقتل برسانند. ولي از آنجائيکه مصدق از نقشه اطلاع يافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت. 

سرتيپ افشار طوس رئيس وفادار شهرباني دکتر مصدق، بوسيله عمال دربار و افسران اخراجي به طرز وحشيانه اي بقتل رسيد. 

بعلت اختلافات شديد مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفاي بسياري از نمايندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاري همه پرسي در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال يا عدم انحلال مجلس راي دهند. در اين همه پرسي که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنين جدا بودن محل صندوقهاي مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسياري از منتقدان قرار گرفت؛ در حدود دو ميليون ايراني به انحلال مجلس راي مثبت دادند و مجلس در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال يافت. 

در روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه اي که سازمانهاي جاسوسي آمريکا و انگليس براي براندازي دولت مصدق کشيده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئيس گارد سلطنتي خويش، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزير فرمان را به وي تحويل دهد. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور بازداشت عده اي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخست وزيري با يک حرکت غافلگير کننده رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتاي 25 مرداد به شکست انجاميد.

در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتين آمريکا و انگليس با اجراي نقشه دقيقتري دست به کودتاي ديگري عليه دولت ملي دکتر مصدق زدند که اينبار باعث سقوط دلت مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتواي برخي از روحانيون و همچنين دادن پول به ارتشيان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد. بدليل خيانت رئيس شهرباني و بي توجهي رئيس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچيان توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. ولي دکتر مصدق موفق شد به همراه ياران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسايه پناه ببرد. در اين کودتا گروهي از ياران سابق دکتر مصدق نيز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاري نمودند! همچنين شايان ذکر است که اعضاي حزب کمونيست توده که در روزهاي 26 و 27 مرداد به بهانه هواداري از دکتر مصدق دست به اغتشاشات مي زدند، در روز 28 مرداد هيچ عملي بر ضد کودتاي آمريکائيان انجام ندادند. 

در روز 29 مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري ژنرال زاهدي تسليم کردند. 

در دادگاهي نظامي، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتاي 25 و 28 مرداد چهره کودتاچيان را نزد جهانيان رسوا ساخت. در پايان دادگاه وي را به 3 سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعيد گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شديد بود.

در سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضياالسلطنه، در سن 84 سالگي درگذشت و دکتر مصدق را بيش از پيش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وي و دکتر مصدق 2 پسر و 3 دختر بود.

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي دار فاني را وداع گفت. پيکر مطهر وي در يکي از اتاقهاي خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.

يادش گرامي

 

http://www.rahrovanefatemi-zend.persianblog.com/

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 0:28  توسط مریم |